سیمای انسان در سوره یوسف

                                    

 

چكیده
این سوره با 111 آیه كه یكصد آیهٔ آن به داستان حضرت یوسف(ع) اختصاص دارد. جایگاه ارزشی انسان و خصوصیات زشت و زیبایی را در قالبی بسیار زیبا و دلنشین بیان می‌دارد. در این سوره،یوسف به عنوان الگویی از انسان متقی، محسن،مخلص، صاحب علم و حكمت ربانی كه منشأ بسیاری از ارزش‌های انسانی و مكارم اخلاقی چون عفت، عفو، گذشت، راستی و صداقت است، معرفی می‌شود و در مقابل آنها زشتی‌های اخلاقی مانند:حسد، عصبیت، دروغ گویی و… مورد نكوهش قرار گرفته است.
كلید واژها:انسان،تقوا، توحید، حسد، صبر، ظلم، عصبیت،عصمت، عفت، عفو، علم، یوسف.

مقدمه
این سوره یكی از سوره های جزء دوازدهم قرآن با 111 آیه است كه 100 آیه آن به داستان حضرت یوسف یكی از پیامبران ابراهیمی1 اختصاص یافته است.داستان حضرت یوسف(ع) در این سوره از نوجوانی2آغاز و با حكومت او در مصر پایان می‌یابد.این سوره از ابعاد مختلف فكری مانند: انسان شناسی، جامعه شناسی، خدا شناسی، پیامبر شناسی و… قابل بررسی است و در هر بعدش درس‌های آموزنده‌ای دارد كه در این مقاله مختصر جایگاه انسان و جنبه‌های وجودی انسان از نگاه حكمت نظری و حكمت عملی بحث می‌شود:

1.جایگاه و منزلت انسان در فرهنگ قرآن
با یك نگاه كلی به قرآن از جمله این سوره آشكار می شود كه انسان در قرآن از جایگاه والایی برخوردار است. برای فهم نگاه ویژه قرآن به انسان چند دلیل از این سوره مبارك می‌توان ارائه كرد:
اول:او موجودی معرفی شده است كه شایستگی تعقل و خردورزی دارد و اگر غیر این بود خداوند نمی‌فرمود:إنا أنزلناه قرآناً عربیاً لعلكم تعقلون؛ ما آن را قرآنی عربی فرستادیم باشد كه بیندیشید.(آیه 2)
دوم:انسان شایستگی آن را دارد كه مخاطب خدای سبحان قرار گیرد و با او سخن گفته شود:نحن نقص علیك أحسن القصص بما أوحینا إلیك هذا القرآن؛ ما بهترین داستان‌ها را به موجب این قرآن كه به تو وحی فرستادیم بر تو می‌خوانیم. (آیه 3)
سوم:انسان شایسته آن است كه محرم اسرار عالم باشد و آنچه مربوط به قضای علمی خدا و تحولات زندگی انسان و جامعه است به او خبر داده شود و او عالم به اسرار آینده و جامعه باشد.شاهد این سخن آیه های چهارم تا ششم این سوره است كه از زبان یوسف می فرماید:یا أبت إنی رأیت أحد عشر كوكباً و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین؛ پدر جان من در خواب دیدم كه یازده ستاره و خورشید مرا سجده می‌كنند.
و از زبان پدرش می فرماید:یا بنی لا تقصص رؤیاك علی إخوتك… و كذلك یجتبیك ربك و یعلّمك من تأویل الأحادیث ویتم نعمته علیك؛ای فرزندم خوابت را برای برادرانت گزارش نكن… بدین سان پروردگارت تو را بر می گزیند و به تو علم تأویل خوابها می‌آموزد و تمام نعمتش را بر تو ارزانی می‌دارد.(آیه 5 و6)
چهارم:انسان شایسته آن است كه محبوب و برگزیده خدا شود چنانكه در آیه پنجم می فرماید:وكذلك یجتبیك ربك؛بدین سان خدا ترا بر می‌گزیند. چرا یوسف محبوب و برگزیده خدا می شود چون از محسنین (نیكوكاران) است.در این سوره سه بار لقب نیكوكاری برای یوسف آمده است. در آیه 22 بعد از آنكه یوسف جوانی برنا شد و خداوند به او حكمت و دانش عطا كرد می‌فرماید:وكذلك نجزی المحسنین؛ما این چنین نیكوكاران را پاداش می‌دهیم. و در اینجا مقام نیكوكاری از سوی خدا به او عطا شد. در آیه 36 دو زندانی همراه یوسف به او گفتند:إنا نریك من المحسنین؛ می بینیم كه از نیكوكاران هستی. بار سوم آنگاه كه به مقام عزیزی مصر رسید برادرانش قبل از آنكه او را بشناسند وقتی اكرام و بزرگ مردی او را دیدند گفتند:إنا نریك من المحسنین؛ما می‌بینیم كه از نیكوكاران هستی.یوسف را هم خدا و هم خلق خدا از نیكوكاران می دانند، و خدای سبحان در چند آیه بشارت داده است كه نیكوكاران را دوست دارد.3
پنجم:انسان موجودی كمال خواه و طالب سعادت جاودانه است و آنچه او را از این سعادت ابدی باز می دارد گناهان،به ویژه ظلم و جهل است و حضرت یوسف(ع) كه به عالیترین مقامات انسانی یعنی مقام مخلصین (به فتح لام) (مقام مخلص ـ به فتح لام ـ برتر از مقام مخلص ـ به كسر لام ـ است) می‌رسد،از این روست كه از هرگونه ظلم و جهلی فاصله می‌گیرد نه به خدای خویش ظلم می‌كند،چون از شرك بیزاری می‌جوید و راه توحید را می‌پیماند و می‌فرماید:إنی تركت ملة قوم لا یؤمنون بالله وهم بالاخرة هم كافرون و اتبعت ملة آباءی ابراهیم و اسحاق ویعقوب ما كان لنا أن نشرك بالله…؛ من آیین قومی را كه به خدا نمی گروند و به آخرت كافرند ترك و آیین (توحیدی) پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی كردم چرا كه زیبنده ما نیست كه به خدا شرك ورزیم…(آیه 37 و38)
و نه به نفس خویش ظلم می كند و نه بر دیگران چنان كه وقتی همسر عزیز مصر او را دعوت به گناه می كند می فرماید:معاذ الله إنه ربی أحسن مثوای إنه لا یفلح الظالمون؛ پناه بر خدا او پروردگار من است4و نیكو جایگاهی به من بخشیده است بی‌گمان ستمكاران به سعادت نمی‌رسند. (آیه 23)
آری اگر یوسف به خواسته آن زن پاسخ مثبت می داد هم بر نفس خویش ستم كرده بود و هم بر عزیز مصر كه او را جایگاهی نیكو بخشیده بود و او را امین خانه خویش قرار داده بود و هم بر همسر عزیز مصر كه بر اثر جهالت و غفلت از خدا،اسیر هوای نفس خویش شده بود.اما عشق الهی آن چنان در وجود یوسف زبانه می‌كشد كه عشق‌های مجازی نمی‌تواند او را اسیر خویش كند و در اثر این طهارت نفس به مقام مخلصین (به فتح لام) كه عالی‌ترین درجه كمال انسانی است می رسد.( آیه 24)
یكی دیگر از موانع اساسی كمال انسان جهل است كه موجب می شود انسان دچار خطا و گناه می‌شود،چنانكه برادران یوسف به جای آنكه به راز محبت پیامبر به یوسف پی ببرند گمان می‌كردند اگر یوسف را از جلوی چشم پدر دور كنند جای او را می گیرند و از این رو او را به چاه انداختند،قرآن از زبان یوسف خطاب به برادرانش می فرماید كه: هل علمتم ما فعلتم بیوسف و أخیه إذ أنتم جاهلون؛ آیا می‌دانید از روی جهالت و نادانی نسبت به یوسف و برادرش چه كردید؟ (آیهٔ 89) یوسف بزرگوارانه می گوید:لا تثریب علیكم الیوم یغفر الله لكم و هو أرحم الراحمین (آیهٔ 92) و یوسف به جایگاه نبوت و عالیترین درجات كمال می‌رسد چرا كه از انواع امتحان‌های الهی پیروز می‌آید.
ششم:انسان موجودی جستجو گر و حقیقت جو است و این هم از ویژگی‌های خاص انسان است كه در پی فهم حوادث گذشته تاریخ است تا از آنها درس عبرت بیاموزد؛ چرا كه تاریخ گذشتگان چراغ راه آیندگان است، در این سوره می‌خوانیم:لقد كان فی یوسف و إخوته آیات للسائلین؛در داستان یوسف و برادرانش نشانه‌هایی برای سؤال كنندگان است.(آیه 7)
دو نوع عبرت تاریخی در قصه یوسف و برادرانش می یابیم:
الف: فرجام نیك از آن پرهیزكاران است،چنان كه یوسف سعادت هر دو جهان نصیبش شد.
ب: عزت و ذلت در دست خداست.آنان كه از راه باطل می خواهند به عزت برسند (همچون برادران یوسف تلاششان ابتر خواهد ماند و جز خسران بهره ای ندارند.)

2. انسان از بُعد حكمت نظری
شناخت ابعاد وجودی انسان یكی از با ارزش ترین معرفت هاست چنانكه امیر المؤمنان می‌فرماید:
افضل الحكمة معرفة الانسان نفسه؛ بالاترین حكمت آن است كه انسان خودش را بشناسد.»5
و نیز معرفت انسان راهی روشن تر برای معرفت پرودگار اوست: من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ هر كس خود را شناخت هر آینه پروردگارش را شناخته است. 6
با ژرف نگری در آیات این سوره پایه های اساسی معرفت انسان فرا روی ما قرار می‌گیرد كه به برخی از آنها در حد بضاعت اشاره می شود.
2ـ 1) تجرد نفس:
انسان نفس مجرد دارد یعنی همه وجود انسان به ماده و فعل و انفعال های مادی وجود او خلاصه نمی شود و همه علوم انسان به مشاهده تجربه و آزمایش و حتی عقل نیست بلكه انسان علومی را از دریچه عالم اسرار آمیز خواب و بالاتر از آن وحی دریافت می كند كه دریافت این آگاهی ها جز با تجرد نفس قابل توجیه نیست. قرآن در آیه 3 و 4 این سوره این حقیقت ها را آشكار می كند چنان كه درباره وحی می فرماید:
أوحینا إلیك هذا القرآن وإن كنت من قبله لمن الغافلین؛ای پیامبر قصه (یوسف را بواسطه) این قرآن بر تو وحی فرستادیم و تو قبل از آن از نا آگاهان بودی.
و درباره حقیقت خواب یوسف می‌فرماید:
إنی رأیت أحد عشر كوكباً و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین قال یا بنیّ لا تقصص رؤیاك علی اخوتك؛دیدم یازده ستاره و ماه و خورشید مرا سجده می‌كنند.پدر گفت ای فرزندم خواب را برای برادرانت گزارش مكن.
به گزارش برخی مفسران این خواب در نه سالگی اتفاق افتاد7، اما خوابی است كه خبر از آینده ای دور به فاصله چهل سال می‌دهد8 و این چیزی نیست جز اتصال روح به عالم غیب و مشاهده اموری كه در عالم مقدرات والواح قدریه ثبت است9 و تا زمانی كه روح و جان آدمی مشتغل به امور بدن و فرو رفته در عالم محسوسات است اتصال به عالم مجردات و عالم ملكوت برای او ممكن نیست اما وقتی در خواب و یا به واسطه ریاضت‌های مدام تعلق روح از بدن كاسته شد برای او این امكان هست كه به عالم بالا متصل شود و كتاب علوی الهی شود.برخی مفسرین در ذیل این آیه نوشته‌اند:رؤیای صادق اتصال نفس به ملكوت اعلی و سخن گفتن با نفس آدمی است.10
دلیل دیگر بر تجرد نفس آدمی علم به تعبیر خواب است، كه آیات 5 و 6 و 37 و 46 تا 49 دارد.آیات 5 و 6 بیان می‌كند كه حضرت یعقوب و حضرت یوسف عالم به علم تعبیر خواب بودند و حضرت یعقوب به فرزندش یوسف(ع) می فرماید:كذلك یجتبیك ربك ویعلمك من تأویل الاحادیث؛ این خواب گویای این حقیقت است كه پروردگارت تو را بر می گزیند وعلم تأویل خواب را به تو می‌آموزد.
این آیات ضمن آنكه بیان می‌كند حضرت یعقوب(ع) عالم به علم تأویل خواب بود، عالم به حوادث آینده جهان نیز بوده است،چون هم خواب یوسف(ع) را فهمید و هم بیان كرد كه او در آینده عالم به تأویل خوابها خواهد شد و این سخن یعقوب را آیات 37 و 46 و 49 آنجا كه یوسف خواب دو رفیق زندانی و خواب عزیز مصر را تأویل می‌كند تأیید می‌نماید.
2ـ 2) معرفی عقل به عنوان ابزار شناخت:
همان گونه كه در بحث جایگاه انسان بیان شد یكی از ویژگیهای انسان خرد ورزی است و اگر این خصیصه نبود ارسال رسل و انزال كتب و تبیین احكام و شرایع برای انسان بیهوده بود،چرا كه یكی از بهترین ابزار كسب معرفت و شناخت حق و باطل و تكلیف‌پذیری عقل است و اینكه در دومین آیه این سوره می‌فرماید:«این قرآن را به زبان عربی نازل كردیم تا باشد كه شما در آن اندیشه كنید». بدیهی است كه موجودی دعوت به خردورزی می‌شود كه صلاحیت آن را داشته باشد و در آیه 109 می‌فرماید:افلا تعقلون؛ چرا تعقل نمی‌كنید؟
2ـ 3) معرفی تاریخ گذشتگان به عنوان یكی از منابع شناخت:
در آیهٔ 7 می‌فرماید:«در داستان یوسف و برادرانش نشانه‌هایی برای پرسش كنندگان است». انسان جستجوگر با مطالعه تاریخ درس‌های روشنی برای زندگی می‌آموزد. چنانكه در آیه 109 به مطالعه در تاریخ تشویق می‌كند و می‌فرماید:
أفلم یسیروا فی الارض فینظروا كیف كان عاقبة الذین من قبلهم و لدار الاخرة خیر للذین اتقوا أفلا تعقلون؛ آیا در زمین سیر نكرده‌اند تا عاقبت كسانی را كه پیش از آنان بوده‌اند بنگرند؟ وقطعا سرای آخرت برای كسانی كه تقوا پیشه كرده اند بهتر است. آیا نمی‌اندیشند؟
در این آیه یكبار روی نظر كردن در تاریخ و سرنوشت اقوام پیشین تأكید می‌كند چرا كه توجه به تاریخ گذشتگان برای خردمندان بهترین ابزار شناخت و آگاهی و پند آموزی و توشه گیری برای تكامل است،چنانكه در آیه 111 همین سوره می فرماید:لقد كان فی قصصهم عبرة یا أولی الالباب؛ هر آینه در سرگذشت پیشینیان عبرت‌هایی برای خردمندان است.این آیات هم ابراز شناخت و هم منبع شناخت را به آنان می آموزد،عقل ابزار شناخت و آگاهی است كه اگر انسان از آن مدد جوید و در آیات قرآن و سرنوشت پیشینان تأمل كند از جهت حكمت نظری به معرفت درست هستی و از جهت حكمت عملی به راه درست زندگی دست پیدا می كند.امیر مؤمنان علی(علی) در وصیت به فرزندش می‌فرماید:
ای فرزندم اگرچه عمر پیشینیان را نكردم اما در اعمالشان اندیشه نمودم و در اخباری كه از آنان رسیده تفكر كردم و در پی آمد اعمالشان سیر نمودم گویی كه از آنان شدم… پس زوایای تاریك و روشن زندگی آنان را دریافتیم و فهمیدم چه كسانی بهره بردند و چه كسانی زیان دیدند…11
2ـ 4) وحی به عنوان منبع دیگر معرفت:
گرچه وحی در قرآن برای موجودات غیر از انسان مانند زنبور عسل و… به كار رفته است. امام وحی به این معنا كه ملكی بر مسند جان انسان بنشیند و كلماتی بر انسان القاء كند كه مایه تعالی معرفتی و شخصیتی او گردد،ویژه انسان است ـ البته نه هر انسانی بلكه برگزیدگان و شایستگان از انسان‌ها ـ پس القای وحی از یك نظر دلالت بر جایگاه والای انسان در آفرینش دارد،كه در بخش گذشته اشاره شد، اما از نگاه دیگر وحی به عنوان یك منبع معرفتی مد نظر قرار می‌گیرد كه در این بخش مورد توجه ماست.
بدیهی است كه انسان معرفت‌هایی را از طریق حواس و عقل و عرفان كسب می كند امام معرفت وحیانی افق دیگری از معرفت است كه جز از این طریق برای انسان حاصل نمی‌شود. چنانكه قرآن می‌فرماید:ای پیامبر ما بواسطه وحی بهترین قصه های تاریخ را بر تو گزارش می‌كنیم و تو قبل از آن از ناآگاهان بودی».گرچه این داستان در تورات نیز ذكر شده است.12
به هر حال یكی از منابع معرفتی انسان وحی است كه در این سوره و سوره های دیگر مانند آل عمران 44، هود 49 و نجم 4 بدان اشاره شده است و انبیای الهی دریافت كنندگان این نوع حكمت و معرفت هستند چنانكه در آیه 22 همین سوره درباره حضرت یوسف(ع) می فرماید:آتیناه حكماً و علما؛ ما به او علم و حكمت بخشیدیم. و نظیر این سخن در سوره‌های دیگر درباره سایر انبیا ذكر شده است.13

3. انسان از بُعد حكمت عملی
گرچه این سوره هم جایگاه ارزشی انسان در نظام هستی را بیان می كند و هم ابعاد نظری وجود انسان را می فهماند اما بیشترین تأكید آن بر مباحث حكمت عملی و بیان زوایای وجودی انسان از جنبه اخلاقی است كه بیشترین درس ها را در سازندگی انسان در بر دارد كه به برخی از آنها اشاره می شود.
3ـ 1) بیان جنبه های نفس آدمی:
علمای علم اخلاق برای بیان وجود انسان چهار قوه برشمرده: قوه عقل، قوه غضب، قوه شهوت،قوه وهم. اولی شأنش ادارك حقایق امور و تمییز بین خیرات و شرور و امر به افعال نیكو و نهی از صفات زشت است. دومی عامل صدور افعالی در زندگی مانند غضب، بغض وحسد است و سومی عامل گرایش انسان به سوی افعال چهار پایان از خوردن و حرص بر ارضای شهوات جنسی است و چهارمی شأنش مكر و حیله و خدعه و لباس زیبا پوشاندن بر افعال زشت است.14
البته همه این قوا لازمه حیات بشر است مشروط بر آنكه تحت قوه عقل باشند والا اگر جنبه شیطانی نفس یعنی نفس اماره حاكم بر وجود انسان شود،این قوا از حد اعتدال خارج شده و موجب زیانكاری انسان خواهند شد.چنانكه خدای سبحان در این سوره به انسان ها آموزش داده است؛إن النفس لامارة بالسوء؛ همانا نفس همواره انسان را به بدی‌ها و زشتی‌ها فرمان می‌دهد.به پاره‌ای از زشتی‌های نفس اماره و زشتی‌های اخلاقی انسان و در مقابل پاره‌ای از كرامت های انسانی و محاسن اخلاقی او كه در این سوره آمده است اشاره می‌شود:
عصبیت:عصبیت ریشه‌اش از عصبة است و عصبة در لغت به معنای گروه طرفدار و پیشتیبان است.15 جوهری می‌نویسد:«عصبة الرجل:فرزندان و خویشان پدر را گویند، از آن جهت كه گرد پدر جمع می‌شدند.»16«در ادبیات امروز طرفداری حزبی را هم عصبیت گویند».17
تعصب نژادی كه الان در دنیا در جاهایی مثل اسرائیل وجود دارد و می‌گویند نژاد یهود برتر از همه نژادهاست از همین ریشه است.به این اعتبار می‌گویند عصبیت یعنی افتخار كردن و استعانت جستن به وسیله عصبة وقوم خویش های پدری، و كسی كه برتری نژادی و طایفه‌ای برای خودش قائل است.شیطان،اول كسی است كه اظهار عصبیت كرد،چنانكه امیر مؤمنان می فرماید:«الذی وضع اساس العصبیة؛او كسی است كه بنیان عصبیت را گذاشت.18 چون وقتی در مقابل آدم امر به سجده شد به واسطه اصل و ریشه‌اش كه از آتش بود و آرام از خاك تعصب نشان داد،اولین گام انحراف فرزندان یعقوب هم همین بود كه گفتند:لیوسف و أخوه أحب إلی أبینا منا و نحن عصبة؛یوسف و برادرش در نزد پدرمان از ما محبوب ترند در حالی كه ما جماعتی متحد و همیاریم. (آیه 8)
از این آیه فهمیده می‌شود كه برادران یوسف از دو مادر بودند،آنهایی كه نسبت به یوسف و برادرش بنیامین حسد می‌ورزیدند از ناحیه مادر جدا بودند لذا خودشان كه از مادر اول بودند تعصب خاصی نسبت به هم داشتند و این تعصب نژادی از ناحیه مادر موجب شد كه به گروه خودشان افتخار كنند و به خود مغرور شوند و اظهار منیت كنند كه این منیت شیطانی موجب شد تا بگویند «نحن عصبة» ما گروهی همبسته و همیار و نیرومند هستیم و باید نزد پدر عزیزتر باشیم نه یوسف و برادر مادری‌اش. و این تعصب‌های جاهلانه و خوی استكباری موجب آن شد كه حسن یوسف را نبینند و پدرشان كه پیامبر خداست متهم به گمراهی كنند و بگویند:إن أبانا لفی ضلال مبین؛بی‌تردید پدرمان در گمراهی آشكاری است. (آیه 8)
حسد:شیطان،صفت عصبیت خویش را در نفس برادران یوسف شعله ور كرد و این موجب شد بر یوسف،برادر مادریشان حسد بورزند.
یكی از ویژگی‌های زشت انسان‌های اسیر نفس اماره حسد است كه آیه 78 این سوره بدان اشاره دارد.انسان حسود به جای آنكه خود را تعالی دهد و فضایل نیكان،را كسب نماید تا همرتبه آنان شود،تلاش می‌كند تا با از میان برداشتن نیكان،خود را در جایگاه آنان قرار دهد و این همان توطئه نفس اماره و وسوسه‌های شیطان است كه در آیه پنج بدان اشاره شده است:ان الشیطان للانسان عدو مبین؛همانا شیطان برای انسان دشمنی آشكار است.آری قوه حسد و عصبیت قومی آنچنان انسان را اسیر خویش می‌كند كه فرزندان پیامبر خدا حاضر می‌شوند كه پدرشان را متهم به خطا كاری و بی‌عدالتی در محبت فرزندان نموده و برای معارضه با او نقشه بكشند و برادرشان را بكشند و یا او را به سرزمین بی آب و علفی تبعید كنند تا شاید جای او را بدست آورند چنان كه قرآن كریم می‌فرماید:«اقتلوا یوسف أو إطرحوه أرضاً یحل لكم وجه أبیكم» و در نهایت با تخفیف در حكم اعدام،او را به چاه انداختند و همه این نقشه‌های شوم شیطانی ریشه‌اش رشك و حسد است چنان كه مولوی می‌نویسد:
     یوسفان از رشك زشتان مخـفیند             كز عـدو خوبان در آتـش می‌زیند
     یوسفان از مكر اخوان در چـه اند            كز حسد یوسف به گرگان می‌دهند
     از حسد بر یوسف مصری چه رفت           این حسد اندر كمین گركی است زفت
     لا جرم زین گرگ یعقوب حـلیـم            داشت بر یوسف همیشه خوف و بیـم
   گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت            این حسد در فعل از گرگان گذشت
مكر19 و حیله:یكی از صفات زشت و حیوانی آدمیان مكر و حیله گری است. انسان‌های جاه طلب و دنیا طلب برای كسب مقام و دنیای مورد آرزوی خویش دست به هر نیرنگی می‌زنند.خدای سبحان در این سوره از زبان یعقوب پیامبر به ما آموزش می‌دهد كه متوجه مكر و كید دیگران باشیم.چنانكه می‌فرماید:لا تقصص رؤیاك علی إخوتك فیكیدوا لك كیدا؛ ای فرزندم رؤیای صادقت را برای برادرانت بازگو مكن چون آنها برایت نقشه می كشند و علیه تو توطئه می چینند.(آیهٔ 5)
شاید یعقوب می دانست كه آنان اگر بر این خواب یوسف كه نشانه های عظمت و آینده درخشان او در آن هویدا است آگاه شوند؛ بر او رشك برند و شیطان آنان را بر از میان برداشتن یوسف همداستان می‌كند، از این رو او را از بیان خوابش به برادرانش نهی كرد؛ اما آیا اینكه برادران بر خواب او آگاه شدند یا نه محل بحث است و آنچه كه قرآن به صراحت بیان می‌كند این است كه برادران یوسف اظهار كردند پدرشان یوسف را از آنان بیشتر دوست می دارد و این برایشان با توجه به فضایلی كه برای خود بر می شمردند قابل تحمل نبود.از این رو برای او توطئه ها كردند و بالاخره نقشه به چاه افكندن او را عملی ساختند كه قرآن كریم نقشه آنان را چنین گزارش می كند:«گفتند ای پدر چرا ما را بر یوسف امین نمی‌شماری در حالی كه ما خیر خواه او هستیم؟ او را با ما بفرست تا بگردد و بازی كند ما حتما از او مواظبت می كنیم» (آیه 10 و 11) بالاخره پدر را راضی كرده و او را بردند اما وقتی او را بردند همداستان شدند كه او را در نهانگاه چاه بیفكنند. بعد از آنكه نقشه شان را عملی كردند نزد پدر گریه ای دروغین سر دادند و گفتند كه گرگ او را درید.
بی وفایی:یكی دیگر از صفات زشت آدمی بی وفایی و شكستن عهد و پیمان است. برادران یوسف وقتی نتوانستند با عصبیت قومی و حسد درونی خویش مبارزه كنند نقشه به چاه افكندن یوسف را ریختند و به دنبال آن با پدرشان عهد بستند او را به صحرا ببرند و سالم برگردانند اما عهد خود را شكستند و او را به چاه افكندند با آنكه بر طبق گزارش پیام آسمانی وحی گفته بودند:إنا له لناصحون؛ما خیر خواه او هستیم.(آیهٔ 11) و إنا له لحافظون؛و ما نگهبان او هستیم (آیهٔ 12) و نحن عصبة إنا اذاً لخاسرون؛ ما گروهی همیار و نیرومند هستیم اگر گرگ او را بخورد از زیانكاران خواهیم بود.(آیهٔ 15) اما با همه این احوال میثاق ها شكستند؛ بی وفایی كرده او را به چاه افكندند.
 دروغ گویی:یكی دیگر از صفات رذیله ای كه در این داستان بدان اشاره شد و این جا ریشه در حسد و عصبیت دارد دروغگویی است، برادران یوسف بعد از آنكه او را به چاه افكندند شامگاهان كه برگشتند گفتند:
یا أبانا إنا ذهبنا نستبق وتركنا یوسف عند متاعنا فأكله الذئب و ما أنت بمؤمن لنا ولو كنا صادقین؛ای پدر ما به به مسابقه رفتیم و یوسف را نزد اثاثمان گذاشتیم پس گرگ او را خورد.گرچه تو سخن ما را هر چند راستگو باشیم باور نخواهی كرد».(آیهٔ 17)
آنان برای سرپوش نهادن بر جرم و گناهشان پیراهنی را به خون بره‌ای آغشته كرده تا شاید یعقوب سخنشان را باور كند (آیهٔ 18) آن پیامبر راستین كه می‌دانست دروغ می‌گویند فرمود:«نفس شما كاری را برای شما بیاراست».
در اینجا قرآن از یكی از ویژگی های نفس اماره پرده بر می‌دارد و آن اینكه تزئین اعمال زشت می‌كند.برادران یوسف هم ابتدا خود را قانع ساختند كه این كار را انجام دهند و بعد صالح شوند كه در اینجا بدان اشاره كنیم.
گناه نقد و توبه نسیه:یكی از نقشه های نفس اماره این است كه انسان را به گناه نقد و توبه نسیه وا دارد چنانكه برادران یوسف گفتند:«یوسف را بكشید یا او را به سرزمین دور دستی بیفكنید تا توجه پدر تنها معطوف به شما شود بعد از آن مردم شایسته‌ای شوید».‌(آیه9)
آیا انسان می داند در حین گناه،مرگ به سراغش نمی‌آید؟ آیا می داند توفیق توبه پیدا می كند؟ آیا اثر وضعی گناه مانع از آن نیست كه انسان نتواند از صالحان و شایستگان گردد. آیا اینها همه از نقشه های نفس اماره برای گمراهی انسان نیست؟ آیا برادران یوسف بعد از آن از شایستگان شدند؟ پس انسان نباید فریب شیطان را بخورد و خود را به معصیت آلوده كند چرا كه شاید هیچ گاه دیگر توفیق توبه پیدا نكند.
ظلم و ستم:یكی از زشت ترین صفات نفسانی انسان ستم كاری است،خواه ستم بر غیر و تجاوز به حقوق دیگران باشد خواه بر نفس خویش باشد و خواه در حق پروردگار. در این سوره خدای سبحان از قول یوسف می فرماید:إنه لا یفلح الظالمون؛ ستمكاران رستگار نمی‌شوند.
یوسف پاسخ دادن به درخواست زلیخا را ستم می داند چون ستمكاری تجاوز به حقوق و گذشتن از مرز عدالت است.منظور از این تجاوز ممكن است،به حق خدا باشد چون فرمود:معاذ الله إنه ربی أحسن مثوای؛ پناه بر خدا او پروردگار من است و او مرا جایگاهی نیكو داده است.(آیه 23) سزاوار نیست كه به حدود الهی تجاوز نمایند و وجه دیگر اینكه تجاوز به حریم عزیز مصر باشد چون تجاوز به ناموس عزیز مصر ظلم در حق اوست و به گفته بعضی مفسرین یوسف خواست با یادآوری اكرامی كه عزیز مصر در حق او كرد همسر عزیز مصر را متنبه نماید كه از این خواسته اش دست بردارد و از سوی دیگر ظلم بر نفس خودش بود چون خطا و هر گناهی كه انسان انجام می دهد در واقع بر نفس خویش ستم روا می دارد و موجب محرومیت خویش از رستگاری می شود.
زنا:یكی از اموری كه هم در آیین شرع و هم در آیین عقل قبیح شمرده می‌شود روابط زن و مرد بر خلاف شرع و قانون مدنی است. هر جامعه ای برای تشكیل خانواده آیین خاصی دارد كه نزد آنان محترم بوده و ارتباط زن و مرد خارج از آن محكوم و مورد سرزنش است. همسر عزیز مصر بر اثر وسوسه های شیطانی مجذوب یوسف گشته و از او تقاضای همبستری می كرده است؛ یوسف آن را ظلم در حق ولی نعمت خود شمرده و از آن صحنه گریخت. البته نه تنها یوسف آن را زشت شمرد بلكه عزیز مصر نیز وقتی حقیقت را دریافت به همسرش گفت:إنه من كیدكن إن كیدكن عظیم؛این نیرنگ شما زنان است كه همانا نیرنگ شما زنان بزرگ است.(آیه 28)
علاوه بر عزیز مصر زنان مصری نیز همسر عزیز مصر را سرزنش كرده و گفتند همسر عزیز مصر از غلامش طلب كامجویی می‌كرد،در حالی كه شیفته او شده بود ما او را در گمراهی آشكار می بینیم.(آیه 30)
افترا بستن: یكی از گناهان بزرگ كه گاهی انسان ها برای نجات خود بدان مرتكب می شوند افترا بستن است.(یعنی كسی به دروغ گناهی را به انسان بی‌گناهی نسبت دهد) همسر عزیز مصر بعد از آنكه یوسف از چنگش گریخت و به سوی در شتافت با عزیز مصر مواجه شدند بی‌درنگ همسر عزیز مصر برای سرپوش نهادن بر گناه خویش گفت: ما جزاء من أراد بأهلك سوءاً إلا أن یسجن أو عذاب الیم؛ جزای كسی كه به خانواده تو قصد بدی كند غیر از این نیست كه زندانی شود یا به عذاب دردناكی گرفتار آید.(آیه 25) یوسف در اینجا از سوی همسر عزیز مصر مورد اتهام قرار گرفت و در جای دیگر از سوی برادران خویش متهم به دزدی شد آنجا كه گفتند:إن یسرق فقد سرق أخ له من قبل؛اگر او (بنیامین برادر یوسف) دزدی كرد،هر آینه او برادری داشت كه پیشتر دزدی كرده بود.(آیهٔ 77)
دزدی:یكی دیگر از صفات رذیله انسان و از جرائم اجتماعی دزدی است.دزدی همواره در جوامع بشری از جمله در جامعه مصر آن روز قبیح شمرده می‌شد، چنان كه وقتی ندا دهنده‌ای به كاروان برادران یوسف نسبت دزدی می‌دهد (آیه 70) می‌گویند:
تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فی الارض و ما كنا سارقین؛سوگند به خدا می‌دانید كه ما برای فساد به این سرزمین نیامده و ما دزد نیستیم.(آیهٔ 73)
در میان فرزندان یعقوب دزدی از مصادیق ظلم شمرده می‌شد چنانكه گفتند:كاسه پادشاه در بار و بنه هر كس یافت شود همو سزای آن است و ما اینگونه ظالمین را مجازات می‌كنیم.جزای دزدی در آیین یعقوب استرقاق یعنی به بردگی گرفتن دزد برای یك سال بود.20
3 ـ 2) مكارم اخلاقی و كرامت های انسانی:
بیان شد كه این سوره دو چهره درونی انسان را به نمایش می‌گذارد.یكی چهره زشت وی را كه نشان از كینه توزی، حسد،ناجوانمردی،بی‌وفایی و ستم دارد و دیگری چهره زیبای او را كه نشان از ایمان، تقوا، پاكدامنی؛گذشت و جوانمردی و دیگر كرامت‌های اخلاقی دارد.قبل از استقصای این مكارم در این سوره لازم است این نكته توضیح داده شود كه اخلاق كریمه ای كه انبیا و اولیا و مؤمنان متلبس به آن هستند ریشه در ایمان به خدا و تقوای الهی دارد و این دو نیز همچون شجرهٔ طیبه‌ای هستند كه ریشه در معرفت توحیدی دارد و فضایل اخلاقی ثمره‌های این شجرهٔ طیبه هستند چنان كه علامه طباطبایی در تفسیر این سوره در ارتباط قانون، اخلاق كریمه و توحید می فرماید:
هیچ قانونی به ثمر نمی‌رسد مگر به واسطه ایمانی كه حافظ آن اخلاق كریمه باشد و اخلاق كریمه به كمال نمی رسد مگر با توحید، پس توحید ریشه و بنیانی است كه درخت سعادت انسان بر آن می‌روید و اخلاق كریمه شاخ و برگ این درخت پاك است كه میوه‌های دلپذیر می‌دهد.21
اینك برخی از مكارم اخلاقی شخصیت های این سوره یعنی حضرت یعقوب و حضرت یوسف (درود خدا بر آنها و پیامبرمان باد) بیان می‌شود:
صبر:اولین كرامت انسانی كه از این سوره می آموزیم صبر و استقامت و پایداری در مقابل مشكلات زندگی است.حضرات یعقوب و یوسف (كه درود خدا بر آن ها باد) دو الگوی صبر و پایداری هستند كه با استعانت از صبر بر مصائب فائق آمدند.صبر جلوه‌های گوناگون دارد.
الف) صبر بر مصیبتها:حضرت یعقوب وقتی با مكر و حیله و خیانت بعضی از فرزندانش رو به رو می‌شود و می‌بیند كه بر برادر نامادری شان حسد می ورزند و آنگونه در حق او ستم روا می دارند.حضرت می‌فرماید:سوّلت لكم أنفسكم أمراً فصبر جمیل واللّه المستعان علی ما تصفون؛برای شما كار (زشت) را نیكو جلوه داد… پس صبر نیكو است و برای تحمل مصیبتی كه شما توصیف می كند از خدا مدد می خواهیم.(آیهٔ 18)
آری یعقوب سال ها دوری یوسف را تحمل كرد و به برادرش بنیامین دل خوش كرده بود تا آنكه یوسف(ع) وقتی به مقام صدارت مصر رسید بنیامین همراه برادرانش برای دریافت آذوقه به نزد او آمد و یوسف او را با نقشه‌ای كه ریخت نزد خود نگه داشت،برادرانش وقتی به نزد یعقوب برگشتند گفتند فرزندت دزدی كرده است (آیهٔ 81) باز حضرت یعقوب فرمودند: سولت لكم انفسكم أمراً فصبر جمیل عسی الله أن یاتینی بهم جمیعاً إنه هو العلیم الحكیم؛ نفس شما امری را برایتان زیبا جلوه داد پس صبر نیكو است و من از خدا امیدوارم كه همه را به سویم باز گرداند و او دانای حكیم است.(آیهٔ 83) یوسف(ع) نیز در مصائبش كه به واسطه حسد برادران و حرمان عاشقی زلیخا و زنان مصر برای او پیش آمد و به زندان افكنده شد صبر پیشه كرد.
ب) صبر بر معصیت:یكی دیگر از جلوه های صبر،صبر در مواجهٔ معصیت و گناه است.انسان همواره در معرض وسوسه‌های شیطان و نفس اماره قرار دارد و این انسان مؤمن و صاحب اراده است كه در مقابل این وسوسه‌ها صبر پیشه نموده و استقامت می‌كند و یوسف(ع) الگوی اینگونه صبرهاست، آنجا كه همسر عزیز مصر او را دعوت به گناه كرد؛او پایداری نموده و به خواسته‌های شیطانی او تن نداد. مدتی بعد زنان درباری مصر در این مساله با همسر عزیز مصر همداستان شدند و باز مقاومت نمود تا آنجا كه او را به زندان افكندند.باز تسلیم نشد و زندان را بر كاخ عزیز مصر كه ایمان وتقوای او را تهدید می كرد ترجیح داد و سال ها در آن ماند تا خدای سبحان در اثر همین پایداری كردن او را با عزت به كاخ ملك مصر رسانید.
ج) صبر در نعمتها: مرتبهٔ سوم صبر؛ صبر در نعمت هاست. یكی از نعمت های بزرگ الهی به انسان قدرت، مقام و موقعیت اجتماعی است كه در اینجا صبر كردن و دست تعدی به سوی زیر دستان دراز نكردن،و اینكه در مقابل خطاهای فرو دستان عفو و گذشت در پیش گرفتن كاری است كارستان! اینك یوسف(ع) در معرض امتحان دیگری قرار می‌گیرد و آن زمانی است كه به صدارت مصر رسیده و اقتصاد مصر در دست اوست. قحطی شهرهای اطراف او را فرا گرفته،برادران یوسف برای خرید آذوقه راهی مصر شدند و به دربار وزیر اقتصاد مصر(كه همان یوسف است) رسیدند. او آنها را شناخت اما آنها او را نشناختند و یوسف نه تنها انتقام نگرفت بلكه ره توشه یشان را نیز با آنها همراه كرد. بار دیگر آمدند و ماجرای نقشه‌ای كه یوسف برای نگه داری برادرش بنیامین كشیده بود پیش آمد و بنیامین متهم به دزدی شد.برادران یوسف گفتند اگر او دزدی كرده برادرش نیز از قبل دزد بود.باز یوسف صبر پیشه كرد و چیزی نگفت. تا آنكه مرتبه سوم به مصر آمدند و یوسف خود را به آنها شناساند و با كرامت از گناه آنان گذشت و گفت:
قد من الله علینا إنه من یتق و یصبر فإن اللّه لا یضیع أجر المحسنین؛این در حقیقت نعمتی است كه خدا بر ما ارزانی داشته است. البته این برای هر كس است كه پروا پیشه بوده و در معصیت ها و مشكلات صبر پیشه سازد.بی‌تردید خدا اجر نیكوكاران را تباه نمی‌سازد.(آیهٔ 90)
تقوا: تقوا ملكه ای نفسانی است كه نقش زیربنایی در كمالات اخلاقی انسان دارد و بسیاری از فضایل اخلاقی مانند صداقت، راستی و درستی، پاكدامنی و عفت، عفو و گذشت و… شاخه های طیبه تقوای الهی هستند.در این سوره دو بار از حضرت یوسف(ع) به جهت تقوایی كه داشت تمجید شده است. یكبار وقتی كه حضرت یوسف(ع) از امتحان سخت عفاف در مساله‌ای مراوده زن عزیز مصر و متعاقب آن به زندان و تسلیم خواسته‌های آن زن نشدن پیروز بیرون آمد. خدای سبحان در وصف او می فرماید:
و كذلك مكّنا لیوسف فی الارض یتبوء منها حیث یشاء نُصیب برحمتنا من نشاء ولا نضیع أجر المحسنین و لاجر الأخرة خیر للذین آمنوا و كانوا یتقون؛ بدین ترتیب ما یوسف را در سرزمین مصر مكنت و قدرت دادیم تا هر جا كه می‌خواهد ماوی گزیند و ما اجر نیكو كاران را ضایع نمی‌كنیم. البته اجر آخرت برای كسانی كه ایمان آوردند و همواره تقوا پیشه می‌كنند بهتر است. (آیهٔ 56 -57)
بار دیگر وقتی برادران یوسف او را شناختند و به خطاكار بودنشان اقرار كردند فرمودند:
قد منّ الله علینا إنه من یتق ویصبر فإن الله لا یضیع أجر المحسنین؛ این نعمتی است كه خدا بر ما ارزانی داشته و حقا كه چنین است كه هر كس تقوا پیشه نماید و صابر باشد حتما خدا اجر محسنین را ضایع نمی كند. (آیهٔ 90)
و این صفت محسنین كه برای یوسف چند بار در این سوره شریفه تكرار شده است با تقوا و صبر حاصل شده است.22خدای سبحان در جای دیگر از زبان حضرت موسی می‌فرماید:إستعینوا بالله واصبروا إن الارض للّه یورثها من یشاء من عباده والعاقبة للمتقین (اعراف،7/128)؛ و از خدا یاری جویید و صبر پیشه كنید، زمین از آن خداست به هر یك از بندگانش كه بخواهد می‌دهد و عاقبت از آن پرهیز كاران است.
عصمت:عصمت به معنای محافظت كردن خویش از ارتكاب به گناه است. عصمت صفتی اخلاقی و ملكه‌ای علمی است كه در اثر معرفت یقینی حاصل می‌شود و وقتی این ملكه حاصل شد انسان از ناهنجاری‌های اخلاقی و هر عمل خلاف رضای حق دور می‌ماند. بهر حال قرآن برای حضرت یوسف(ع) مقام عصمت بر می شمارد چنانكه از زبان همسر عزیز مصر می فرماید: ولقد راودته عن نفسه فاستعصم23؛ هر آینه من با او مراوده كردم اما او سخت امتناع ورزید.و این نعمت بزرگ استعصام و خویشتن داری از گناه برای او حاصل نشد مگر بعد از آنكه خدای سبحان او را به بندگی خویش برگزید و او را در این راه چنان محبوب خویش گردانید كه از بندگان مخلص (به فتح لام) خدا گردید. یوسفی كه در اعتدال جوانی است و قوای غریزی در او بیدار است اما وقتی در مقابل مراودهٔ زلیخا قرار می‌گیرد،می‌گوید:«معاذ الله؛پناه بر خدا» «إنه أحسن مثوای»؛ آری یوسف آنچنان مجذوب جمال رب جمیل علی الاطلاق است كه هیچ چیزی نمی‌تواند او را از این محبت الهیه كه تمام وجود او را پر كرده روی گردان كرده و به خود مشغول نماید و این معرفت و محبت است كه ملكه عصمت اختیاری را در انسان هویدا می‌سازد و یوسف بنا به گفته قرآن كریم چون از مخلصین است و از كسانی است كه خدا او را برای خود برگزیده است پس قلب او باید از تعلق به غیر حق پاك و منزه باشد.
صداقت و راستی در كردار و گفتار:راستگویی و درستكاری از ارزش های پسندیده همه جوامع بشری در همه اعصار و امصار بوده و هست همان‌گونه كه دروغگویی و خیانت همواره ضد ارزش بوده است.در این سوره نیز این ارزش های عالی اخلاقی ستوده شده و حضرت یوسف(ع) الگو و اسوه این ارزش‌ها معرفی شده است. اولین بار شاهدی از دربار عزیز مصر لقب صادق را به یوسف داد.(یوسف 27) چون صدق گفتار و درستی كردارش برای آن شاهد و عزیز مصر به اثبات رسید.وقتی دیدند در جریان مراوده زن عزیز مصر و گریز یوسف از مهلكه پیراهن او از پشت سر پاره شده است فهمیدند او از راست كرداران و راست گویان و آن زن از دروغ گویان است و از سویی دیگر سخن عزیز مصر كه به یوسف گفت:یوسف أعرض عن هذا و استغفری لذنبك إنك كنت من الخاطئین؛ یوسف! از این ماجرا چشم پوشی كن و تو ای زن برای گناهت استغفار كن كه از خطاكاران هستی». مؤید قول آن شاهد است. بار دیگر لقب صدیق در آیه 46 این سوره از سوی زندانی هم بندش به او داده شد. آنجا كه از او برای تعبیر خواب پادشاه كمك خواست گفت:«یوسف أیها الصدیق» و صدیق صیغه مبالغه صدق به معنای كثیر الصدق است. بار دیگر همسر عزیز مصر به صادق بودن یوسف شهادت داد آنجا كه در محضر پادشاه همراه با زنان مصری حاضر شد تا ماجرای دست بریدنشان را در مجلسی كه یوسف را حاضر كردند توضیح دهد چنان كه قرآن از زبان همسر عزیز مصر می‌فرماید:ألان حصص الحق أنا راودته عن نفسه وإنه لمن الصادقین؛اكنون حقیقت آشكار شد و این من بودم كه از او كام طلبیدم. او بی‌تردید از راست گویان است.(آیه 51)
پاكدامنی و عفت:یكی از فضایل اخلاقی كه در نزد ملت‌ها از گذشته تا كنون با ارزش تلقی می‌شد پاكدامنی و عفت زنان و مردان از جوانی تا پیری به خصوص در دوران جوانی است،همان گونه كه پاكدامنی یوسف ضرب المثل ملت‌هاست.
بعید نیست كه پاكدامنی حضرت یوسف در جوانی اصل و اساس این مثل بوده باشد. یوسف جوانی زیبا روی در كاخ عزیز مصر بود و عزیز مصر همسرش را به گرامیداشت او سفارش كرد و گفت:اكرمی مثواه؛او را گرامی بدار.(آیهّٔ 21) بدیهی است كه سایر عناصر خوش گذرانی برای او مهیا بوده است و بالاتر از همه این ها همسر عزیز مصر با هزاران عشوه و ناز در اتاقی كه درها را بسته است او را به سوی خود می خواند و حتی او را به حبس تهدید كرده تا شاید برای خواسته اش پاسخی یابد اما یوسف(ع) عفت پیشه كرده و چون كوه پایداری می كند. و بالاخره به الهام ربانی فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد تا دامنش را از آلودگی و هرگونه در گیری حفظ كند چرا كه او مجذوب جمال پروردگار خویش است و خود را در محضر خدا حاضر می‌بیند.یوسف نه تنها به عزیز مصر كه ولی نعمت او بود و همسرش خیانت نمی‌كند بلكه به همه زنانی كه در این راه می خواستند یوسف را با خود همراه كنند دست رد می‌زند. و وقتی تهدید به زندان می شود ترجیح می دهد كه برای حفظ پاكدامنی اش كاخ شاهانه را ترك و زندان تنگ و تاریك را برگزیند. و اینجاست كه خداوند او را به مقام محسنین و صدیقین و مخلصین (به فتح لام) می‌رساند و به او علم و حكمت می آموزد و مقام عصمت و نبوت می بخشد.
اخلاص:یكی دیگر از مكارم بزرگ اخلاقی و مراتب عالیه عرفانی كه دست یابی بدان كاریست كارستان مقام اخلاص است،كه انسان هم در عقیده و هم در عمل مخلص باشد. یوسف(ع) صاحب این مقام بود.چرا كه خدای سبحان او را از مخلصین (به فتح لام)24 می‌نامد.یوسف هم در توحید نظری و هم در توحید عملی به این مقام رسیده و آیات زیر گواه این مطلب است.او در باب علم تعبیر خواب می‌فرماید علمنی ربی. پروردگارم مرا علم تأویل بیاموخت.(آیهٔ 37) با این سخن عقیده توحیدی خویش در ربوبیت را بیان می‌كند و در ادامه می‌فرماید:
إنی تركت ملة قوم لا یؤمنون باللّه وهم بالاخرة هم كافرون و اتبعت ملة آبائی ابراهیم واسحاق و یعقوب ما كان لنا إن نشرك باللّه من شیء… یا صاحبی السجن ءارباب متفرقون خیر أم اللّه الواحد القهار… إن الحكم إلا للّه أمر أن لا تعبدوا إلا إیاه ذلك الدین القیم؛من آیین قومی را كه به خدا و روز جز ایمان نمی‌آورند ترك كرده و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی كردم.برای ما زیبنده نیست كه چیزی را برای خدا شریك سازیم. ای یاران زندانی من آیا رب های گوناگون داشتن بهتر است یا خدای یگانه صاحب قهر و غلبه را پرستیدن…؟ فرمانروایی و داوری تنها برای خداست و امر كرده است كه جز او را نپرستید و دین راستین همین است و بس».(آیهٔ 37 ـ 40)
در این آیات همه مراتب توحید از توحید نظری تا ربوبی و عبادی و عملی ذكر شده است.یكی دیگر از ثمرات اخلاص كامل این است كه انسان از اغوای شیطان در امان است چنان كه قرآن كریم از زبان شیطان می‌فرماید:فبعزتك لأغوینهم أجمعین.إلا عبادك منهم المخلصین (ص، 38/ 83) ؛من همه بندگان را فریب می دهم مگر بندگان مخلص تو را. اینجاست كه یوسف نه تسلیم سلطان شهوت می‌شود و نه تسلیم سلطان قدرت،نه فریب تزویر نفس اماره را می خورد و نه فریب نیرنگ زنان مكاره را و این اخلاص در عبودیت است كه نه عبد شیطان می شود و نه نفس و نه عبد عزیز و عزیزه مصر و بلكه تنها عبد خداست و تنها دل در گرو او دارد.
عفو و گذشت:یكی دیگر از صفات بارز انسانهای كریم صفت چشم پوشی و گذشت از جفای دیگران در حق خویش است آنجا كه قدرت انتقام دارند و این از اصول اخلاق كریمانه است كه در گذشته و حال جایگاه والایی در جوامع بشری داشته است. یكی از ویژگی‌های كرامت و بزرگواری یوسف(ع) عفو و گذشت است كه در این سوره از آن یاد می‌شود.یكی آنجا كه وقتی حقیقت آشكار شد كه همسر عزیز قصد تجاوز به حریم پاكی و عصمت یوسف داشت نه به عكس؛ عزیز مصر گفت: یوسف اعرض عن هذا؛ ای یوسف از این ماجرا چشم پوشی كن. یوسف نیز با كمال حیا از ماجرا گذشت و هیچ گاه در صدد انتقام بر نیامد حتی بعد از آنكه در نزد ملك مصر همسر عزیز مصر اقرار به گناه خویش كرد.(آیهٔ 29) یوسف تقاضای مجازات آن زن را نكرد گرچه با توطئه‌های آن زن در عشق شكست خورده‌اش یوسف سالها در زندان ماند.
بار دیگر وقتی برادرانش برای دریافت غله در آن ایام خشكسالی به مصر رفتند یوسف آنها را شناخت و آنها او را نشناختند اما به هیچ روی در صدد انتقام بر نیامد و حال آنكه یوسف در كمال قدرت بود و آنها در كمال ضعف.نه تنها از غله آنها چیزی نكاست متاعشان را نیز در بارهایشان گذاشت بدون آنكه به آنها اعلام كند و بر آنها منتی نهد.(آیهٔ 58 ـ 65) بار دیگر وقتی با نقشه یوسف،بنیامین بر حسب ظاهر سارق كاسه ملك شناخته شد برادران پدری یوسف نه تنها از او دفاعی نكردند بلكه گفتند:إن یسرق فقد سرق أخ له من قبل؛ اگر او دزدی می‌كند پیش از آن برادرش (یوسف) نیز دزدی كرده بود.(آیهٔ 77)
یوسف این افترای ناجوانمردانه را شنید اما باز آن را در سینه خود حبس كرد و نگفت من برادر اویم و من دزدی نكرده و شما متهم هستید و باید روانه زندان شوید و تنها به این جمله بسنده كرد كه:أنتم شرّ مكاناً و اللّه أعلم بما تصفون؛شما از نظر منزلت مردم بدی هستید و خدا بر آنچه نسبت می‌دهید آگاه تر است.(آیهٔ 77)
آن برادران رفتند و بعد از چندی مجددا به پیشگاه یوسف كه در مقام عزیزی مصر قرار داشت رسیدند و او را شناختند و اقرار به خطاهای خویش كردند.(آیهٔ 91) یوسف(ع) فرمود: لا تثریب علیكم الیوم یغفر اللّه لكم وهو أرحم الراحمین؛امروز هیچ سرزنشی بر شما نیست خدا گناه شما را می‌بخشد و او مهربانترین مهربان است.(آیهٔ 92)
مدیریت: یكی از مباحث حكمت عملی مسالهٔ تدبیر در امور زندگی فردی و اجتماعی است كه از گذشته در جوامع بشری مورد توجه بوده و امروزه به رشته علمی با ارزش و اهمیتی بدل شده و در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود.حضرت یوسف(ع) از جمله نعمت‌هایی كه خدای سبحان به او بخشید، علم و حكمت بود چنان كه در آیه شریفه 22 می فرماید: و لما بلغ أشده آیتناه حكماً وعلماً وكذلك نجزی المحسنین، وقتی (یوسف) به سن رشد رسید،به او حكمت و علم دادیم و ما اینگونه نیكوكاران را پاداش می دهیم. حكمت درست اندیشی در امور است،چنانكه علامه طباطبایی می‌فرماید:
حكم به حسب لغت فصل و ازاله شك و تردید در اموری است كه محل اختلاف واقع می شود و لازمه آن، درستی اندیشه در همه معارف انسانی مربوط به مبدأ و معاد و اخلاق نفسانی و شرایع و آداب مربوط به بشری است.25
چنین انسانی را حكیم گویند،علمی هم كه خدا به او بخشید علم به توحید، علم شناخت حق و باطل و زشت و زیبا در اندیشه و عمل بوده است.
از جمله علومی كه خدای سبحان به یوسف عطا كرد علم مدیریت بود و مهمترین بخش از علم مدیریت هم مدیریت بحران است.حضرت یوسف(ع) این توان مدیریتی خویش را در آیهٔ 55 این سوره بیان كرد؛ توضیح اینكه وقتی پادشاه مصر با او مصاحبه كرد گفت تو اینكه در نزد ما جایگاهی والا داشته و امین شمرده می‌شوی26 او هم فرمود: إجعلنی علی خزائن الأرض إنی حفیظ علیم؛مرا به خزینه های مصر بگمار كه همانا من حافظ (بیت المال) و عالم هستم.(آیهٔ 55)
چرا یوسف در پاسخ سخن پادشاه كه به طور مطلق صاحب مكنت و امانت شمرده شد و بر همه شئون مملكت و پادشاهی مصر امین شمرده شد در خواست انتصابش بر خزائن مصر را كرد؟ شاید دلیلش این است كه او با تعبیر خواب پادشاه دریافت كه بعد از چند سال (هفت سال) كشور مصر و اطراف آن با بحران غذا مواجه خواهد شد، و تنها اوست كه بر این مساله براساس الهام الهی كه علم تعبیر خواب به او عنایت شده آگاه است.اینجاست كه او برای نجات مردم در آن بحران از میان همه مسؤلیت هایی كه امكان تحصیل برایش بود این مسؤولیت را پذیرفت و پادشاه هم با كمال میل تمام اختیارات كشاورزی و اقتصاد و بازرگانی مصر را به او محول كرد و دیدیم كه چه خوب توانست این مسؤولیت را به انجام برساند و مردم را از بحران موجود برهاند،و همین مساله موجب وصل مجدد او به برادران و پدرش و مادرش نیز گردید.
ادب:یكی از ارزش‌های والای انسانی و مكارم اخلاق،داشتن ادب است؛ چنانكه از امیرمؤمنان نقل است كه فرمود:«الاداب حلل مجددأ؛ آداب زیورهای همیشه تازه‌اند».27 و امام سجاد در دعای ابو حمزه ثمالی فرمود: الهی لا تودبنی بعقوبتك؛ خدایا مرا با عقوبت ها و مجازاتت ادب مفرما.گرچه در عرف امروز ما ادب را بیشتر برای كودكان استفاده می كنند اما این صفت زیر بنای ساختار شخصیتی انسان هاست كه در گفتار و رفتار افراد در مواجهه با خدا و خلق تبلور می كند، و یكی از ویژگی‌های اهل تقوا و مردان نیك ادب داشتن است.مولوی در بیان جایگاه ادب از نگاه عرفانی می‌گوید:
       از خـدا جـویـیـم توفـیـق ادب             بی ادب محروم ماند از لطف رب
       از ادب پرنور گشته است این فلك             از ادب معصوم و پاك آمـد ملك28
خدای سبحان ادب یوسف و برخورد با عزیز مصر و همسرش و زندانی‌های هم بندش و پادشاه مصر و برادرانش و در نهایت پدر و مادرش را بیان می‌دارد،چنان كه در برخورد مؤدبانه او با پدر و مادر و برادرانش می‌فرماید:
فلما دخلوا علی یوسف آوی إلیه أبویه وقال أدخلوا مصر إن شاء الله آمنین و رفع أبویه علی العرش وخرّوا له سجدا وقال یا أبت هذا تأویل رؤیای من قبل…؛ وقتی پدر و مادر یوسف و برادرانش بر او وارد شدند،پدر و مادر خویش را در كنار خود جای داد و به آنها و برادرانش (همان هایی كه روزی او را به چاه انداختند) گفت:وارد شهر شوید و به خواست خدا در امنیت هستید.پدر و مادرش را بر تخت حكومتی نشاند و (خطاب به پدرش) فرمود:ای پدر جان این است تأویل خوابی كه قبل از این دیده بودم. (آیهٔ 99 و100)
با تأمل در این آیات آشكار می‌شود كه چگونه یوسف(ع) مراتب ادب را نسبت به والدین و برادرانش به جا آورد. چنان كه علامه طباطبایی ذیل این آیات می‌فرماید:29
ظاهر این آیات این است كه یوسف برای استقبال آنها از شهر خارج شد و سپس با اكرام و كمال ادب آنها را وارد مصر كرد و گفت ان شاء الله در این شهر در امنیت هستید.سپس والدینش را بر بالای تخت حكومتی‌اش برد و گفت ای پدر این تأویل خواب‌های من است.
آنگاه یوسف مراتب ادب خویش نسبت به پروردگارش را اظهار داشت و گفت:
قد جعلها ربی حقا وقد أحسن بی إذ أخرجنی من السجن وجاء بكم من البدو من بعد أن نزغ الشیطان بینی و بین إخوتی إن ربی لطیف لما یشاء إنه هو العلیم الحكیم؛ خدا خواب مرا راست گردانید آنگاه كه مرا از زندان نجات داد و شما را پس از آنكه بین من و برادرانم شیطان اختلاف افكنده بود از بیابان نشینی باز آورد. آری پروردگارم برای تدبیر آنچه بخواهد باریك بین است، هموست كه دانای حكیم است. (آیهٔ 100)
دعا كردن:یكی از درس های مهم تربیتی این سوره دعا كردن است؛ دعا سخن گفتن با خدا و پیوند دادن خود با قدرت لا یزال الهی است. برخی انسان‌ها تنها در گرفتاری های سخت بعد از قطع اسباب دنیوی سراغ دعا می‌روند.اما انسان مؤمن همواره خدا را می‌خواند،یوسف از مؤمنان و صالحانی است كه در همه حال با خدایشان نجوا می‌كند چه در مصیبت‌ها و چه در خوشی ها و سرور، چه در ضعف یا قدرت باشد و این دعای یوسف در مقام عزیزی و وزارت مصر است كه می‌فرماید:
رب قد آتیتنی من الملك وعلمتنی من تأویل الأحادیث فاطر السماوات والأرض أنت ولیّی فی الدنیا والاخرة وتوفنی مسلما وألحقنی بالصالحین؛پروردگار (بهرهٔ بسیار) از فرمان روایی به من داده‌ای و به من تأویل خواب ها آموختی!ای پدید آورندهٔ آسمان و زمین! تو ولی من در دنیا و آخرت هستی!مرا مسلمان بمیران و به صالحان و شایستگان ملحق كن». (آیهٔ 100)
فراز پایانی دعا،گویای این سخن است كه حضرت یوسف بعد از آنكه به همه امكانات دنیایی دست یافت نگران آخرت خویش است و می فرماید:توفنی مسلما؛خدا مرا در حالی بمیران كه تسلیمت باشم و قدرت،مرا از تو غافل نكند.با این آیه داستان یوسف و پندهای مهمی كه از این قصه می‌گیریم پایان می‌پذیرد.

خلاصه
حاصل كلام اینكه این سوره حاوی نكات بسیار زیبایی در معرفی زشتی ها و زیبایی‌های چهرهٔ درونی انسان است. از یك سو جلوه های عالی ایمان، تقوا، اخلاص، عصمت،عفت،عفو و گذشت را و از سوی دیگر جلوه های زشت عصبیت، حسد و كینه،مكر، غرور، بی وفایی،بی‌صداقتی و بی حیایی را بیان می‌كند و بیان می‌دارد كه در نهایت جنود عقل بر جنود جهل پیروز گشته و حق نمایان و باطل،محو می‌شود و عاقبت از آن پرهیزگاران است چنان كه خدای سبحان می‌فرماید:ما یوسف را چون از پاكان و نیك مردان و مخلصان بود در زمین مكنت دادیم،البته جزای آخرت برای مؤمنان و متقیان بهتر از جزای دنیاست.(آیهٔ 56 و57)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. یوسف،فرزند یعقوب و او فرزند اسحاق و او فرزند ابراهیم است.(طبرسی مجمع البیان، 5/319)
2. داستان یوسف از خواب دیدن او در نه سالگی آغاز می‌شود.(ثقفی تهرانی، محمد، روان جاوید، 3/123)
3. ر. ك:سوره بقره، آیهٔ 195؛ سورهٔ آل عمران، آیهٔ 134 و148؛ سورهٔ مائده، آیهٔ 93، 134 و…
4. در مورد رب در این آیه دو تفسیر ذكر شده است،برخی مانند سیوطی (306) و طبرسی (341) آن را به عزیز مصر و پاره‌ای دیگر به خدای سبحان ترجمه كرده‌اند.طباطبایی، المیزان، 11 / 192) مدرسی (149)، تفسیر هدایت، و هر دو وجه می‌تواند درست باشد؛ اگر چه با توجه به معرفت توحیدی یوسف(ع) وجه دوم صحیح تر است.
5. ناظم زاده، سید اصغر، جلوه های حكمت/550.
6. همان / 549.
7. روان جاوید، 3 / 123.
8. همان.
9. الواح قدریه،الواحی غیر مادی و صفحات علم خدا هستند كه امور عالم از گذشته و حال و آینده در آنها ثبت شده اند و به اذن الله برخی انسان ها در عالم رؤیا اما به گونه ای راز آلود از آن با خبر می‌شوند.(نك: ابن سینا، اشارات، 3 / 405) (ملاصدرا، اسفار، 6 / 297).
10. سبزواری، محمد، الجدید فی تفسیر القرآن المجید، 4 / 12.
11. عبده، محمد، شرح نهج البلاغة / 560.
12. سفر پیدایش، فصل 37 تا 50.
13. ر.ك:سورهٔ انبیاء، آیه 74 و79؛سوره قصص، آیهٔ 14.
14. نراقی، جامع السعادات،1/ 28 ـ 29.
15. مفردات الفاظ قرآن / 568.
16. جوهری، الصحاح، 2 / 18.
17. طباطبایی، فرهنگ نوین / 441.
18. شرح نهج البلاغه / 424.
19. مكر و كید در قرآن به معنای نقشه ریزی و طراحی برای انجام كاری است كه هم در معنای مثبت آن آمده (یوسف، 67) و هم در معنای منفی آن (همان، 33، 28).
20. ر. ك: هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، 8 / 507.
21. المیزان، 11 / 155.
22. همان، 11 / 236.
23. عصمت و استعصام هر دو گویای امتنا ورزیدن هستند با این تفاوت كه استعصام حاكی از مبالغه است،بنابراین استعصم یعنی یوسف به شدت با تقاضای زلیخا مخالفت كرد و بر عفت خویش اصرار ورزید. (تفسیر راهنما، 8 / 387).
24. مقام مخلص، به فتح لام، برتر از مقام مخلص، به كسر لام است.
25. المیزان، 118/11.
26. فلمّا كلّمه قال إنك الیوم لدینا مكین امین؛ وقتی با او سخن گفت، گفت امروز تو در نزد ما صاحب جایگاهی و امین شمرده می شوی.(یوسف، 54)
27. شرح نهج البلاغه / 663،حكمت 4.
28 . مثنوی معنوی / 8.
29. المیزان، 11 / 246.
نویسنده: دكتر علی الله بداشتی،عضو هیأت علمی دانشگاه قم

منبع : فصلنامه بینات، شماره 58