متن عربی آیه : الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ
 
  • آنان که به غيب ايمان می آورند و نماز می گزارند ، و از آنچه روزيشان ، داده ايم انفاق می کنند ،

  • ترجمه فولادوند
    آنان كه به غيب ايمان مى‏آورند، و نماز را بر پا مى‏دارند، و از آنچه به ايشان روزى داده‏ايم انفاق مى‏كنند

  • ترجمه مجتبوی
    آنان كه به غيب- نهان و ناپيدا- ايمان دارند و نماز را برپا ميدارند و از آنچه روزيشان كرده‏ايم انفاق ميكنند.

  • ترجمه مشکینی
    آنها كه به غيب ايمان دارند (به امور پنهان از حواس مانند خدا، وحى، فرشتگان و معاد) و نماز را برپا مى‏كنند (خضوع در برابر حق دارند) و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم انفاق مى‏نمايند

  • ترجمه بهرام پور
    آنان كه به غيب ايمان مى‏آورند و نماز را برپا مى‏دارند و از آنچه روزيشان كرده‏ايم، انفاق مى‏كنند

 

تفسیر مجمع البيان
ترجمه‏ 3. آنان كه به غيب ايمان مى‏آورند و نماز را برپاى مى‏دارند و از آنچه به آنان روزى داده‏ايم، انفاق مى‏كنند. 4. و آنان كه به آنچه به‏سوى تو فرو فرستاده شده و به آنچه پيش از تو نازل شده است، ايمان مى‏آورند؛ و آنانند كه به جهان ديگر يقين مى‏آورند. 5. آنان برخوردار از هدايتى ازجانب پروردگار خويشند؛ و آنان همان رستگارانند. نگرشى بر واژه‏ها «الّذين» به‏معناى «كسانى كه»، جمع «الّذى» و موصول است؛ و صله آن «يؤمنون» است. «يؤمنون» فعل مضارع است كه از ريشه «اَمِنَ» برگرفته شده. اين واژه در لغت به‏معناى «امنيت‏يافتن»، «درامان‏گرفتن» و يا «گرويدن» است؛ و در اصطلاح دينى ما عبارت است از ايمان به خدا و پيام‏آوران و فرشتگان و جهان ديگر. «غيب» به آنچه از حواس چندگانه پنهان است، گفته مى‏شود. «يقيمون»: برپاى مى‏دارند يا انجام مى‏دهند. «مفلحون»: رستگاران. ريشه اصلى اين واژه «فلح» و در لغت به‏معناى «قطع» است؛ و از آنجا كه كشاورز هنگام كشت و زرع تناسب زمين را مى‏شكافد، به آن «فلّاح» گفته‏اند. تناسب اين ريشه با معناى «مفلح» و رستگار اين است كه گويى راه نيكى و نجات براى او شكافته شده است. تفسير در چند آيه‏اى كه از نظرتان گذشت، برخى ويژگيهاى پرواپيشگان كه از نور هدايت قرآن بهره‏ور مى‏شوند، بيان شده است. نخستين ويژگى آنان اين است كه به جهان غيب ايمان دارند. درباره مفهوم «غيب» در آيه شريفه، ديدگاههاى گوناگونى مطرح شده است؛ ازجمله: 1. مقررّات و قوانين الهى‏ 2. رستاخيز و بهشت و دوزخ‏ 3. آنچه ازسوى خدا آمده است. 4. آنچه از آگاهى و دانش مردم فراتر است. 5. قرآن شريف. ايمان چيست؟ بعضى، ايمان را فرمانبردارى از خدا و يا انجام‏دادن وظايف و دورى گزيدن از گناهان معنا كرده‏اند؛ و برخى علاوه بر رعايت مقررّات واجب و پرهيز از گناهان، بجاآوردن كارهاى مستحب را نيز به آنها مى‏افزايند. از حضرت رضا (ع) نقل كرده‏اند كه فرمود: «انّ‏الايمان هوالتّصديق بالقلب والاقرار باللّسان والعمل بالأَركان.» ايمان، تصديق به قلب، اقرار با زبان و عمل با اركان و اعضا است. و نيز از آن حضرت آورده‏اند كه فرمود: «الايمان قول مقول و عمل معمول و عرفان بالعقول و اتباع الرّسول.» ايمان عبارت است از سخن و عملكرد و باور قلبى و فرمانبردارى و پيروى از پيامبر خدا(ص). ايمان يا شناخت و باور ژرف‏ به‏نظر نگارنده، ايمان، همان شناخت ژرف و واقعى خدا و پيام‏آوران او و باور عميق به برنامه‏ها و مقررّاتى است كه آنان ازسوى آفريدگار هستى آورده‏اند؛ چرا كه هر كه مطلبى را نيك دريافت، بطور طبيعى آن را گواهى مى‏كند و بدان ايمان مى‏آورد؛ و آيه شريفه‏اى كه از نظرتان گذشت، بيانگر اين نكته است. علّت اينكه در آيه مورد بحث، ايمان به واژه «غيب» گره زده مى‏شود، آن است كه آنان وقتى به غيب ايمان مى‏آورند، آنچه را كه پيام‏آوران، ازطريق ارتباط با جهان غيب آورده‏اند، گرچه خود نمى‏بينند، با اطمينان خاطر و آرامش قلب مى‏پذيرند. قرآن شريف، اين ايمان به غيب را پيش از هر برنامه عبادى و اقتصادى واجب ترسيم مى‏كند؛ و آنگاه آن دو برنامه مهم را كه برپاداشتن نماز يا ارتباط با خدا و انفاق به محرومان يا ارتباط با مردم است، به ايمان پيوند مى‏دهد و مى‏فرمايد: «الّذين يؤمنون بالغيب و يقيمون‏الصّلوة و ممّا رزقناهم ينفقون». عطف دو برنامه عبادى و اقتصادى - يعنى نماز و انفاق - به ايمان، خود نشانگر اين حقيقت است كه اين دو برنامه عملى، حقيقتى غير از ايمان هستند؛ چرا كه عطف چيزى به خودش، معنا ندارد. اين نكته در آيات ديگر نيز نشان داده مى‏شود؛ ازجمله: «...وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنًّ بِالْايمانَ...»(54) ...دلش بر ايمان استوار است... «...اُولئِكَ كَتَبَ فى‏ قُلُوبِهِمُ الْايمانَ...»(55) ...خدا ايمان را در قلبهاى اينان نوشته است... پيامبر گرامى (ص) با اشاره به سينه خويش فرمود: ايمان، واقعيتى است نهانى و سرّى؛ و اسلام، جلوه و نشان آن در ميدان زندگى است. گاه به خودِ اقرار به يكتايى خدا و رسالت پيامبر (ص)، «ايمان» مى‏گويند؛ و روشن است كه چنين اقرارى اگر براساس شناخت و يقين نباشد، ايمان زبانى و ظاهرى است. و گاه با كنايه و اشاره، به كارهاى شايسته بدنى نيز ايمان گفته مى‏شود؛ با اينكه مى‏دانيم صرف كار و عملكرد، ايمان و اقرار نيست، بلكه ممكن است برخاسته از نوع خاصّى از عقيده و ايمان و باور باشد. «يقيمون‏الصّلوة» نماز را با تمام ويژگيهاى آن برپاى مى‏دارند روشن است كه برپاداشتن هر برنامه‏اى، تعطيل‏نكردن آن است؛ بعنوان مثال، هنگامى كه گفته مى‏شود: «اَقام‏القوم سوقهم.» (مردم بازار خود را برپا كردند.)، منظور اين است كه به خريد و فروش پرداختند. برخى گفته‏اند منظور از «يقيمون‏الصّلوة»، اقامه نمازها و اداى فرايض است؛ براى نمونه، درباره كسى كه جيره غذايى سربازان را مى‏دهد، گفته مى‏شود: «فلانٌ يقيم ارزاق‏الجند» (او جيره سپاهيان را مى‏دهد). و بعضى نيز معتقدند كه منظور از اين جمله، همان قيام نماز است؛ و چون قيام در نماز، نخستين ركن از اركان نماز است و كارى است ادامه‏دار، در ميان ساير اعمال نماز، توجّه بيشترى به آن شده است. واژه «صلوة» به‏معناى «دعا» است؛ امّا در اصطلاح شرع، به كارها و حركات ويژه و عمل عبادى خاصّى كه معروف است، گفته مى‏شود. «و ممّارزقناهم ينفقون» و از آنچه به آنان روزى داده‏ايم، [بخشى را] انقاق مى‏كنند درمورد اين انفاق، ديدگاهها گوناگون است: 1. ابن عبّاس مى‏گويد: منظور، همان حقوق مالى مقرّر يا زكات است. 2. ابن مسعود مى‏گويد: منظور از اين انفاق، نه حقوق مالى مقرّر، بلكه پرداخت نفقه به خانواده ازسوى مرد است؛ چرا كه اين آيه پيش از وجوب زكات فرود آمده است. 3. ضحّاك مى‏گويد: منظور از انفاق در اينجا صدقات مستحب است. 4. محمّدبن مسلم از امام صادق (ع) نقل كرده است كه: انفاق در اينجا، انفاق علمى و فكرى و دينى است؛ به اين معنا كه آنچه را از ما خاندان وحى و رسالت فرا گرفته‏ايد، به ديگران بياموزيد و فرهنگ قرآن و اهل بيت را گسترش بخشيد. به نظر نگارنده، بيان امام (ع)، مصداقى معنوى از انفاق كلّى است و انفاق واجب و مستحب و انفاق مالى و علمى را دربر مى‏گيرد؛ و از اينكه خدا در برشمردن ويژگيهاى پرواپيشگان و ترسيم شخصيت آنان، از انفاق ياد مى‏كند، اين واقعيت دريافت مى‏شود كه اين انفاق و بخشايش از دارنده حلال است و نه حرام؛ چرا كه انفاق از حرام، شايسته ستايش نيست؛ و چون انفاق آنان از روزى خداست، اين نكته روشن مى‏شود كه فقط مال حلال، روزى خداست بر مردم و نه مال حرام. يك پندار برخى پنداشته‏اند كه اين فراز از آيات، اعراب را مخاطب قرار مى‏دهد؛ همانگونه كه خطاب آيات پس از آن - «والّذين يؤمنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك» - اهل كتاب است؛ چرا كه عرب پيش از اسلام، كتاب نداشت. امّا اين پندار درست نيست؛ بلكه بنظر مى‏رسد آيه نخست درمورد همه پرواپيشگان - چه عرب و چه عجم - سخن بگويد و آيه بعد ويژه اهل كتاب باشد؛ يا حتّى ممكن است منظور از همه آيات يك گروه باشد كه ويژگيهاى آنان برشمرده شده است. دو ويژگى ديگر آيه شريفه «والّذين يؤمنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك.» نيز دو ويژگى از ويژگيهاى پرواپيشگان را ترسيم مى‏كند: 1. ايمان به قرآن‏ 2. ايمان به كتابهاى آسمانى پيشين‏ «و بالأخره هم يوقنون» و اين هم آخرين مشخّصه مردم باتقواست كه به بيان قرآن شريف در اين آيات ذكر شده است: مردم باتقوا به جهان واپسين يقين دارند. و بدان جهت جهان ديگر را آخرت ناميده‏اند كه پس از اين جهان است؛ همانگونه كه اين جهان را به‏سبب نزديكى و دردسترس‏بودنش «دنيا» گفته‏اند. برخى گفته‏اند واژه «دنيا» از دنائت و پستى برگرفته شده؛ و به اين دليل كه جهان بى‏ارزش است، آن را دنيا گفته‏اند. واژه «يقين» به‏مفهوم آگاهى ژرف و دريافت مسائل پيچيده، در پرتو دليل و برهان و همراه با آرامش ويژه‏اى است كه به انسان دست مى‏دهد. به همين جهت، هر آگاهى و دانشى را نمى‏توان يقين پنداشت، و هر يقينى نيز دانش نيست. امّا براى خدا تمامى مسائل و حقايق روشن است و هيچ پيچيدگى و مشكلى براى او وجود ندارد كه نياز به استدلال داشته باشد؛ از اين رو، واژه «موقن» يعنى «دارنده يقين» را نمى‏توان به او اطلاق كرد. گرچه «ايمان به غيب»، يقين به جهان پس از مرگ را نيز شامل مى‏شود، امّا از آنجا كه شرك‏گرايان مسئله معاد و جهان ديگر را سخت انكار مى‏كردند(56)، در اين آيات بطور مستقل به آن پرداخته شده است كه: «اولئك على هدى من ربّهم». پرواپيشگان با ويژگيهايى كه دارند، از هدايت خدا بهره‏ور مى‏شوند. هدايت‏يافتن آنان بسان هر نعمت و نيكى ديگر، ازجانب خداست(57): «من ربَّهم». و اينانند كه به هدف و آرمان خويش نائل مى‏آيند و در بهشت پرطراوت و زيباى خدا، كامياب خواهند بود: «و اولئك هم‏المفلحون».

 

تفسیر الميزان
(2) سوره بقره مشتمل بر دويست و هشتاد و شش آيه (286) [سوره البقرة (2): آيات 1 تا 5] ترجمه آيات‏ بنام خدايى آغاز مى‏كنم كه بر همه موجودات رحمتى عمومى و بر نيكان از بندگانش رحمتى خاص دارد. الف- لام- ميم- (1) اين كتاب كه در آن هيچ نقطه ابهامى نيست راهنماى كسانى است كه تقواى فطرى خود را دارند. (2) آنها كه بعالم غيب ايمان دارند و با نماز كه بهترين مظهر عبوديت است خدا را عبادت و با زكاة ______________________________________________________ صفحه 69 كه بهترين خدمت بنوع است وظائف اجتماعى خود را انجام ميدهند. (3) و همانهايى كه با آنچه بر تو نازل شده و بدانچه قبل از تو نازل شده ايمان، و بآخرت يقين دارند. (4) چنين كسان بر طريق هدايتى از پروردگار خويش و هم ايشان تنها رستگارانند (5). بيان [قسمت‏هاى عمده حقائق بيان شده در اين سوره مباركه‏] از آنجايى كه اين سوره بتدريج، و بطور متفرق نازل شده، نمى‏توان غرض واحدى كه مورد نظر همه آياتش باشد در آن يافت، تنها مى‏توان گفت: كه قسمت عمده آن از يك غرض واحد و چشم‏گير خبر مى‏دهد، و آن عبارتست از بيان اين حقيقت كه عبادت حقيقى خداى سبحان باين است كه بنده او بتمامى كتابهايى كه او بمنظور هدايت وى و بوسيله انبيايش نازل كرده، ايمان داشته باشد، و ميان اين وحى و آن وحى، اين كتاب و آن كتاب، اين رسول و آن رسول، فرقى نگذارد. در اين سوره علاوه بر بيان حقيقت نامبرده، كفار و منافقين، تخطئه، و اهل كتاب ملامت شده‏اند، كه چرا ميانه اديان آسمانى و رسولان الهى فرق گذاشتند؟ و در هر فرازى بمناسبت عده‏اى از احكام از قبيل برگشتن قبله از بيت المقدس بسوى كعبه، و احكام حج، وارث، و روزه، و غير آن را بيان نموده، بفرازى ديگر پرداخته است. (الف- لام- ميم)، گفتار پيرامون حروف بريده‏اى كه در اول بعضى از سوره‏هاى قرآن آمده، انشاء اللَّه در ابتداى سوره شورى، از نظر خواننده خواهد گذشت، و همچنين گفتار در معناى هدايت بودن، و كتاب بودن قرآن مى‏آيد. [متقين داراى دو هدايتند هم چنان كه كفار و منافقين در دو ضلالت مى‏باشند] (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ) الخ، متقين عبارتند از مؤمنين، چون تقوى از اوصاف خاصه طبقه معينى از مؤمنين نيست، و اينطور نيست كه تقوى صفت مرتبه‏اى از مراتب ايمان باشد، كه دارندگان مرتبه پائين‏تر، مؤمن بى تقوى باشند، و در نتيجه تقوى مانند احسان و اخبات و خلوص، يكى از مقامات ايمان باشد، بلكه صفتى است كه با تمامى مراتب ايمان جمع ميشود، مگر آنكه ايمان، ايمان واقعى نباشد. دليل اين مدعا اين است: خداى تعالى دنبال اين كلمه، يعنى كلمه (متقين)، وقتى اوصاف آن را بيان مى‏كند، از ميانه طبقات مؤمنين، با آن همه اختلاف كه در طبقات آنان است، طبقه معينى را مورد نظر قرار نميدهد، و طورى متقين را توصيف نميكند كه شامل طبقه معينى شود. [هدايت اول متقين از سلامت فطرت و هدايت دوم از ناحيه قرآن و فرع بر هدايت اول است‏] و در اين آيات نوزده‏گانه كه حال مؤمنين و كفار و منافقين را بيان مى‏كند، از اوصاف معرف تقوى، تنها پنج صفت را ذكر مى‏كند، و آن عبارتست از ايمان بغيب، و اقامه نماز، و انفاق از آنچه خداى سبحان روزى كرده، و ايمان بآنچه بر انبياء خود نازل فرموده، و بتحصيل يقين‏ ______________________________________________________ صفحه 70 بآخرت، و دارندگان اين پنج صفت را باين خصوصيت توصيف كرده: كه چنين كسانى بر طريق هدايت الهى و داراى آن هستند. و اين طرز بيان بخوبى مى‏فهماند كه نامبردگان بخاطر اينكه از ناحيه خداى سبحان هدايت شده‏اند، داراى اين پنج صفت كريمه گشته‏اند، ساده‏تر اينكه ايشان متقى و (داراى پنج صفت نامبرده نشده‏اند)، مگر بهدايتى از خداى تعالى، آن گاه كتاب خود را چنين معرفى مى‏كند: كه هدايت همين متقين است، (لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ)، پس مى‏فهميم كه هدايت كتاب، غير آن هدايتى است كه اوصاف نامبرده را در پى داشت، و نيز مى‏فهميم كه متقين، داراى دو هدايتند، يك هدايت اولى كه بخاطر آن متقى شدند، و يك هدايت دومى كه خداى سبحان بپاس تقوايشان بايشان كرامت فرمود. آن وقت مقابله بين متقين كه گفتيم داراى دو هدايتند، با كفار و منافقين درست ميشود، چون كفار هم داراى دو ضلالت، و منافقين داراى دو كورى هستند، يكى ضلالت و كورى اول، كه باعث اوصاف خبيثه آنان از كفر و نفاق و غيره شد، دوم ضلالت و كورى‏اى كه ضلالت و كورى اولشان را بيشتر كرد، اولى را بخود آنان نسبت داد، و دومى را بخودش، كه بعنوان مجازات دچار ضلالت و كورى بيشترى‏شان كرد، و در خصوص كفار فرمود: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ، وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)، «1» غشاوت را بخود آنان نسبت داد، و مهر زدن بر دلهاشان را بخودش. هم چنان كه در آيات بعد در باره منافقين مى‏فرمايد: (فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً)، «2» مرض اولى را بخود منافقين نسبت ميدهد، و مرض دومى ايشان را بخودش، بهمان معنايى كه از آيه (يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً، وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً، وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ، خدا با اين قرآنش بسيارى را گمراه، و بسيارى را هدايت مى‏كند، و با آن گمراه نميكند مگر فاسقان را، «3» (آنهايى را كه قبل از برخورد با قرآن فاسق بوده‏اند)،، و آيه: (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ، وقتى خودشان از راه راست منحرف شوند، خدا هم دلهاشان را منحرف مى‏كند) «4» استفاده ميشود. و كوتاه سخن آنكه: متقين ميان دو هدايت واقعند، هم چنان كه كفار و منافقين ميانه دو ضلالت قرار گرفته‏اند، و هر سه طبقه از دو خصيصه خود، يكى را يعنى اولى را خودشان داشته‏اند، و دومى را خداوند بعنوان جزا بر اوليشان اضافه كرده است. و چون هدايت دومى متقين بوسيله قرآن صورت مى‏گيرد، معلوم ميشود هدايت اولى قبل از قرآن بوده، و علت آن سلامت فطرت بوده است (و اما اينكه چرا بعضى فطرتشان سالم است، _______________ 1- سوره بقره آيه 7 2- سوره بقره آيه 10 3- سوره بقره آيه 26 4- سوره صف آيه 5 ______________________________________________________ صفحه 71 و بعضى ناسالم، و آيا علت تامه آن وراثت و خوبى و بدى پدر و مادر و شير و امثال آنها است، و يا علت تامه‏اش خود انسان است؟ در پاسخ مى‏گوييم هيچيك از اينها علت تامه نيست، ولى همه آنها بمقدار اقتضاء اثر دارد. مترجم). اين وجدانى همه ما است كه اگر فطرت كسى سالم باشد، ممكن نيست كه باين حقيقت اعتراف نكند، كه من موجود محتاجم، و احتياجم بچيزى است كه خارج از ذات خودم است، و همچنين غير من تمامى موجودات، و آنچه كه بتصور و وهم يا عقل درآيد، محتاج بامرى هستند خارج از ذاتشان، و آن امر و آن چيز، امرى است كه سلسله همه حوائج بدو منتهى ميشود. پس شخصى كه سلامت فطرت داشته باشد خواه ناخواه ايمان به موجودى غايب از حس خودش دارد: موجودى كه هستى خودش و هستى همه عالم، مستند بان موجود است. شخص سليم الفطره بعد از آنكه بچنين موجودى غيبى ايمان آورد، و اعتراف كرد، فكر مى‏كند كه اين مبدء كه حتى دقيقه‏اى از دقائق از حوائج موجودات غافل نميماند، و براى هر موجودى آن چنان سرپرستى دارد كه گويى غير از آن ديگر مخلوقى ندارد، چگونه ممكن است از هدايت بندگانش غافل بماند، و راه نجات از اعمال مهلك، و اخلاق مهلك را بانان ننمايد؟ همين سؤالى كه از خود مى‏كند، و سؤالات ديگرى كه از آن زائيده ميشود سر از مسئله توحيد و نبوت و معاد در مى‏آورد، و در نتيجه خود را ملزم ميداند كه در برابر آن مبدء يكتا خضوع كند چون خالق و رب او و رب همه عالم است، و نيز خود را ملزم ميداند كه در جستجوى هدايت او برآيد، و وقتى بهدايت او رسيد، آنچه در وسع او هست از مال و جاه و علم و فضيلت همه را در راه احياء آن هدايت و نشر آن دين بكار بندد، و اين همان نماز و انفاق است، اما نه نماز و زكاة قرآن، چون گفتار ما در باره شخص سليم الفطره‏اى است كه اينها را در فطرت خود مى‏يابد، بلكه نماز و زكاتى كه فطرتش بگردنش مى‏اندازد، و او هم از فطرتش مى‏پذيرد. از اينجا معلوم شد كه اين پنج صفتى كه خداى تعالى آنها را زمينه هدايت قرآنى خود قرار داده، صفاتى است كه فطرت سالم در آدمى ايجاد مى‏كند، و در آيات مورد بحث بدارندگان چنين فطرتى وعده ميدهد كه بزودى بوسيله قرآنش ايشان را هدايت مى‏كند، البته هدايتى زائد بر هدايت فطرتشان، پس اعمال پنج‏گانه نامبرده، متوسط ميان دو هدايتند، هدايتى سابق بر آن اعمال، و هدايتى لا حق بانها، و اعتقاد صادق و اعمال صالح ميان دو هدايت واسطه‏اند، بطورى كه اگر بعد از هدايت فطرت، آن اعتقاد و آن اعمال نباشد، هدايت دومى دست نمى‏دهد. دليل بر اينكه هدايت دومى از ناحيه خداى سبحان، و فرع هدايت اولى است، آيات بسيارى است كه چند آيه از آنها ذيلا از نظر خواننده مى‏گذرد: (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ، فِي‏ ______________________________________________________ صفحه 72 الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ، خدا كسانى را كه ايمان آوردند، به قول ثابت در حياة دنيا و در آخرت پا بر جا مى‏كند، و خلاصه آن چنانشان را آن چنان‏تر ميسازد)، «1» پس معلوم ميشود بقول معروف چشمه بايد از خودش آب داشته باشد، تا با لايه‏روبى زيادترش كرد (مترجم) (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ، وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ، يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد. از خدا بترسيد، و برسول او ايمان بياوريد، تا خدا از رحمتش دو برابر بشما بدهد، و برايتان نورى قرار دهد، تا با آن نور مشى كنيد) «2» (فراموش نشود كه فرمود: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، ايمان بياوريد، معلوم مى‏شود ايمان اولى فطرى است، و ايمان دومى برسول و بكتاب او است. مترجم. إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ، اگر خدا را يارى كنيد، خدا ياريتان مى‏كند، و ايمانتان را قوى مى‏سازد)، «3» (معلوم مى‏شود يارى كردن دين خدا كه همان هدايت اولى است سبب مى‏شود ثبات قدم را، كه خود هدايت دومى و زائد بر اولى است). (وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ، خدا مردم تبهكار را هدايت نمى‏كند) «4»، پس معلوم ميشود انحراف از هدايت اولى، كه همان تبه‏كارى باشد، باعث محروميت از هدايت خدا مى‏گردد، و از اين قبيل آياتى ديگر. و مسئله ضلالت كفار و منافقين، عينا مانند هدايت متقين، داراى دو مرحله است، يكى از ناحيه خود مردم، و يكى بعنوان مجازات از ناحيه خدا، كه انشاء اللَّه بزودى بيانش خواهد آمد. و در آيات مورد بحث بحياة ديگرى اشاره شده، كه انسانها در آن حياة زندگى را از سر مى‏گيرند، حياتى است كه فعلا پنهان است، و نسبت بحياة دنيا جنبه باطن را دارد نسبت بظاهر، حياتى است كه زندگى انسان بوسيله آن حياة در همين دنيا و بعد از مردن و در بعث و قيامت يكسره مى‏شود، و در بين، مرگى، و انعدامى فاصله نمى‏گردد، هم چنان كه فرمود: (أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ، وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً، يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها؟ آيا كسى كه مرده و بى جان بود، او را زنده كرديم، و برايش نورى قرار داديم، تا با آن در ميانه مردم آمد و شد كرد، مثل كسى است كه در ظلمتها قرار دارد، و بيرون شدنى برايش نيست؟) «5» كه انشاء اللَّه بزودى بحث ما پيرامون اين زندگى خواهد آمد. [معنى ايمان‏] (يؤمنون): ايمان، عبارتست از جايگير شدن اعتقاد در قلب، و اين كلمه از ماده (ء- م- ن) اشتقاق يافته، كانه شخص با ايمان، بكسى كه بدرستى و راستى و پاكى وى اعتقاد _______________ 1- سوره ابراهيم آيه 27 2- سوره حديد آيه 28 3- سوره محمد آيه 7 4- سوره صف آيه 5 5- سوره انعام آيه 122 ______________________________________________________ صفحه 73 پيدا كرده، امنيت مى‏دهد، يعنى آن چنان دل گرمى و اطمينان مى‏دهد كه هرگز در اعتقاد خودش دچار شك و ترديد نمى‏شود، چون آفت اعتقاد و ضد آن شك و ترديد است. [اشاره به مراتب ايمان‏] و ايمان همانطور كه قبلا هم گفتيم، معنايى است داراى مراتبى بسيار چون اذعان و اعتقاد، گاهى بخود چيزى پيدا ميشود و تنها اثر وجود آن چيز بر آن اعتقاد مترتب ميشود، و گاهى از اين شديدتر است، بطورى كه به پاره‏اى لوازم آن نيز متعلق مى‏گردد و گاهى از اين نيز شديدتر ميشود، و به همه لوازم آن متعلق ميشود، و از همين جا نتيجه مى‏گيريم: كه مؤمنين هم در اعتقادشان بغيب، و بخداى حاضر و ناظر، و بروز جزاى او، در يك طبقه نيستند، بلكه طبقات مختلفى دارند. [معنى غيب و ايمان به غيب‏] (بالغيب): كلمه غيب بر خلاف شهادت، عبارتست از چيزى كه در تحت حس و درك آدمى قرار ندارد، و آن عبارتست از خداى سبحان، و آيات كبراى او، كه همه از حواس ما غايبند، و يكى از آنها وحى است، كه در جمله (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ) الخ، به آن اشاره فرموده. «1» پس مراد از ايمان به غيب در مقابل ايمان بوحى، و ايمان بآخرت، عبارتست از ايمان بخداى تعالى، و در نتيجه در اين چند آيه به ايمان بهمه اصول سه‏گانه دين اشاره شده است، و قرآن كريم همواره اصرار و تاكيد دارد در اينكه بندگان خدا نظر خود را منحصر در محسوسات و ماديات نكنند، و ايشان را تحريك مى‏كند به اينكه: از عقل سليم و لب خالص پيروى كنند. [وجه تعبير به" ايقان" در" وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ"] (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ) الخ، قبلا اعتقاد راسخ به توحيد و نبوت را به كلمه ايمان تعبير آورد، و در اين جمله اعتقاد راسخ بخصوص به آخرت را به ايقان تعبير كرده، و اين بدان جهت است كه بلازمه يقين، كه عبارتست از فراموش نكردن آخرت، نيز اشاره كرده باشد، چون بسيار ميشود انسان نسبت بچيزى ايمان دارد و هيچ شكى در آن ندارد، اما پاره‏اى از لوازم آن را فراموش مى‏كند، و در نتيجه عملى منافى با ايمانش انجام ميدهد، بخلاف يقين كه ديگر با فراموشى نميسازد، و ممكن نيست انسان، عالم و مؤمن بروز حساب باشد، و همواره آن روز را در خاطر داشته و بياد آن باشد، بياد روزى باشد كه در آن روز بحساب كوچك و بزرگ اعمالش مى‏رسند، و در عين حال پاره‏اى گناهان را مرتكب شود، چنين كسى نه تنها مرتكب گناه نميشود، بلكه از ترس، بقرق‏گاه‏هاى خدا نزديك هم نمى‏گردد. هم چنان كه خداى تعالى در باره آنان فرموده: (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏، فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ، بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ، خواهش نفس را پيروى‏ _______________ 1- سوره بقره آيه 4 ______________________________________________________ صفحه 74 مكن، كه تو را از راه خدا گمراه مى‏كند، كسانى كه از راه خدا گمراه ميشوند، عذابى شديد دارند، بخاطر اينكه روز حساب را فراموش كردند) «1»، و فهمانيد كه ضلالت از راه خدا تنها بخاطر فراموشى روز حساب است، و بدين جهت در آيات مورد بحث فرمود: (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ)، چون بياد آخرت بودن، و بدان يقين داشتن، تقوى را نتيجه ميدهد. (أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ) الخ، هدايت همه‏اش از خداى سبحان است، و هيچ قسمى از آن بهيچ كس نسبت داده نميشود، مگر بطريق مجاز گويى، كه بحث مفصلش انشاء اللَّه بزودى خواهد آمد. در جمله مورد بحث، مؤمنين را بهدايت توصيف كرده، و در موردى ديگر هدايت را اينطور تعريف كرده كه: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ، يعنى كسى را كه خدا بخواهد هدايت كند سينه‏اش را گشاده ميسازد) «2» و گشادگى سينه، بمعناى وسعت ان است، وسعتى كه هر تنگى و تنگ نظرى و بخل را از آن دور ميسازد، و چون در جاى ديگر فرموده: (وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، كسى كه او را از بخل درونى حفظ كرده باشند چنين كسانى از رستگارانند)، «3» لذا مى‏بينيم در آخر آيه مورد بحث هم نامى از رستگارى برده، مى‏فرمايد: (أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). «4» بحث روايتى [(شامل دو روايت در باره غيب و انفاق در آيه كريمه)] در كتاب معانى الاخبار از امام صادق (ع) روايت آمده، كه در ذيل آيه: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) فرموده: يعنى (كسى كه ايمان بقيام قائم (ع) داشته باشد، و آن را حق بداند) «5». مؤلف: اين معنا در غير اين روايت نيز آمده، ولى اين روايات همه از باب تطبيق كلى بر مصداق بارز آنست. و در تفسير عياشى از امام صادق (ع) روايت شده كه در ذيل جمله: (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ)، فرموده: يعنى از آنچه ما بايشان تعليم كرده‏ايم، بديگران تعليم مى‏كنند، و علم را گسترش ميدهند. «6» و نيز در كتاب معانى الاخبار از آن جناب، و در ذيل همان جمله روايت آمده، كه فرمود: يعنى از آنچه ما بايشان تعليم داده‏ايم بديگران داده، علم را گسترش ميدهند، و از آنچه از قرآن بايشان‏ _______________ 1- سوره ص آيه 26 2- سوره انعام آيه 125 3- سوره حشر آيه 9 4- سوره بقره آيه 5 5- كمال الدين ج 2 ص 340 ح 19 6- تفسير عياشى ج 1 ص 25 ح 1 ______________________________________________________ صفحه 75 آموختيم، تلاوت مى‏كنند. «1» مؤلف: اين دو روايت مبنى بر اين هستند كه انفاق، اعم از انفاق مالى باشد، و همين طور هم هست، هم چنان كه قبلا گفتگويش گذشت. بحث فلسفى [(پيرامون اعتماد به غير ادراكات حسى و پاسخ به دانشمندان حس‏گرا)] در اين بحث پيرامون اين معنا گفتگو داريم، كه آيا جائز است انسان بر غير از ادراك‏هاى حسى، يعنى بر مبانى عقلى اعتماد كند، يا نه؟ و اين مسئله خود يكى از مسائلى است كه معركه آراء دانشمندان غربى اخير قرار گرفته، و روى آن از دو طرف حرفها زده‏اند، البته همانطور كه گفتيم متاخرين از دانشمندان غرب روى آن ايستادگى كرده‏اند، و گر نه بيشتر قدماء و حكماى اسلام، فرقى ميان ادراكات حسى و عقلى نگذاشته، هر دو را مثل هم جائز دانسته‏اند. بلكه گفته‏اند: كه برهان علمى شانش اجل از آنست كه پيرامون محسوسات اقامه شود، اصلا محسوسات را بدان جهت كه محسوسند شامل نميشود. در مقابل، بيشتر دانشمندان غرب، و مخصوصا طبيعى‏دانهاى آنان، بر آن شده‏اند كه اعتماد بر غير حس صحيح نيست، باين دليل كه مطالب عقلى محض، غالبا غلط از آب در مى‏آيد، و براهين آن بخطا مى‏انجامد، و معيارى كه خطاى آن را از صوابش جدا كند، در دست نيست، چون معيار بايد حس باشد، كه دست حس و تجربه هم بدامن كليات عقلى نمى‏رسد، و چون سر و كار حس تنها با جزئيات است، و وقتى اين معيار بان براهين راه نداشت، تا خطاى آنها را از صوابش جدا كند، ديگر بچه جرأت ميتوان بان براهين اعتماد كرد؟! بخلاف ادراكهاى حسى، كه راه خطاى آن بسته است، براى اينكه وقتى مثلا يك حبه قند را چشيديم، و ديديم كه شيرين است، و اين ادراك خود را دنبال نموده، در ده حبه، و صد حبه و بيشتر تجربه كرديم، يقين مى‏كنيم كه پس بطور كلى قند شيرين است، و اين دركهاى ذهنى چندين باره را در خارج نيز اثبات مى‏كنيم. اين دليل غربى‏ها است، بر عدم جواز اعتماد بر براهين عقلى، اما دليلشان عليل، و مورد اشكال است، آنهم چند اشكال. اول اينكه همه مقدماتى كه براى بدست آوردن آن نتيجه چيدند مقدماتى بود عقلى، و غير حسى پس آقايان با مقدماتى عقلى، اعتماد بر مقدمات عقلى را باطل كرده‏اند، غافل از آنكه اگر اين دليلشان صحيح باشد، مستلزم فساد خودش ميشود. دوم اينكه غلط و خطاء در حس، كمتر از خطاء در عقليات نيست، و اگر باور ندارند بايد تا _______________ 1- معانى الاخبار ص 23 ح 2 ______________________________________________________ صفحه 76 بجايى مراجعه كنند، كه در محسوسات و ديدنيها ايراد شده، پس اگر صرف خطاء در بابى از ابواب علم، باعث شود كه ما از آن علم سد باب نموده، و بكلى از درجه اعتبار ساقطش بدانيم، بايد در علوم حسى نيز اعتمادمان سلب شده، و بكلى درب علوم حسى را هم تخته كنيم. سوم اينكه در علوم حسى نيز تشخيص ميان خطا و صواب مطالب، با حس و تجربه نيست، و در آنجا نيز مانند علوم عقلى تشخيص با عقل و قواعد عقلى است، و مسئله حس و تجربه تنها يكى از مقدمات برهان است، توضيح اينكه مثلا وقتى با حس خود خاصيت فلفل را درك كنيم، و تشخيص دهيم كه در ذائقه چه اثرى دارد، و آن گاه اين حس خود را با تجربه تكرار كرديم، تازه مقدمات يك قياس برهانى براى ما فراهم شده، و آن قياس بدين شكل است: اين تندى مخصوص براى فلفل دائمى و يا غالبى است، و اگر اثر چيز ديگرى ميبود براى فلفل دائمى يا غالبى نميشد ولى دائمى و غالبى است، و اين برهان بطورى كه ملاحظه مى‏فرمائيد همه مقدماتش عقلى و غير حسى است، و در هيچيك آنها پاى تجربه در ميان نيامده. چهارم اينكه تمامى علوم حسى در باب عمل با تجربه تاييد ميشوند، و اما خود تجربه اثباتش با تجربه ديگر نيست، و گر نه لازم مى‏آمد يك تجربه تا لا نهايت تجربه بخواهد، بلكه علم بصحت تجربه از طريق عقل بدست مى‏آيد، نه حس و تجربه، پس اعتماد بر علوم حسى و تجربى بطور ناخودآگاه اعتماد بر علوم عقلى نيز هست. پنجم اينكه حس، جز امور جزئى را كه هر لحظه در تغيير و تبديل است درك نمى‏كند، در حالى كه علوم حتى علوم حسى و تجربى، آنچه بدست ميدهند، كليات است، و اصلا جز براى بدست آوردن نتائج كلى بكار نمى‏روند، و اين نتائج محسوس و مجرب نيستند، مثلا علم تشريح از بدن انسان، تنها اين معنا را درك مى‏كند، كه مثلا قلب و كبد دارد، و در اثر تكرار از اين مشاهده، و ديدن اعضاى چند انسان، يا كم و يا زياد، همين دركهاى جزئى تكرار ميشود، و اما حكم كلى هرگز نتيجه نميدهد، يعنى اگر بنا باشد در اعتماد و اتكاء تنها بآنچه از حس و تجربه استفاده ميشود اكتفاء كنيم، و اعتماد به عقليات را بكلى ترك كنيم، ديگر ممكن نيست بادراكى كلى، و فكرى نظرى، و بحثى علمى، دست يابيم، پس همانطور كه در مسائل حسى كه سر و كار تنها با حس است، ممكن است و بلكه لازم است كه به حس اعتماد نموده، و درك آن را پذيرفت، همچنين در مسائلى كه سر و كار با قوه عقل، و نيروى فكر است، بايد بدرك آن اعتماد نموده، و آن را پذيرفت. و مرادمان از عقل آن مبدئى است كه اين تصديقهاى كلى، و احكام عمومى بدان منتهى ميشود، و جاى هيچ ترديد نيست، كه با انسان چنين نيرويى هست، يعنى نيرويى بنام عقل دارد، كه ميتواند مبدء صدور احكام كلى باشد، با اين حال چطور تصور دارد، كه قلم صنع و تكوين چيزى را ______________________________________________________ صفحه 77 در آدمى قرار دهد، كه كارش همه جا و همواره خطا باشد؟ و يا حد اقل در آن وظيفه‏اى كه صنع و تكوين برايش تعيين كرده امكان خطا داشته باشد؟ مگر غير اين است كه تكوين وقتى موجودى از موجودات را بوظيفه‏اى و كارى اختصاص ميدهد، كه قبلا رابطه‏اى خارجى ميان آن موجود و آن فعل برقرار كرده باشد، و در موجود مورد بحث يعنى عقل، وقتى صنع و تكوين آن را در انسانها بوديعت مى‏گذارد، تا حق را از باطل تميز دهد، كه قبلا خود صنع ميان عقل و تميز بين حق و باطل رابطه‏اى خارجى برقرار كرده باشد، و چطور ممكن است رابطه‏اى ميان موجودى (عقل) و معدومى (خطا) بر قرار كند؟ پس نه تنها عقل هميشه خطا نمى‏رود، بلكه اصلا ميان عقل و خطا رابطه‏اى نيست. و اما اينكه مى‏بينيم گاهى عقل و يا حواس ما در درك مسائل عقلى و يا حسى بخطا مى‏روند، اين نه بخاطر اين است كه ميان عقل و حواس ما با خطا رابطه‏اى است، بلكه علت ديگرى دارد، كه بايد براى بدست آوردن آن بجايى ديگر مراجعه كرد، چون اينجا جاى بيان آن نيست (و راهنما خدا است). بحث فلسفى ديگر [(در اثبات وجود علم و رد بر سوفسطائيان و شكاكان)] انسان ساده‏اى كه هنوز باصطلاح پشت و روى دست را نشناخته اين معنا را در خود مى‏يابد، كه از هر چيز عين خارجى آن را درك ميكند بدون اينكه توجه داشته باشد به اينكه علم واسطه ميان او و آن موجود است، و اين سادگى را همواره دارد تا آنكه در موردى دچار شك و ترديد، و يا ظن- كه پائين‏تر از علم، و بالاتر از شك است- بگردد، آن وقت متوجه ميشود كه تا كنون در مسير زندگى و معاش دنيويش هر چه را مى‏فهميده و درك ميكرده بوسيله علم بوده، و علم بين او و مدركاتش واسطه بوده، و از اين به بعد هم بايد سعى كند با چراغ علم قدم بردارد، مخصوصا وقتى مى‏بيند كه گاهى در فهم و دركش دچار اشتباه مى‏شود، اين توجهش بيشتر مى‏شود، چون فكر مى‏كند در عالم خارج و بيرون از ذهن كه هيچ خطا و غلطى وجود ندارد- چون گفتيم خطا و غلط يعنى چيزى كه در خارج نيست- اينجاست كه يقين مى‏كند در وجودش حقيقتى هست بنام علم، (يعنى ادراكى ذهنى، كه مانع از ورود نقيض خود در ذهن است) و اين واقعيتى است كه ذهن ساده يك انسان آن را در مى‏يابد. وقتى مسئله را در زير قعر انبيق علمى هم وارسى مى‏كنيم بعد از بحث‏هاى طولانى و جستجوهاى پى‏گير، باز بهمان نتيجه مى‏رسيم كه ذهن ساده ما بان برخورده بود. زيرا وقتى ادراكهاى خود را در زير قعر انبيق قرار مى‏دهيم، و آن را تجزيه و تحليل مى‏كنيم، ______________________________________________________ صفحه 78 مى‏بينيم كه همه آنها به دو مسئله منتهى مى‏شوند، كه ديگر ابتدايى‏تر از آنها هيچ مسئله‏اى نيست، و آن دو مسئله ابتدايى و بديهى اين است كه 1- (هست و نيست در يك مورد با هم جمع نمى‏شوند)، 2- (هست و نيست از يك مورد سلب نميشوند)، ساده‏تر آنكه ممكن نيست موجودى هم باشد و هم نباشد، و نه باشد و نه نباشد. دليل اين مطلب آنست كه هيچ مسئله بديهى و يا علمى نيست، مگر آنكه در تماميتش محتاج باين دو قضيه بديهى و اولى است، حتى اگر فرض كنيم كه در اين دو مسئله شك داريم، باز در همين شك خود محتاج باين دو قضيه هستيم، چون ممكن نيست هم شك داشته باشيم و هم در عين حال شك نداشته باشيم، و وقتى بداهت اين دو قضيه ثابت شد، هزاران مسئله تصديقى و علمى كه ما محتاج به اثبات آنيم ثابت ميشود، مسائلى كه آدمى در نظريه‏هاى علميش، و در اعمالش محتاج بدانها است. آرى هيچ موقفى علمى و هيچ واقعه‏اى علمى پيش نميايد، مگر آنكه تكيه‏گاه آدمى در آن موقف علم است، حتى آدمى شك خود را هم با علم تشخيص ميدهد، و همچنين ظن خود، و يا جهل خود را، يك جا يقين دارد كه علم دارد، جايى ديگر يقين دارد كه شك دارد، و جايى ديگر يقين دارد كه ظن دارد و جاى چهارم يقين دارد كه نادان است. تا بجايى رسيد دانش من *** كه بدانم همى كه نادانم‏ مترجم پس احتياج انسان در تمامى مواقف زندگيش بعلم، بدان حد است كه حتى در تشخيص علم و شك و ظن و جهلش نيز محتاج بعلم است. ولى مع الاسف در عصر يونانيها جماعتى پيدا شدند، بنام سوفسطائيها، كه وجود علم را انكار كردند، و گفتند اصلا بهيچ چيز علم نداريم، و در باره هر چيزى شك مى‏كردند، حتى در خودشان، و در شكشان هم شك مى‏كردند، جمعى ديگر بنام شكاكها، كه مسلكى نزديك مسلك آنها داشتند، از آنان پيروى نمودند، آنها هم وجود علم را از خارج از خود، و افكار خود، يعنى ادراكات خود، نفى نموده، و براى خود ادله‏اى تراشيدند. اول اينكه قوى‏ترين و روشن‏ترين علوم و ادراكات، (كه عبارتست از ادراكهاى حاصل از حواس ظاهرى ما)، سرشار است از خطا و غلط، شعله آتش‏گردان را بصورت دائره مى‏بينيم، و حال آنكه آن طور نيست، و از اين قبيل خطاها در حس بسيار است، دست خود از آب پنجاه درجه حرارت در آورده در آب پانزده درجه حرارت فرو مى‏كنيم، بنظر آب سرد مى‏آيد، و دست ديگرمان را از آب يخ در آورده، در همان آب فرو مى‏كنيم، داغ بنظر مى‏آيد، با اين حال ديگر چطور ممكن است، نسبت بموجوداتى كه خارج از وجود ما است، علم پيدا كنيم، و بان علم اعتماد هم بكنيم. دوم اينكه ما بهر چيز كه خارج از وجود ما است، بخواهيم دست بيابيم كه چيست؟ و چگونه‏ ______________________________________________________ صفحه 79 است؟ بوسيله علم دست مى‏يابيم، پس در حقيقت ما بعلم خود دست يافته‏ايم، نه بان چيز، مثلا مى‏خواهيم ببينيم كبوتر چيست؟ و چگونه است؟ ما از راه علم يعنى ارتسام نقشى از كبوتر در ذهن خود كبوتر را مى‏شناسيم، پس ما در حقيقت كبوتر ذهن خود را ديده، و شناخته‏ايم، نه كبوترى كه در خارج از وجود ما، و لب بام خانه ما است، با اين حال ما چگونه مى‏توانيم بحقيقت موجودى از موجودات دست پيدا كنيم؟ و يقين كنيم كه آن موجود همانطور است كه ما درك كرده‏ايم؟ وجوهى ديگر براى اثبات نظريه خود آورده‏اند، كه مهم‏تر آنها همين دو وجه بود. جواب وجه اولشان اين است كه: اين دليل خودش خود را باطل مى‏كند، براى اينكه وقتى بنا باشد بهيچ قضيه تصديقى اعتماد نكنيم، بقضايايى هم كه دليل شما از آن تشكيل شده، نبايد اعتماد كرد، علاوه بر اينكه اعتراف بوجود خطاهاى بسيار، خود اعتراف بوجود صواب هم هست، حال يا صوابهايى معادل خطاها، و يا بيشتر، چون وقتى در عالم به خطايى بر مى‏خوريم، كه بصواب هم بر خورده باشيم و گر نه از كجا خطا را شناخته‏ايم. علاوه بر اينكه بايشان مى‏گوييم: مگر غير سوفسطائيان كه بعلم اعتماد مى‏كنند، ادعاء كرده‏اند كه تمامى تصديقهايشان صحيح، و بدون خطا است؟ كسى چنين ادعايى نكرده، بلكه در مقابل شما كه بطور كلى مى‏گوييد: هيچ علمى قابل اعتماد نيست، ادعاء مى‏كنند كه بعضى از علوم قابل اعتماد هست، و اين موجبه جزئيه براى ابطال سلب كلى شما كافى است، و دليلى كه شما اقامه كرديد نمى‏تواند موجبه جزئيه خصم شما را باطل كند. و اما وجه دوم، پاسخ از آن اين است كه: محل نزاع بين ما و شما علم بود، كه ما مى‏گفتيم هست، و ميتوان بدان اعتماد كرد، و شما مى‏گفتيد اصلا علم نيست، آن وقت در دليل دوم خود اعتراف كرديد كه بهر چيزى علم پيدا مى‏كنيد، چيزى كه هست مى‏گوييد علم ما غير آن موجود خارجى است، و اين مسئله مورد بحث ما و شما نبود، و ما نخواستيم بگوئيم واحدى هم نگفته كه واقعيت هر چيزى كه ما درك كنيم همانطور است كه ما درك كرده‏ايم. علاوه بر اين، اينكه خود آقايان روزمره بحكم اضطرار مجبور ميشوند، بر خلاف نظريه خود عمل كنند، چون از صبح تا بشام در حركتند، حركت بسوى كسب، بسوى كشت، بسوى غذا، بسوى آب، از ايشان مى‏پرسيم: آقا شما اين همه براى غذا تلاش مى‏كنى، براى اين است كه واقعا غذا بخورى، و آب بنوشى، و رفع گرسنگى، و عطش از خود كنى، يا تنها تصور غذا، و آب تو را اينچنين كوك كرده، و يا اگر از شير درنده مى‏گريزى، و يا از مرضهاى مهلك فرار مى‏كنى، و بدر خانه طبيب مى‏روى، آيا از واقعيت آنها مى‏ترسى، يا از تصور آنها، تصور شير كه كسى را پاره نمى‏كند، و تصور مرض كسى را نمى‏كشد، پس واقعيت شير و مرض را درك كرده‏اى، و ______________________________________________________ صفحه 80 ناخودآگاه بدست خودت نظريه فلسفيت را باطل كرده‏اى، و از صبح تا بشام مشغول باطل كردن آنى. و كوتاه سخن آنكه هر حاجت نفسانى كه احساسات ما آنها را بما الهام مى‏كند، در ما ايجاد حركتى مى‏كند، كه بپا خيزيم، و براى رفع آن حاجت تلاش كنيم، با اينكه اگر اين احساس حاجت نبود و ما روزى هزار بار تصور حاجت ميكرديم هرگز از جا برنميخاستيم، پس معلوم ميشود ميان آن تصور حاجت، و اين تصور حاجت فرق است، در اولى واقع و خارج را ديده‏ايم، و در دومى تنها نقش ذهنى را، اولى واقعيت خارجى دارد، و دومى ندارد، و يا بگو اولى بوسيله امرى خارجى و مؤثر، در نفس آدمى پيدا مى‏شود، ولى دومى را خود انسان و باختيار خودش در دل ايجاد مى‏كند، اولى را علم كشف مى‏كند، ولى دومى خود علم است، پس معلوم ميشود كه علم هست. [شبهه ماديون در وجود علم و رد بر آنها و اثبات تجرد و غير مادى بودن علم و ادراك‏] البته اين را هم بايد دانست كه در وجود علم، از جهت ديگر شبهه‏اى است قوى، كه همان شبهه، اساس علوم مادى قرار گرفته است، كه علم ثابت را (با اينكه هر علمى ثابت است)، نفى كنند. توضيح اينكه: بحث‏هاى علمى اين معنا را به ثبوت رسانده كه علم طبيعت در تحول و تكامل است، و هر جزء از اجزاء عالم طبيعت كه فرض شود، در مسير حركت قرار دارد، و رو بسوى كمال دارد، و بنا بر اين اساس، هيچ موجودى نيست، مگر آنكه در آن دوم از وجودش، غير آن موجود، در آن اول وجودش ميباشد. از سوى ديگر ميدانيم، و هيچ شكى نداريم، در اينكه فكر و انديشه از خواص مغز و دماغ است، و چون دماغ، خود موجودى مادى است، فكر نيز اثرى مادى خواهد بود، و قهرا مانند ساير موجودات در تحت قانون تحول و تكامل قرار دارد، پس تمامى ادراكات ما كه يكى از آنها ادراكهايى است كه نامش را علم نهاده‏ايم، در مسير تغير و تحول قرار دارد، و ديگر معنا و مفهومى براى علم ثابت و لا يتغير باقى نمى‏ماند، بله اين معنا هست، كه ادراكهاى ما دوام نسبى دارند، آنهم نه بطور مساوى، بلكه بعضى از تصديقات، دوام و بقاء بيشترى دارد، و عمرش طولانى‏تر، و يا نقيض آن پنهان‏تر از ساير تصديقات است، كه ما نام اينگونه تصديقات را علم گذاشته‏ايم، و مى‏گوييم بفلان چيز علم داريم، در حالى كه علم بمعناى واقعى كلمه كه عبارتست از علم بعدم نقيض، نداريم، بلكه تا كنون به نقض و نقيض آن بر نخورده‏ايم، و احتمال ميدهيم دير يا زود نقيضش ثابت شود، پس علمى در عالم وجود ندارد. جواب از شبهه اين است كه: اين شبهه وقتى صحيح و قابل اعتناء است، كه علم، همانطور كه گفتند، مادى، و از ترشحات دماغ و مغز باشد، نه موجودى مجرد، در حالى كه اين ادعا نه در حد خود روشن است، و نه دليلى بر آن دارند، بلكه حق مطلب آنست كه علم بهيچ وجه مادى نيست، براى‏ ______________________________________________________ صفحه 81 اينكه مى‏بينيم هيچيك از آثار و خواص ماديت در آن وجود ندارد. 1- يكى از آثار ماديت كه در همه ماديات هست، اين است كه امر مادى قابل انقسام است، چون مادى آن را گويند كه داراى ابعاد ثلاثه باشد، و چيزى كه داراى بعد است، قابل انقسام نيز هست، ولى علم، بدان جهت كه علم است بهيچ وجه قابل انقسام نيست، (مثلا وقتى ما زيد پسر عمرو را تصور مى‏كنيم اين صورت علميه ما قابل انقسام نيست بشهادت اينكه نيم زيد نداريم). 2- اثر مشترك ماديات اين است كه در حيطه زمان و مكان قرار دارند، و هيچ موجود مادى سراغ نداريم كه از مكان و زمان بيرون باشد، و علم، بدان جهت كه علم است، نه مكان مى‏پذيرد، و نه زمان، بدليل اينكه مى‏بينيم يك حادثه معين، و جزئى، كه در فلان زمان، و فلان مكان واقع شده، در تمامى مكانها، و زمانها قابل تعقل است، و ما ميتوانيم همه جا و همه وقت آن را با حفظ همه خصوصياتش تصور و تصديق كنيم. 3- اثر سوم و مشترك ماديات اين است كه ماديات بتماميشان در تحت سيطره حركت عمومى قرار دارند، و بهمين جهت تغير و تحول، خاصيت عمومى ماديات شده است، ولى مى‏بينيم كه علم، بدان جهت كه علم است در مجراى حركت قرار ندارد و بهمين جهت محكوم باين تحول و دگرگونى نيست، بلكه اصلا حيثيت علم ذاتا با حيثيت تغير و تبدل منافات دارد، علم عبارتست از ثبوت، و تحول عبارتست از بى ثباتى. 4- اگر علم از چيزهايى بود كه بحسب ذاتش تغير مى‏پذيرفت، و مانند ماديات محكوم به تحول و دگرگونگى بود، ديگر ممكن نبود يك چيز را و يك حادثه را در دو وقت مختلف با هم تعقل كرد، بلكه بايد اول حادثه قبلى را تعقل كنيم بعد آن را از ذهن بيرون نموده حادثه بعدى را وارد ذهن سازيم، در حالى كه مى‏بينيم كه دو حادثه مختلف الزمان را، در يك آن تعقل مى‏كنيم، و نيز اگر علم، مادى بود، بايد اصلا نتوانيم حوادث گذشته را در زمان بعد تعقل كنيم، براى اينكه خودتان گفتيد: هر چيزى در آن دوم غير آن چيز در آن اول است. پس اين وجوه و وجوه ديگرى كه ذكر نكرديم، دلالت دارند بر اينكه علم، بدان جهت كه علم است مادى نيست، و اما آنچه در عضو حساس و يا بگو در دماغ پيدا ميشود، و آن فعل و انفعالى كه در اين عضو حاصل مى‏گردد، ما در باره آن حرفى نداريم، چون تخصصى در آن نداريم، اما شما هم دليلى نداريد كه اين فعل و انفعالهاى طبيعى همان علم است، و صرف اينكه در هنگام مثلا تصور يك حادثه، در دماغ عملى صورت مى‏گيرد، دليل بر آن نيست كه تصور، همان عمل دماغى است، و همين مقدار بحثى كه پيرامون مسئله علم كرديم كافى است، بحث بيشتر از اين را بايد در جاى ديگر جستجو كرد.

تفسیر نور
قرآن، هستى را به دو بخش تقسيم مى‏كند: عالم غيب <115> و عالم شهود. متّقين به كلّ هستى ايمان دارند، ولى ديگران تنها آنچه را قبول مى‏كنند كه برايشان محسوس باشد. حتّى توقّع دارند كه خدا را با چشم ببينند و چون نمى‏بينند، نمى‏خواهند به او ايمان آورند. چنانكه برخى به حضرت موسى گفتند: «لن نؤمن لك حتّى نَرى اللّه جهرة» <116> ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم، مگر آنكه خداوند را آشكارا مشاهده كنيم. اين افراد درباره‏ى قيامت نيز مى‏گويند: «ما هى الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الاّ الدّهر» <117> جز اين دنيا كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، دنياى ديگرى نيست، مى‏ميريم و زنده مى‏شويم و اين روزگار است كه ما را از بين مى‏برد. چنين افرادى هنوز از مدار حيوانات نگذشته‏اند و راه شناخت را منحصر به محسوسات مى‏دانند و مى‏خواهند همه چيز را از طريق حواسّ درك كنند. متّقين نسبت به جهان غيب ايمان دارند، كه برتر از علم و فراتر از آن است. در درونِ ايمان، عشق، علاقه، تعظيم، تقديس و ارتباط نهفته است، ولى در علم، اين مسائل نيست. 1- ايمان، از عمل جدا نيست. در كنار ايمان به غيب، وظايف و تكاليف عملى مؤمن بازگو شده است. «يؤمنون... يقيمون... ينفقون» 2- اساسى‏ترين اصل در جهان‏بينى الهى آن است كه هستى، منحصر به محسوسات نيست. «يؤمنون بالغيب» 3- بعد از اصل ايمان، مهم‏ترين اصل عملى، اقامه‏ى نماز و انفاق است. «يؤمنون... يقيمون... ينفقون» (در جامعه‏ى الهى كه حركت وسير الى اللّه دارد، اضطراب‏ها و ناهنجارى‏هاى روحى و روانى و كمبودهاى معنوى، با نماز تقويت و درمان مى‏يابد و خلأهاى اقتصادى و نابسامانى‏هاى ناشى از آن، با انفاق پر و مرتفع مى‏گردد.) 4- برگزارى نماز، بايد دائمى باشد نه موسمى و مقطعى. «يقيمون الصلوة» <118> 5 - در انفاق نيز بايد ميانه‏رو باشيم. «ممّا رزقناهم» <119> 6- از هرچه خداوند عطا كرده (علم، آبرو، ثروت، هنر و...) به ديگران انفاق كنيم. «ممّا رزقناهم ينفقون» <120> امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: از آنچه به آنان تعليم داده‏ايم در جامعه نشر مى‏دهند. <121> 7- انفاق بايد از مال حلال باشد، چون خداوند رزق <122> هر كس را از حلال مقدّر مى‏كند. «رزقناهم» 8 - با انفاق كردن مغرور نشويم. اگر باور كنيم كه همه نعمت‏ها از خداست، بهتر مى‏توانيم قسمتى از آنرا انفاق كنيم. «ممّا رزقناهم»

تفسیر اطيب البيان
(3)(الذين يؤمنون بالغيب ):ايمان يعني مستقر شدن اعتقاد درقلب (همراه بااقرار زباني و عمل به جوارح و اعضاء)و اصل آن ازريشه (أمن )يعني مطمئن وخالي ازشك و ريب است و اين دو ،يعني شك و ريب آفت اعتقاد هستند و ايمان داراي مراتبي است و بهمين جهت مؤمنان هم داراي درجات هستند و غيب مخالف شهادت و آن چيزي است كه حس آن را ادراك نمي كند و تنها باعقل سليم و لب خالص و بي ريا مي توان به آن وصول پيدا كرد، (ويقيمون الصلوه ):نماز پيوستن ايشان است به پروردگارشان ، و نمازي پس ازنماز ديگر تطهير وپاكيزه شدن است ازآنچه بين دو نماز كرده اند و رفع شدن حجابهاي مادي وظلماني است كه درنتيجه اشتغال به دنيا بوجود آمده است و باعث تزكيه روحي است ، (وممارزقناهم ينفقون ):پس پرهيزكاران قيام مي كنند به تأديه حقوق اجتماعي و به فقرا و نيازمندان ازخلق كه درواقع عيال خداوند هستند رسيدگي مي نمايند.

تفسیر کشاف
(الذين يؤمنون ) إما موصول بالمتقين علي أنه صفة مجرورة، أو مدح منصوب ، أو مرفوع بتقدير: أعني الذين يؤمنون ، أوهم الذين يؤمنون . و إما مقتطع عن المتقين مرفوع علي الابتداء مخبر عنه ب (أولئك علي هدي ). فإذا كان موصولا، كان الوقف علي المتقين حسنا غير تام . و إذا كان مقتطعا، كان وقفا تاما. فإن قلت : ما هذه الصفة، أواردة بيانا و كشفا للمتقين ؟ أم مسرودة مع المتقين تفيد غير فائدتها ؟ أم جاءت علي سبيل المدح و الثناء كصفات الله الجارية عليه تمجيدا ؟ قلت : يحتمل أن ترد علي طريق البيان و الكشف لاشتمالها علي ما أسست عليه حال المتقين من فعل الحسنات و ترك السيئات . أما الفعل فقد انطوي تحت ذكر الايمان الذي هو أساس الحسنات و منصبها، و ذكر الصلاة و الصدقة، لان هاتين أما العبادات البدنية و المالية، و هما العيار علي غيرهما. ألم تر كيف سمي رسول الله صلي الله عليه و سلم الصلاة عماد الدين ، و جعل الفاصل بين الاسلام و الكفر ترك الصلاة ؟ و سمي الزكاة قنطرة الاسلام ؟ و قال الله تعالي : (و ويل للمشركين الذين لايؤتون الزكاة). فلما كانتا بهذه المثابة كان من شأنهما استجرار سائر العبادات و استتباعها. و من ثم اختصر الكلام اختصارا، بأن استغني عن عد الطاعات بذكر ما هو كالعنوان لها، و الذي إذا وجد لم تتوقف أخواته أن تقترن به ، مع ما في ذلك من الافصاح عن فضل هاتين العبادتين . و أما الترك فكذلك . ألا تري إلي قوله تعالي : (إن الصلاة تنهي عن الفحشاء و المنكر) ؟ و يحتمل أن لاتكون بيانا للمتقين ، و تكون صفة برأسها دالة علي فعل الطاعات ، و يراد بالمتقين الذين يجتنبون المعاصي . و يحتمل أن تكون مدحا للموصوفين بالتقوي ، و تخصيصا للايمان بالغيب و إقام الصلاة و إيتاء الزكاة بالذكر، إظهارا لانافتها علي سائر ما يدخل تحت حقيقة هذا الاسم من الحسنات . و الايمان : إفعال من الامن . يقال : أمنته و آمنته غيري . ثم يقال : آمنه إذا صدقه . و حقيقته : آمنه التكذيب و المخالفة. و أما تعديته بالباء فلتضمينه معني أقر و أعترف . و أما ما حكي أبو زيد عن العرب : ما آمنت أن أجد صحابة أي ما وثقت فحقيقته : صرت ذا أمن به ، أي ذا سكون و طمأنينة، و كلا الوجهين حسن في (يؤمنون بالغيب ) أي يعترفون به أو يثقون بأنه حق . و يجوز أن لايكون (بالغيب ) صلة للايمان ، و أن يكون في موضع الحال ، أي يؤمنون غائبين عن المؤمن به . و حقيقته : ملتبسين بالغيب ، كقوله (الذين يخشون ربهم بالغيب )، (ليعلم أني لم أخنه بالغيب ). و يعضده ماروي "أن أصحاب عبد الله ذكروا أصحاب رسول الله صلي الله عليه و سلم و إيمانهم ، فقال ابن مسعود: إن أمر محمد كان بينا لمن رآه . و الذي لا إله غيره ، ما آمن مؤمن أفضل من إيمان بغيب ، ثم قرأ هذه الاية". فإن قلت : فما المراد بالغيب إن جعلته صلة ؟ و إن جعلته حالا ؟ قلت : إن جعلته صلة كان بمعني الغائب ، إما تسمية بالمصدر من قولك غاب الشي ء غيبا، كما سمي الشاهد بالشهاده . قال الله تعالي : (عالم الغيب و الشهادة). و العرب تسمي المطمئن من الارض غيبا. و عن النضر بن شميل : شربت الابل حتي وارت غيوب كلاها. يريد بالغيب : الخمصة التي تكون في موضع الكلية، إذا بطنت الدابة انتفخت . و إما أن يكون فيعلا فخفف ، كما قيل "قيل " و أصله : قيل . و المراد به الخفي الذي لا ينفذ فيه ابتداء إلا علم اللطيف الخبير، و إنما نعلم منه نحن ما أعلمناه ، أو نصب لنا دليلا عليه . و لهذا لايجوز أن يطلق فيقال : فلان يعلم الغيب . و ذلك نحو الصانع و صفاته ، و النبوات و ما يتعلق بها، و البعث و النشور و الحساب و الوعد و الوعيد، و غير ذلك . و إن جعلته حالا كان بمعني الغيبة و الخفاء. فإن قلت : ما الايمان الصحيح ؟ قلت : أن يعتقد الحق و يعرب عنه بلسانه ، و يصدقه بعمله . فمن أخل بالاعتقاد و إن شهد و عمل فهو منافق . و من أخل بالشهادة فهو كافر. و من أخل بالعمل فهو فاسق . و معني إقامة الصلاة تعديل أركانها و حفظهامن أن يقع زيغ في فرائضها و سننها و آدابها، من أقام العود إذا قومه أو الدوام عليها و المحافظة عليها، كما قال عز و علا: (الذين هم علي صلاتهم دائمون ) ،(و الذين هم علي صلواتهم يحافظون ) من قامت السوق إذا نفقت ، و أقامها. قال : أقامت غزالة سوق الضراب * لاهل العراقين حولا قميطا لانها إذا حوفظ عليها، كانت كالشي ء النافق الذي تتوجه إليه الرغبات و يتنافس فيه المحصلون . و إذا عطلت و أضيعت ، كانت كالشي ء الكاسد الذي لايرغب فيه . أو التجلد و التشمر لادائها. و أن لايكون في مؤديها فتور عنها و لا توان ، من قولهم : قام بالامر، و قامت الحرب علي ساقها. و في ضده : قعد عن الامر، و تقاعد عنه إذا تقاعس و تثبط أو أداؤها، فعبر عن الاداء بالاقامة، لان القيام بعض أركانها، كما عبر عنه بالقنوت و القنوت القيام و بالركوع و بالسجود. و قالوا: سبح ، إذا صلي ، لوجود التسبيح فيها. (فلولا أنه كان من المسبحين ). و الصلاة: فعلة من صلي ، كالزكاة من زكي . وكتابتها بالواو علي لفظ المفخم . و حقيقة صلي : حرك الصلوين ، لان المصلي يفعل ذلك في ركوعه و سجوده . و نظيره كفر اليهودي إذا طأطأ رأسه وانحني عند تعظيم صاحبه ، لانه ينثني علي الكاذتين و هما الكافرتان . و قيل للداعي : مصل ، تشبيها في تخشعه بالراكع و الساجد. و إسناد الرزق إلي نفسه للاعلام بأنهم ينفقون الحلال الطلق الذي يستأهل أن يضاف إلي الله ، و يسمي رزقا منه . و أدخل من التبعيضة صيانة لهم و كفا عن الاسراف و التبذير المنهي عنه . و قدم مفعول الفعل دلالة علي كونه أهم ، كأنه قال : و يخصون بعض المال الحلال بالتصدق به . و جائز أن يراد به الزكاة المفروضة، لاقترانه بأخت الزكاة و شقيقتها و هي الصلاة و أن تراد هي و غيرها من النفقات في سبل الخير، لمجيئه مطلقا يصلح أن يتناول كل منفق . و أنفق الشي ء و أنفده أخوان . و عن يعقوب : نفق الشي ء، و نفد واحد. و كل ما جاء مما فاؤه نون و عينه فاء، فدال علي معني الخروج و الذهاب و نحو ذلك إذا تأملت .

تفسیر نمونه
آثار تقوا در روح و جسم انسان قرآن در آغاز اين سوره ، مردم را در ارتباط با برنامه و آئين اسلام به سه گروه متفاوت تقسيم مى كند: 1 ((متقين )) (پرهيزكاران ) كه اسلام را در تمام ابعادش پذيرا گشته اند. 2 ((كافران )) كه درست در نقطه مقابل گروه اول قرار گرفته و به كفر خود معترفند و از گفتار و رفتار خصمانه در برابر اسلام ابا ندارند. 3 ((منافقان )) كه داراى دو چهره اند، با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف ، مخالف اسلامند، البته چهره اصلى آنها همان چهره كفر است ولى تظاهرات اسلامى نيز دارند. بدون شك زيان اين گروه براى اسلام بيش از گروه دوم است و به همين سبب خواهيم ديد كه قرآن با آنها برخورد شديدترى دارد. البته اين موضوع مخصوص اسلام نيست ، تمام مكتبهاى جهان با اين سه گروه روبرو هستند، يا مؤ من به آن مكتب ، يا مخالف آشكار، و يا منافق محافظه كار، و نيز اين مساءله اختصاص به زمان معينى ندارد، بلكه در همه ادوار جهان بوده است . در آيات مورد بحث سخن از گروه اول است ، ويژگيهاى آنها را از نظر ايمان و عمل در پنج عنوان مطرح مى كند (ايمان به غيب اقامه نماز انفاق از همه مواهب ايمان به دعوت همه انبياء و ايمان به رستاخيز). 1 ايمان به غيب نخست مى گويد: آنها كسانى هستند كه ايمان به غيب دارند (الذين يؤ منون بالغيب ). ((غيب و شهود)) دو نقطه مقابل يكديگرند، عالم شهود عالم محسوسات است ، و جهان غيب ، ماوراء حس ، زيرا غيب در اصل به معنى چيزى است كه پوشيده و پنهان است و چون عالم ماوراء محسوسات از حس ما پوشيده است به آن غيب گفته مى شود، در قرآن كريم مى خوانيم عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم : ((خداوندى كه به غيب و شهود، پنهان و آشكار دانا است و او است خداوند بخشنده و رحيم )) (حشر 22). ايمان به غيب درست نخستين نقطه اى است كه مؤ منان را از غير آنها جدا مى سازد و پيروان اديان آسمانى را در برابر منكران خدا و وحى و قيامت قرار مى دهد و به همين دليل نخستين ويژگى پرهيزكاران ايمان به غيب ذكر شده است . مؤ منان مرز جهان ماده را شكافته ، و خويش را از چهار ديوارى آن گذرانده اند، آنها با اين ديد وسيع با جهان فوق العاده بزرگترى ارتباط دارند در حالى كه مخالفان آنها اصرار دارند انسان را همچون حيوانات در چهار ديوارى جهان ماده محدود كنند، و اين سير قهقرائى را تمدن و پيشرفت و ترقى نام مى نهند! در مقايسه ((درك و ديد)) اين دو، به اينجا مى رسيم كه ((مؤ منان به غيب )) عقيده دارند جهان هستى از آنچه ما با حس خود درك مى كنيم بسيار بزرگتر و وسيعتر است ، سازنده اين عالم آفرينش ، علم و قدرتى بى انتها، و عظمت و ادراكى بى نهايت دارد، او ازلى و ابدى است . و عالم را طبق يك نقشه بسيار حساب شده و دقيق پى ريزى كرده ، در جهان انسانها، روح انسانى فاصله زيادى آنان و حيوانات ايجاد كرده ، مرگ به معنى فنا و نابودى نيست ، بلكه يكى از مراحل تكاملى انسان و دريچه اى است به جهان وسيعتر و پهناورتر. در حالى كه يك فرد مادى معتقد است جهان هستى محدود است به آنچه ما مى بينيم و علوم طبيعى براى ما ثابت كرده است : قوانين طبيعت يك سلسله قوانين جبرى است كه بدون هيچگونه نقشه و برنامه اى پديد آورنده اين جهان است ، نيروى خلاقه عالم حتى به اندازه يك كودك خردسال هم عقل و شعور ندارد، بشر جزئى از طبيعت است و پس از مرگ همه چيز پايان مى گيرد، بدن او متلاشى مى گردد، و اجزاى آن بار ديگر به مواد طبيعى مى پيوندند، بقائى براى انسان نيست و ميان او و حيوان چندان فاصله اى وجود ندارد. <6> آيا اين دو انسان با اين دو طرز تفكر با هم قابل مقايسه اند ؟! آيا خط سير زندگى و رفتار آنها در اجتماع يكسان است . اولى نمى تواند از حق و عدالت و خير خواهى و كمك به ديگران صرف نظر كند، و دومى دليلى براى هيچگونه از اين امور نمى بيند، مگر آنچه در زندگى مادى او براى امروز يا فردا اثر داشته باشد، به همين دليل در دنياى مؤ منان راستين برادرى است و تفاهم ، پاكى است و تعاون ، در حالى كه در دنيائى كه ما ديگرى بر آن حكومت مى كند، استعمار است و استثمار، و خونريزى است و غارت و چپاول ، و اگر مى بينيم قرآن نقطه شروع تقوى را در آيات فوق ، ايمان به غيب دانسته دليلش همين است . در اينكه آيا ايمان به غيب در اينجا تنها اشاره به ايمان به ذات پاك پروردگار است ، و يا غيب در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه عالم وحى و رستاخيز و جهان فرشتگان و به طور كلى آنچه ماوراى حس است شامل مى شود، در مفسران بحث است . از آنچه در بالا گفتيم كه ايمان به جهان ماوراء حس ، نخستين نقطه جدائى مؤ منان از كافران است روشن مى شود كه غيب در اينجا داراى همان مفهوم وسيع كلمه مى باشد، به علاوه تعبير آيه مطلق است ، و هيچگونه قيدى در آن وجود ندارد كه به معنى خاصى محدودش كنيم . و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اهل بيت (عليهمالسلام ) <7> غيب در آيه فوق تفسير به امام غائب حضرت مهدى سلام الله عليه شده كه به عقيده ما هم اكنون زنده است و از ديده ها پنهان مى باشد، منافاتى با آنچه در بالا گفتيم ندارد، چرا كه رواياتى كه در تفسير آيات وارد شده و نمونه هاى فراوانى از آن را بعدا ملاحظه خواهيد كرد غالبا مصداقهاى خاصى را بيان مى كند، بى آنكه به آن مصداق محدود باشد، روايات فوق در حقيقت مى خواهد وسعت معنى ايمان به غيب و شمول آن را حتى نسبت به امام غائب (عليه السلام ) مجسم كند، حتى مى توان گفت ايمان به غيب معنى وسيعى دارد كه ممكن است با گذشت زمان حتى مصداقهاى تازهاى پيدا كند. 2 ارتباط با خدا ويژگى ديگر پرهيزگاران آنست كه : نماز را بر پا مى دارند (و يقيمون الصلوة ). ((نماز)) كه رمز ارتباط با خدا است ، مؤ منانى را كه به جهان ماوراء طبيعت راه يافته اند در يك رابطه دائمى و همى شگى با آن مبدء بزرگ آفرينش نگه مى دارد آنها تنها در برابر خدا سر تعظيم خم مى كنند، و تنها تسليم آفريننده بزرگ جهان هستى هستند، و به همين دليل ديگر خضوع در برابر بتها، و يا تسليم شدن در برابر جباران و ستمگران ، در برنامه آنها وجود نخواهد داشت . چنين انسانى احساس مى كند از تمام مخلوقات ديگر فراتر رفته ، و ارزش آن را پيدا كرده كه با خدا سخن بگويد، و اين بزرگترين عامل تربيت او است . كسى كه شبانه روز حد اقل پنج بار در برابر خداوند قرار مى گيرد، و با او به راز و نياز مى پردازد، فكر او، عمل او گفتار او، همه خدائى مى شود، و چنين انسانى چگونه ممكن است بر خلاف خواست او گام بردارد (مشروط بر اينكه راز و نيازش به درگاه حق ، از جان و دل سرچشمه گيرد و با تمام قلب رو به درگاهش آورد). <8> 3 ارتباط با انسانها آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزديك و مستمرى با خلق خدا دارند، و به همين دليل سومين ويژگى آنها را قرآن چنين بيان مى كند((و از تمام مواهبى كه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (و مما رزقناهم ينفقون ). قابل توجه اينكه قرآن نمى گويد: من اموالهم ينفقون (از اموالشان انفاق مى كنند) بلكه مى گويد ((مظما رزقناهم )) (از آنچه به آنها روزى داديم ) و به اين ترتيب مساءله ((انفاق )) را آنچنان تعميم مى دهد كه تمام مواهب مادى و معنوى را در بر مى گيرد. بنابر اين مردم پرهيزگار آنها هستند كه نه تنها از اموال خود، بلكه از علم و عقل و دانش و نيروهاى جسمانى و مقام و موقعيت اجتماعى خود، و خلاصه از تمام سرمايه هاى خويش ‍ به آنها كه نياز دارند مى بخشند، بى آنكه انتظار پاداشى داشته باشند. نكته ديگر اينكه : انفاق يك قانون عمومى در جهان آفرينش و مخصوصا در سازمان بدن هر موجود زنده است ، قلب انسان تنها براى خود كار نمى كند، بلكه از آنچه دارد به تمام سلولها انفاق مى كند، مغز و ريه و ساير دستگاه هاى بدن انسان ، همه از نتيجه كار خود دائما انفاق مى كنند، و اصولا زندگى دسته جمعى بدون انفاق مفهومى ندارد. <9> ارتباط با انسانها در حقيقت نتيجه ارتباط و پيوند با خدا است ، انسانى كه به خدا پيوسته و به حكم جمله مما رزقناهم همه روزيها و مواهب را از خدا مى داند، نه از ناحيه خودش ، عطاى خداوند بزرگى مى داند كه چند روزى اين امانت را نزد او گذاشته ، نه تنها از انفاق و بخشش در راه او ناراحت نمى شود بلكه خوشحال است ، چرا كه مال خدا را به بندگان او داده ، اما نتائج و بركات مادى و معنويش را براى خود خريده است ، اين طرز تفكر، روح انسان را از بخل و حسد پاك مى كند، و جهان تنازع بقا را به دنياى تعاون تبديل مى سازد دنيائى كه هر كس در آن خود را مديون مى داند كه از مواهبى كه دارد در اختيار همه نيازمندان بگذارد، همچون آفتاب نورافشانى كند بى آنكه انتظار پاداشى داشته باشد. جالب اينكه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير جمله و مما رزقناهم ينفقون فرمود: ان معناه و مما علمناهم يبثون :((مفهوم آن اين است از علوم و دانشهائى كه به آنها تعليم داده ايم نشر مى دهند، و به نيازمندان مى آموزند)). <10> بديهى است مفهوم اين سخن آن نيست كه انفاق مخصوص به علم است ، بلكه چون غالبا نظرها در مساءله انفاق متوجه انفاق مالى مى شود امام با ذكر اين نوع انفاق معنوى مى خواهد گستردگى مفهوم انفاق را روشن سازد. ضمنا از اينجا به خوبى روشن كه انفاق در آيه مورد بحث خصوص زكات واجب ، يا اعم از زكات واجب و مستحب نيست ، بلكه معنى وسيعى دارد كه هر گونه كمك بلاعوضى را در بر مى گيرد. 4 ويژگى ديگر پرهيزكاران ايمان به تمام پيامبران و برنامه هاى الهى است ، قرآن مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان دارند)) (و الذين يؤ منون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك ). و به اين ترتيب نه تنها اختلافى از نظر اصول و اساس در دعوت انبياء نمى بينند بلكه آنها را معلمان و مربيان هماهنگى مى دانند كه يكى پس از ديگرى در اين آموزشگاه بزرگ جهان انسانيت براى پيش بردن انسانها در سير تكامليشان گام مى گذارند آنها نه تنها اديان آسمانى را مايه تفرقه و نفاق نمى شمرند، بلكه با توجه به وحدت اصولى آنها، وسيله اى براى ارتباط و پيوند ميان انسانها مى دانند. كسانى كه داراى اين درك و ديد باشند، روح خود را از تعصب پاك مى سازند و به آنچه همه پيامبران الهى براى هدايت و تكامل انسانها آورده اند، ايمان پيدا مى كنند، همه هاديان و راهنمايان راه توحيد را محترم مى شمرند. البته ايمان به دستورات پيامبران پيشين مانع از آن نخواهد بود كه فكر و عمل خود را با آئين آخرين پيامبر كه آخرين حلقه سلسله تكاملى اديان است تطبيق دهند چرا كه اگر غير از اين كنند در مسير تكامل خود گامى به عقب برداشته اند. 5 ايمان به رستاخيز آخرين صفتى است كه در اين سلسله از صفات براى پرهيزگاران بيان شده است آنها به آخرت قطعا ايمان دارند (وبالاخرة هم يوقنون ). آنها يقين دارند كه انسان ، مهمل و عبث و بى هدف آفريده نشده ، آفرينش براى او خط سيرى تعيين كرده است كه با مرگ هرگز پايان نمى گيرد، چرا كه اگر در همينجا همه چيز ختم مى شد مسلما اين همه غوغا براى اين چند روز زندگى ، عبث و بيهوده بود. او اعتراف دارد كه عدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است و چنان نيست كه اعمال ما در اين جهان ، بى حساب و پاداش باشد. اين اعتقاد به او آرامش مى بخشد، از فشارهائى كه در طريق انجام مسئوليتها بر او وارد مى شود نه تنها رنج نمى برد بلكه از آن استقبال مى كند، همچون كوه در برابر حوادث مى ايستد، در برابر بى عدالتيها تسليم نمى شود، و مطمئن است كوچكترين عمل نيك و بد پاداش و كيفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسيعتر كه خالى از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مى يابد و از رحمت وسيع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند مى شود. ايمان به آخرت ، يعنى شكافتن ديوار عالم ماده و ورود در محيطى عاليتر و والاتر كه اين جهان ، مزرعهاى براى آن ، و آموزشگاهى براى آمادگى هر چه بيشتر در برابر آن ، محسوب مى شود، حيات و زندگى اين جهان هدف نهائى نيست بلكه جنبه مقدماتى دارد، و دوران سازندگى براى جهان ديگر است . زندگى در اين جهان همچون زندگى دوران جنينى است كه هرگز هدف آفرينش انسان آن نبوده ، بلكه يك دوران تكاملى است براى زندگى ديگرى ، ولى تا اين چنين سالم و دور از هر گونه عيب متولد نشود در زندگى بعد از آن خوشبخت و سعادتمند نخواهد بود. ايمان به رستاخيز اثر عميقى در تربيت انسانها دارد، به آنها شهامت و شجاعت مى بخشد، زيرا بر اساس آن ، اوج افتخار در زندگى اين جهان ((شهادت )) در راه يك هدف مقدس ‍ الهى است كه آن محبوبترين اشياء براى فرد با ايمان و آغازى است براى يك زندگى ابدى و جاودانى . ايمان به قيامت انسانرا در برابر گناه كنترل مى كند، و به تعبير ديگر گناهان ما با ايمان به خدا و آخرت نسبت معكوس دارند، به هر نسبت كه ايمان قويتر باشد گناه كمتر است ، در سوره ص آيه 26 مى خوانيم خداوند به داود مى فرمايد: و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب : ((از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از مسير الهى گمراه مى سازد، كسانى كه از طريق الهى گمراه شوند عذاب دردناكى دارند، چرا كه روز قيامت را فراموش كردند)) آرى اين فراموشى روز جزا، سرچشمه انواع طغيانها و ستمها و گناهان است و آنها هم سرچشمه عذاب شديد. آخرين آيه مورد بحث ، اشاره اى است به نتيجه و پايان كار مؤ منانى كه صفات پنجگانه فوق را در خود جمع كرده اند، مى گويد: ((اينها بر مسير هدايت پروردگارشان هستند)) (اولئك على هدى من ربهم ). و اينها رستگارانند (و اولئك هم المفلحون ). در حقيقت هدايت آنها و همچنين رستگاريشان از سوى خدا تضمين شده است و تعبير ((به من ربهم )) اشاره به همين حقيقت است . جالب اينكه مى گويد:((على هدى من ربهم )) اشاره به اينكه هدايت الهى همچون مركب راهوارى است كه آنها بر آن سوارند، و به كمك اين مركب به سوى رستگارى و سعادت پيش مى روند (زيرا ميدانيم كلمه ((على )) معمولا در جائى به كار مى رود كه مفهوم تسلط و علو و استيلاء را مى رساند). ضمنا تعبير به ((هدى )) (به صورت نكره ) اشاره به عظمت هدايتى است كه از ناحيه خداوند شامل حال آنها مى شود، يعنى آنها هدايتى بس عظيم دارند. و نيز تعبير به ((هم المفلحون )) با توجه به آنچه در علم معانى و بيان گفته شده دليل بر انحصار است ، يعنى تنها راه رستگارى راه اين گروه است كه با كسب پنج صفت ويژه مشمول هدايت الهى گشته اند. <11> 1- استمرار در طريق ايمان و عمل در آيات فوق در همه جا از فعل مضارع كه معمولا براى استمرار است استفاده شده (يؤ منون بالغيب يقيمون الصلوة ينفقون و بالاخرة هم يوقنون ) و اين نشان مى دهد كه پرهيزگاران و مؤ منان راستين كسانى هستند كه در برنامه هاى ود، ثبات و استمرار دارند، فراز و نشيب زندگى در روح و فكر آنها اثر نمى گذارد و خللى در برنامه هاى سازنده آنها ايجاد نمى كند. آنها در آغاز روح حق طلبى دارند و همان سبب مى شود كه به دنبال دعوت قرآن بروند و سپس دعوت قرآن ، اين ويژگيهاى پنجگانه را در آنان ايجاد مى كند. 2- حقيقت تقوا چيست ؟ ((تقوا)) در اصل از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى يا خويشتن دارى است <12> و به تعبير ديگر يك نيروى كنترل درونى است كه انسان را در برابر طغيان شهوات حفظ مى كند، و در واقع نقش ترمز نيرومندى را دارد كه ماشين وجود انسان را در پرتگاه ها حفظ و از تندرويهاى خطرناك ، باز مى دارد. به همين دليل امير مؤ منان على (عليه السلام ) تقوا را به عنوان يك دژ نيرومند در برابر خطرات گناه شمرده است ، آنجا كه مى فرمايد: اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزيز:((بدانيد اى بندگان خدا تقوا دژى است مستحكم و غير قابل نفوذ.)) <13> در احاديث اسلامى و همچنين كلمات دانشمندان ، تشبيهات فراوانى براى تجسم حالت تقوا بيان شده است امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد: الا و ان التقوى مطايا ذلل ، حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة : تقوا همچون مركبى است راهوار كه صاحبش بر آن سوار است و زمامش در دست او است و تا دل بهشت او راه پيش مى برد))!. <14> بعضى ، تقوا را به حالت كسى تشبيه كرده اند كه از يك سرزمين پر از خار عبور مى كند، سعى دارد دامن خود را كاملا برچيند و با احتياط گام بردارد مبادا نوك خارى در پايش بنشيند، و يا دامنش را بگيرد. ((عبد الله )) معتز اين سخن را به شعر در آورده است و مى گويد: خل الذنوب صغيرها و كبيرها فهو التقى و اصنع كماش فوق ار ض الشوك يحذر ما يرى لا تحقرن صغيرة ان الجبال من الحصى ((گناهان را از كوچك و بزرگ ترك كن كه حقيقت تقوا همين است .)) ((همچون كسى باش كه در يك زمين پر خار با نهايت احتياط گام بر مى دارد.)) (( گناهان صغيره را كوچك مشمر كه كوه ها از سنگ ريزه ها تشكيل مى شود)). <15> ضمنا از اين تشبيه به خوبى استفاده مى شود كه تقوا به اين نيست كه انسان انزوا و گوشه گيرى انتخاب كند، بلكه بايد در دل اجتماع باشد و اگر اجتماع آلوده بوده خود را حفظ كند. در هر صورت اين حالت تقوا و كنترل نيرومند معنوى ، روشنترين آثار ايمان به ((مبدء)) و ((معاد)) يعنى خدا و رستاخيز است ، و معيار فضيلت و افتخار انسان و مقياس ‍ سنجش شخصيت او در اسلام محسوب مى شود تا آنجا كه جمله ((ان اكرمكم عند الله اتقاكم )) به صورت يك شعار جاودانى اسلام در آمده است (حجرات آيه 14). على (عليه السلام ) مى فرمايد: ان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيرة معاد و عتق من كل ملكة و نجاة من كل هلكة :((تقوا و ترس از خدا، كليد گشودن هر در بستهاى است ، ذخيره رستاخيز، و سبب آزادى از بردگى شيطان و نجات از هر هلاكت است )) (نهج البلاغه خطبه 230). ضمنا بايد توجه داشت كه تقوا داراى شاخه ها و شعبى است ، تقواى مالى و اقتصادى تقواى جنسى ، و اجتماعى ، و تقواى سياسى و مانند اينها.
پاورقی :
6-اقتباس از قرآن و آخرين پيامبر.
7-نورالثقلين جلد اول صفحه 31.
8-درباره اهميت نماز و اثرات فوق العاده تربيتي آن در ذيل آيه 114 سوره هود بحث کافي کرده ايم (به تفسير نمونه جلد فهم صفحه 267 مراجعه شود).
9-درباره انفاق و اهميت و اثرات آن به جلد دوم تفسير نمونه صفحه 232 تا 268 ذيل آيات 261 تا 274 سوره بقره مراجعه شود.
10-مجمع البيان و نورالثقلين ذيل آيه مورد بحث.
11-نويسنده «تفسير المنار» اصرار دارد که تکرار «اولئک» را در آيه فوق ، اشاره به دو گروه بگيرد ، گروه اول کساني هستند که داراي سه صفت ايمان به غيب ، برپا داشتن نماز و انفاق مي باشند ، و گروه دوم کساني که ايمان به وحي آسماني و رستاخيز دارند ، اين تفسير بسيار بعيد به نظر مي رسد چرا که اين پنج صفت همه صفات ويزه يک گروه و همه با هم پيوسته است و تفکيک ميان آنها نادرست است.
12-«راغب» در کتاب «مفردات» مي گويد : «وقايه» به معني نگهداري اشياء است در برابر اموري که به آنها زيان و آزار مي رساند ، و تقوا قرار دادن روح است در يک پوشش حفاظتي در برابر خطرها ، و لذا گاهي تقوا را به خوف تفسير کرده اند ، در حالي که خوف ، سبب تقوا مي شود و در عرف شرع ، تقوا به معني خويشتن داري در برابر گناهان است و «کمال تقوا» آنست که از مشتبهات نيز اجتناب شود.
13-نهج البلاغه خطبه 157.
14-نهج البلاغه خطبه 16.
15-تفسير ابو الفتوح رازي ج اول ص 62.