ترجمه و تفسیر آیه 1 سوره مبارک بقره
-
الف لام ميم
-
ترجمه فولادوند
الف، لام، ميم.
-
ترجمه مجتبوی
الف، لام، ميم.
-
ترجمه مشکینی
الف، لام، ميم. اين حروف رمزهايى ميان اللَّه و رسول اوست. اين كتاب مركب از همين حروف است ولى احدى را توان آوردن مانند آن نيست. اين كتاب از الف (اللَّه) به وسيله لام (جبرئيل) به ميم (محمّد صلّى الله عليه وآله) القا شده. اين كتاب داراى محكمات و اين گونه متشابهات است
-
ترجمه بهرام پور
الف، لام، ميم
تفسیر مجمع البيان
آشنايى با اين سوره مباركه الف - محل فرود اين سوره تمامى آيات اين سوره مباركه، جز يك آيه آن، در مدينه منّوره بر قلب مصفاى پيامبر مهر و ايمان فرود آمده است؛ و آن يك آيه كه به سال حجةالوداع، در سرزمين «منى» نازل شده، اين آيه شريفه است كه مىفرمايد: «وَاتَّقُوا يَوْمَاً تُرْجَعُونَ فيهِ اَلَى اللَّهِ ...»(48) ب - تعداد آيههاى اين سوره اين سوره 286 آيه دارد. و اين مطلب را از اميرمؤمنان (ع) نقل كردهاند. برخى تعداد آيات آن را، تفاوت يكى دو آيه نيز گفتهاند؛ كه پرداختن به آنها در اينجا مفيد بنظر نمىرسد. ج - فضيلت اين سوره در فضيلت اين سوره، رواياتى رسيده است كه به نمونههايى از آن نظر مىافكنيم: 1. از پيامبر گرامى (ص) نقل كردهاند كه فرمود: «مَن قرأها فصلواتاللَّه عليه و رحمته و اعطى منالاجر كالمرابط فى سبيلاللَّه.» هر كه اين سوره را با جان و دل تلاوت كند، درود و رحمت خدا بر اوست و پاداش مرزبانان و فداكاران در راه خدا به او ارزانى مىشود. 2. همچنين آوردهاند كه: «يا اُبّى مرالمسلمين اَنْ يتعلّموا سوة البقرة، فانّ تعلّمها بركة و تركها حسرة.» هان اى «ابّى»! به مردم بگو سوره بقره را بياموزند و تلاوت كنند؛ چرا كه فرا گرفتن آن، مايه بركت است و ترك آن، حسرت و ندامت درپى دارد. 3. و نيز آوردهاند كه فرمود: «انّ لكلّ شىء سناماً و سنامالقرآن سورةالبقره. من قرأها فى بيته نهاراً لميدخل بيته شيطان ثلاثه ايّام...» براى هر چيزى، اوج و قلّهاى است؛ و اوج قرآن، سوره بقره است. هر كه آن را در روز در خانه خود بخواند، تا سه روز شيطان نمىتواند در آن سرا داخل شود و اگر شبانگاه آن را در خانهاش تلاوت كند، تا سه شب از ورود شيطان به آنجا در امان خواهد بود. 4. همچنين نقل كردهاند كه آن فرزانه عصرها و نسلها، گروهى را براى انجام كارى گسيل داشت و خود ازپى آنان رفت تا در نقطهاى به آنها رسيد. پس از رسيدن به آنان، از يك يك پرسيد كه چه اندازه از قرآن شريف را حفظ دارد و كدام سوره را حفظ كرده است. هر كدام پاسخى دادند؛ تا نوبت به جوانترين فرد آن گروه رسيد و او در پاسخ گفت كه بخشى از سوره مباركه بقره را حفظ كرده است. در اينجا بود كه پيامبر(ص) خطاب به افراد گروه، فرمود: هان اى مردم! هذا عليكم امير. قالوا: يا رسولاللَّه! هو احدثنا سنّاً. قال: معه سورةالبقره (اين جوان فرمانده شماست؛ گفتند: اى پيامبر خدا! او از همه ما جوانتر و كمسنّ و سالتر است! فرمود: آرى؛ امّا سوره مباركه بقره را ازحفظ دارد [و از آن درسها و پندها و عبرتها مىتواند بگيرد]). 5. و نيز آوردهاند كه از آن پيشواى بزرگ پرسيدند: كدامين سوره قرآن از همه برتر است؟ فرمود: سوره بقره. پرسيدند: كدامين آيه از آيات آن؟ فرمود: آيةالكرسى. و سئلالنّبى(ص) اى سورالقرآن افضل؟ قالالبقره. قيل اىُّ آىالبقره افضل؟ قال آية الكرسى. 6. و ششمين امام نور (ع) فرمود: «من قرأالبقره و آل عمران جاء يومالقيامه تظلّانه على رأسهالغمامتين.» هر كه دو سوره بقره و آل عمران را با شناخت و ايمان تلاوت كند، روز رستاخيز آن دو سوره بسان دو ابر سايهافكن برسرش سايه خواهند افكند. جزءِ اوّل / سوره بقره / آيههاى 2 - 1 آغاز سوره بقره ترجمه 1. الف، لام، ميم. 2. اين است كتابى كه در [آسمانىبودن] آن هيچ ترديدى نيست [و ]راهنماى پرواپيشگان است. حروف آغاز برخى سورهها درباره حروفى كه در آغاز برخى از سورهها آمده، قرآنپژوهان، ديدگاههاى گوناگونى ارائه كردهاند؛ كه مهمترين آنها عبارتند از: 1. پيام آنها را تنها خدا مىداند يكى از مواردى كه جز فروفرستنده قرآن، كسى از آن آگاه نيست، همين حروف است. در اين باره، رواياتى نيز رسيده است؛ براى نمونه: از اميرمؤمنان(ع) نقل كردهاند كه فرمود: «انّ لكلّ كتاب صفوة و صفوة هذاالكتاب حروفالتّهجى.» هر كتاب و نوشتهاى، فرازهاى برگزيده و برجستهاى دارد، و فرازهاى برگزيده قرآن، حروف آغازين سورههاى آن است. عدّهاى از قرآنپژوهان نيز گفتهاند: خداوند در هر كتاب آسمانى كه فرو فرستاده است، راز و رمزى دارد؛ و راز و رمز پروردگار در برترين كتاب آسمانيش قرآن، همان حروفى است كه در آغاز برخى سورههاى آن آمده است. 2. نام سورهها دستهاى ديگر برآنند كه اين حروف، رمز و نام سورههايى است كه با آن حروف آغاز شده است. 3. اشاره به نام يا وصفى از اوصاف خدا به اعتقاد گروهى از دانشمندان، اين حروف به نامى از نامهاى خدا يا وصفى از اوصاف جمال و كمال او اشاره دارد؛ براى نمونه: 1. «الم» در آغاز سوره بقره، يعنى «انااللَّه اعلم» (منم خداى دانا). 2. «المر» در آغاز سوره رعد، اشاره به اين واقعيت است كه: «انااللَّه اعلم و ارى» (منم خداى دانا و بينا). از ابن عبّاس آوردهاند كه درمورد معناى «الم» مىگويد: «الف» بر نام خدا، «لام» بر نام فرشته وحى، و «ميم» بر نام بلندآوازه محمّد(ص) پيامبر خدا اشاره دارد. و نيز از حضرت صادق (ع) نقل كردهاند كه در پاسخ پرسشى درباره معنا و مفهوم «الم» فرمود: در اين حروف، نمونههايى از صفات است؛ بعنوان مثال، در «الف» كه در آغاز اين حروف است، اين اشارهها موجود است: 1. «الف» آغاز سخن است و خداى نيز آغازگر و آفريدگار هستى. 2. «الف» مستقيم است و بىانحراف؛ و خداى نيز عدل است و سراسر كارهايش عادلانه. 3. «الف» فرد است و تنها؛ و خدا نيز بىنظير است و يكتا. 4. «الف» به حروف ديگر نمىچسبد، امّا حروف ديگر به آن وصل مىشوند؛ خدا نيز با صفات و ويژگيهايش، از همه پديدهها ممتاز و جداست، ولى همه پديدهها به او نيازمندند و پيوسته. 5. «الف» از الفت و انس گرفته شده؛ چرا كه سبب تركيب حروف مىشود، همانگونه كه خدا باعث الفت بندگان و تركيب و تأليف كتاب آفرينش است. 4. حروف پراكنده از اسم اعظم برخى همچون سعيدبن جبير - آن قرآنپژوه نامآور - برآنند كه اين حروف همان حروف پراكنده از اسم اعظم خدا هستند كه اگر كسى بتواند آنها را باهم پيوند دهد و تركيب كند، به اسم اعظم پى خواهد برد؛ امّا ما توانايى اين كار شگرف را نداريم. 5. سوگندهاى قرآن عدّهاى گفتهاند كه اين حروف، سوگندهاى قرآن است و دليل اينكه خداوند به اين حروف سوگند مىخورد، شرافت و برترى آنهاست؛ چرا كه شالوده و پايه سراسر قرآن و ديگر كتابهاى آسمانى، از همين حروف ريخته شده است؛ همچنين نامهاى بلند و جاودانه خدا و وسيله تبادل انديشه ميان بندگان، همه و همه از تركيب همين حروف است. با همين حروف است كه توحيد و تقوا و ايمان و اخلاص و ثنا و ستايش پروردگار فراهم مىشود و خداوند به همين حروف سوگند ياد كرده است كه قرآن كتاب آسمانى اوست و او آن را فرو فرستاده است. 6. براى جلب افكار و انديشهها پارهاى برآنند كه قرارگرفتن اين حروف در آغاز برخى سورهها با سبك تازه و ويژه خود، براى جلب توجّه و انديشهها و بهسكوتواداشتن مردم است؛ زيرا شركگرايان كه خود به سخنان پيامبر (ص) گوش نمىسپردند، با طرح نقشهاى شوم قصد داشتند با ايجاد سر و صدا نگذارند صداى دعوت آن حضرت به گوشها برسد. قرآن اين تعصّب كور و نقشه ابلهانه آنان را اينگونه افشا مىكند: «... لا تَسْمَعُوا لِهذَاالْقُرْآنِ وَالْغَوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ.»(49) به اين قرآن گوش فرا مداريد و در آن سخن بيهوده بيفكنيد؛ شايد كه پيروز شويد. و فروفرستنده قرآن نيز اين حروف را كه تازگى داشت، بدينصورت در آغاز برخى سورهها نازل كرد تا توجّه آنان جلب شود و آيات قرآن به گوششان برسد؛ و از اين راه، به دلهاى آنان راه يابد و آنچه به صلاح و نيكبختى آنان است، در دسترسشان باشد. 7. كتابى از همين حروف و سخن آخر اينكه خداى توانا با نزول اين حروف در آغاز برخى سورهها مىخواهد پيام دهد كه: هان اى مردم! كتاب پرشكوهى كه همه شما از آوردن آيهاى بسان آيات آن ناتوانيد، از همين حروف پديد آمده است؛ حروفى كه شما با آنها سخن مىگوييد. بنابراين، از آنجا كه شما با دراختيارداشتن آنها نمىتوانيد همانند آن بياوريد، بدانيد كه ازجانب خداست و نه ساخته انديشه بشر. نگرشى بر واژهها «ذلك» بهمعناى «آن» و اشاره به دور است؛ دور از حيث زمان، مكان و يا مقام. «ريب» بهمعناى «بدگمانى و ترديد» است. «هدى» بهمعناى راهنمودن و هدايت است. «متّقين» از «اتقاء» بهمفهوم وسيله نگاهدارى و پوشش است، همانند سپر و لباس؛ و از «وقايه» گرفته شده است. تفسير به بيان برخى از ادباى عرب، «ذلك» در اين آيه بهمعناى «هذا» است، چرا كه به «قرآن حاضر» اشاره دارد. و نمونه آن در اشعار عرب فراوان بچشم مىخورد. گروهى ديگر از دانشوران مىگويند: از آنجا كه خدا به پيامبرش وعده فرموده بود كتابى بر او فرو فرستد كه نه آب آن را نابود سازد و نه رويدادها و فراز و نشيبهاى روزگار بتوانند از طراوت و تازگى آن بكاهند، بعد از فروفرستادن قرآن كريم فرمود: «اين همان كتابى است كه ما در كتابهاى آسمانى پيشين، آمدن آن را وعده داده بوديم». پارهاى نيز برآنند كه معناى «ذلك» اين است كه: «اين همان كتابى است كه ما در كتابهاى پيامآوران پيشين، فرودآمدنش را وعده كرده بوديم». منظور از «كتاب» در اين آيه شريفه، قرآن كريم است. برخى گفتهاند كه اشاره اين واژه، به تورات و انجيل است؛ امّا با توجّه به ويژگى ذكرشده براى كتاب - «لاريب فيه هدى للمتّقين» - اين ديدگاه درست بنظر نمىرسد؛ چرا كه قرآن اين دو كتاب را تحريفشده مىداند و مىفرمايد: «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ...»(50). «لاريب فيه» اين كتاب بيانگر راه درست و كتاب حق و هدايت و معجزه جاودانه است؛ از اين رو نزيبد كه در درستى و حقّانيت آن ترديد شود. برخى معتقدند كه در اين آيه، چيزى در تقدير است؛ بدينصورت: «لا سبب ريب فيه» (هرگز مطلبى كه به ترديد در حقّانيت و آسمانىبودن قرآن بينجامد، در كران تا كران آن وجود ندارد؛ نه تضاد و تناقض و نه ادّعاهاى بدون دليل و برهان). و عدّهاى نيز «لاريب» را نهى گرفتهاند و مىگويند: معناى آيه شريفه آن است كه: در اينكه اين كتاب حق است، هيچگونه شك و دودلى به خود راه ندهيد؛ مانند اين آيه شريفه: «...فَلارَفَثَ وَ لا فُسُوقَ...»(51). چرا خطاب اين آيه، فقط پرواپيشگان است؟ با اينكه قرآن كتاب هدايت همه انسانها است، چرا اين آيه تنها از پرواپيشگان ياد مىكند و قرآن را وسيلهاى براى هدايت آنان مىنگرد؟ شايد اين اختصاص بدان دليل باشد كه تنها آنان از اين كتاب پرشكوه بهره مىگيرند و درس مىآموزند و از نور درخشان آن، چراغ زندگى مىافروزند. اين آيه بسان آيه ديگرى از قرآن است كه مىفرمايد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشاها»(52) (تو تنها كسى را هشدار مىدهى كه از آن مىترسد). و بدينسان، قرآن و پيامبر (ص) را با اينكه هر دو جهانى و براى تمامى عصرها و نسلها هستند، ويژه كسانى مىشمارد كه از رستاخيز و حساب و كتاب آن روز سهمگين مىهراسند. با اين بيان، هدايتبودن قرآن براى پرواپيشگان، با جهانى و جاودانگىبودن آن و نيز راهنماى بشريتبودنش هيچ ناهماهنگى ندارد. تقوا چيست؟ واژه «تقوا»، از واژههاى مخصوص قرآن و از عناوين ويژه اسلام است، كه پيامبر گرامى (ص) آن را جمع ميان عدالت و نيكى معرّفى مىكند. برخى را اعتقاد بر آن است كه تقواپيشه كسى است كه از گناهان پروا مىكند و برنامههاى دينى را انجام مىدهد؛ و بعضى گفتهاند: از آنجا كه فرد تقواپيشه با كارهاى شايسته، خود را از آتش دوزخ نگاه مىدارد، به او «متّقى» گفته مىشود. «كعب» در پاسخ به پرسش «عمر» درمورد تقوا گفت: آيا تاكنون راهى خاردار را پيمودهاى؟ عمر گفت: آرى. پرسيد: براى پيمايش چنين راهى، چه تدبيرى مىانديشى؟ پاسخ داد: دامن لباس را بالا مىزنم و با دقّت و احتياط گام مىسپارم. كعب گفت: تقوا و پرواى خدا همين است(53). از پيامبر گرامى (ص) نقل كردهاندكه فرمود: «انّما سُمّىالمتّقون لتركهم مالا بأس به حذراً للوقوع فيما به بأس.» پرواپيشگان را بدان دليل باتقوا گفتهاند كه آنان از انجام كارى كه گناه نيست امّا ممكن است باعث گناه شود، دورى مىجويند. يكى از مشاهير مىگويد: همانگونه كه شخص ِ مُحرم از انجامدادن پارهاى امور در حرم خوددارى مىكند، فرد پرواپيشه و باتقوا نيز در همه شرايط خود را كنترل مىكند. عدّهاى نيز گفتهاند تقوا آن است كه خدا انسان را نزديك زشتيها و نارواها و دور از ارزشها و والاييها ننگرد.
آشنايى با اين سوره مباركه الف - محل فرود اين سوره تمامى آيات اين سوره مباركه، جز يك آيه آن، در مدينه منّوره بر قلب مصفاى پيامبر مهر و ايمان فرود آمده است؛ و آن يك آيه كه به سال حجةالوداع، در سرزمين «منى» نازل شده، اين آيه شريفه است كه مىفرمايد: «وَاتَّقُوا يَوْمَاً تُرْجَعُونَ فيهِ اَلَى اللَّهِ ...»(48) ب - تعداد آيههاى اين سوره اين سوره 286 آيه دارد. و اين مطلب را از اميرمؤمنان (ع) نقل كردهاند. برخى تعداد آيات آن را، تفاوت يكى دو آيه نيز گفتهاند؛ كه پرداختن به آنها در اينجا مفيد بنظر نمىرسد. ج - فضيلت اين سوره در فضيلت اين سوره، رواياتى رسيده است كه به نمونههايى از آن نظر مىافكنيم: 1. از پيامبر گرامى (ص) نقل كردهاند كه فرمود: «مَن قرأها فصلواتاللَّه عليه و رحمته و اعطى منالاجر كالمرابط فى سبيلاللَّه.» هر كه اين سوره را با جان و دل تلاوت كند، درود و رحمت خدا بر اوست و پاداش مرزبانان و فداكاران در راه خدا به او ارزانى مىشود. 2. همچنين آوردهاند كه: «يا اُبّى مرالمسلمين اَنْ يتعلّموا سوة البقرة، فانّ تعلّمها بركة و تركها حسرة.» هان اى «ابّى»! به مردم بگو سوره بقره را بياموزند و تلاوت كنند؛ چرا كه فرا گرفتن آن، مايه بركت است و ترك آن، حسرت و ندامت درپى دارد. 3. و نيز آوردهاند كه فرمود: «انّ لكلّ شىء سناماً و سنامالقرآن سورةالبقره. من قرأها فى بيته نهاراً لميدخل بيته شيطان ثلاثه ايّام...» براى هر چيزى، اوج و قلّهاى است؛ و اوج قرآن، سوره بقره است. هر كه آن را در روز در خانه خود بخواند، تا سه روز شيطان نمىتواند در آن سرا داخل شود و اگر شبانگاه آن را در خانهاش تلاوت كند، تا سه شب از ورود شيطان به آنجا در امان خواهد بود. 4. همچنين نقل كردهاند كه آن فرزانه عصرها و نسلها، گروهى را براى انجام كارى گسيل داشت و خود ازپى آنان رفت تا در نقطهاى به آنها رسيد. پس از رسيدن به آنان، از يك يك پرسيد كه چه اندازه از قرآن شريف را حفظ دارد و كدام سوره را حفظ كرده است. هر كدام پاسخى دادند؛ تا نوبت به جوانترين فرد آن گروه رسيد و او در پاسخ گفت كه بخشى از سوره مباركه بقره را حفظ كرده است. در اينجا بود كه پيامبر(ص) خطاب به افراد گروه، فرمود: هان اى مردم! هذا عليكم امير. قالوا: يا رسولاللَّه! هو احدثنا سنّاً. قال: معه سورةالبقره (اين جوان فرمانده شماست؛ گفتند: اى پيامبر خدا! او از همه ما جوانتر و كمسنّ و سالتر است! فرمود: آرى؛ امّا سوره مباركه بقره را ازحفظ دارد [و از آن درسها و پندها و عبرتها مىتواند بگيرد]). 5. و نيز آوردهاند كه از آن پيشواى بزرگ پرسيدند: كدامين سوره قرآن از همه برتر است؟ فرمود: سوره بقره. پرسيدند: كدامين آيه از آيات آن؟ فرمود: آيةالكرسى. و سئلالنّبى(ص) اى سورالقرآن افضل؟ قالالبقره. قيل اىُّ آىالبقره افضل؟ قال آية الكرسى. 6. و ششمين امام نور (ع) فرمود: «من قرأالبقره و آل عمران جاء يومالقيامه تظلّانه على رأسهالغمامتين.» هر كه دو سوره بقره و آل عمران را با شناخت و ايمان تلاوت كند، روز رستاخيز آن دو سوره بسان دو ابر سايهافكن برسرش سايه خواهند افكند. جزءِ اوّل / سوره بقره / آيههاى 2 - 1 آغاز سوره بقره ترجمه 1. الف، لام، ميم. 2. اين است كتابى كه در [آسمانىبودن] آن هيچ ترديدى نيست [و ]راهنماى پرواپيشگان است. حروف آغاز برخى سورهها درباره حروفى كه در آغاز برخى از سورهها آمده، قرآنپژوهان، ديدگاههاى گوناگونى ارائه كردهاند؛ كه مهمترين آنها عبارتند از: 1. پيام آنها را تنها خدا مىداند يكى از مواردى كه جز فروفرستنده قرآن، كسى از آن آگاه نيست، همين حروف است. در اين باره، رواياتى نيز رسيده است؛ براى نمونه: از اميرمؤمنان(ع) نقل كردهاند كه فرمود: «انّ لكلّ كتاب صفوة و صفوة هذاالكتاب حروفالتّهجى.» هر كتاب و نوشتهاى، فرازهاى برگزيده و برجستهاى دارد، و فرازهاى برگزيده قرآن، حروف آغازين سورههاى آن است. عدّهاى از قرآنپژوهان نيز گفتهاند: خداوند در هر كتاب آسمانى كه فرو فرستاده است، راز و رمزى دارد؛ و راز و رمز پروردگار در برترين كتاب آسمانيش قرآن، همان حروفى است كه در آغاز برخى سورههاى آن آمده است. 2. نام سورهها دستهاى ديگر برآنند كه اين حروف، رمز و نام سورههايى است كه با آن حروف آغاز شده است. 3. اشاره به نام يا وصفى از اوصاف خدا به اعتقاد گروهى از دانشمندان، اين حروف به نامى از نامهاى خدا يا وصفى از اوصاف جمال و كمال او اشاره دارد؛ براى نمونه: 1. «الم» در آغاز سوره بقره، يعنى «انااللَّه اعلم» (منم خداى دانا). 2. «المر» در آغاز سوره رعد، اشاره به اين واقعيت است كه: «انااللَّه اعلم و ارى» (منم خداى دانا و بينا). از ابن عبّاس آوردهاند كه درمورد معناى «الم» مىگويد: «الف» بر نام خدا، «لام» بر نام فرشته وحى، و «ميم» بر نام بلندآوازه محمّد(ص) پيامبر خدا اشاره دارد. و نيز از حضرت صادق (ع) نقل كردهاند كه در پاسخ پرسشى درباره معنا و مفهوم «الم» فرمود: در اين حروف، نمونههايى از صفات است؛ بعنوان مثال، در «الف» كه در آغاز اين حروف است، اين اشارهها موجود است: 1. «الف» آغاز سخن است و خداى نيز آغازگر و آفريدگار هستى. 2. «الف» مستقيم است و بىانحراف؛ و خداى نيز عدل است و سراسر كارهايش عادلانه. 3. «الف» فرد است و تنها؛ و خدا نيز بىنظير است و يكتا. 4. «الف» به حروف ديگر نمىچسبد، امّا حروف ديگر به آن وصل مىشوند؛ خدا نيز با صفات و ويژگيهايش، از همه پديدهها ممتاز و جداست، ولى همه پديدهها به او نيازمندند و پيوسته. 5. «الف» از الفت و انس گرفته شده؛ چرا كه سبب تركيب حروف مىشود، همانگونه كه خدا باعث الفت بندگان و تركيب و تأليف كتاب آفرينش است. 4. حروف پراكنده از اسم اعظم برخى همچون سعيدبن جبير - آن قرآنپژوه نامآور - برآنند كه اين حروف همان حروف پراكنده از اسم اعظم خدا هستند كه اگر كسى بتواند آنها را باهم پيوند دهد و تركيب كند، به اسم اعظم پى خواهد برد؛ امّا ما توانايى اين كار شگرف را نداريم. 5. سوگندهاى قرآن عدّهاى گفتهاند كه اين حروف، سوگندهاى قرآن است و دليل اينكه خداوند به اين حروف سوگند مىخورد، شرافت و برترى آنهاست؛ چرا كه شالوده و پايه سراسر قرآن و ديگر كتابهاى آسمانى، از همين حروف ريخته شده است؛ همچنين نامهاى بلند و جاودانه خدا و وسيله تبادل انديشه ميان بندگان، همه و همه از تركيب همين حروف است. با همين حروف است كه توحيد و تقوا و ايمان و اخلاص و ثنا و ستايش پروردگار فراهم مىشود و خداوند به همين حروف سوگند ياد كرده است كه قرآن كتاب آسمانى اوست و او آن را فرو فرستاده است. 6. براى جلب افكار و انديشهها پارهاى برآنند كه قرارگرفتن اين حروف در آغاز برخى سورهها با سبك تازه و ويژه خود، براى جلب توجّه و انديشهها و بهسكوتواداشتن مردم است؛ زيرا شركگرايان كه خود به سخنان پيامبر (ص) گوش نمىسپردند، با طرح نقشهاى شوم قصد داشتند با ايجاد سر و صدا نگذارند صداى دعوت آن حضرت به گوشها برسد. قرآن اين تعصّب كور و نقشه ابلهانه آنان را اينگونه افشا مىكند: «... لا تَسْمَعُوا لِهذَاالْقُرْآنِ وَالْغَوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ.»(49) به اين قرآن گوش فرا مداريد و در آن سخن بيهوده بيفكنيد؛ شايد كه پيروز شويد. و فروفرستنده قرآن نيز اين حروف را كه تازگى داشت، بدينصورت در آغاز برخى سورهها نازل كرد تا توجّه آنان جلب شود و آيات قرآن به گوششان برسد؛ و از اين راه، به دلهاى آنان راه يابد و آنچه به صلاح و نيكبختى آنان است، در دسترسشان باشد. 7. كتابى از همين حروف و سخن آخر اينكه خداى توانا با نزول اين حروف در آغاز برخى سورهها مىخواهد پيام دهد كه: هان اى مردم! كتاب پرشكوهى كه همه شما از آوردن آيهاى بسان آيات آن ناتوانيد، از همين حروف پديد آمده است؛ حروفى كه شما با آنها سخن مىگوييد. بنابراين، از آنجا كه شما با دراختيارداشتن آنها نمىتوانيد همانند آن بياوريد، بدانيد كه ازجانب خداست و نه ساخته انديشه بشر. نگرشى بر واژهها «ذلك» بهمعناى «آن» و اشاره به دور است؛ دور از حيث زمان، مكان و يا مقام. «ريب» بهمعناى «بدگمانى و ترديد» است. «هدى» بهمعناى راهنمودن و هدايت است. «متّقين» از «اتقاء» بهمفهوم وسيله نگاهدارى و پوشش است، همانند سپر و لباس؛ و از «وقايه» گرفته شده است. تفسير به بيان برخى از ادباى عرب، «ذلك» در اين آيه بهمعناى «هذا» است، چرا كه به «قرآن حاضر» اشاره دارد. و نمونه آن در اشعار عرب فراوان بچشم مىخورد. گروهى ديگر از دانشوران مىگويند: از آنجا كه خدا به پيامبرش وعده فرموده بود كتابى بر او فرو فرستد كه نه آب آن را نابود سازد و نه رويدادها و فراز و نشيبهاى روزگار بتوانند از طراوت و تازگى آن بكاهند، بعد از فروفرستادن قرآن كريم فرمود: «اين همان كتابى است كه ما در كتابهاى آسمانى پيشين، آمدن آن را وعده داده بوديم». پارهاى نيز برآنند كه معناى «ذلك» اين است كه: «اين همان كتابى است كه ما در كتابهاى پيامآوران پيشين، فرودآمدنش را وعده كرده بوديم». منظور از «كتاب» در اين آيه شريفه، قرآن كريم است. برخى گفتهاند كه اشاره اين واژه، به تورات و انجيل است؛ امّا با توجّه به ويژگى ذكرشده براى كتاب - «لاريب فيه هدى للمتّقين» - اين ديدگاه درست بنظر نمىرسد؛ چرا كه قرآن اين دو كتاب را تحريفشده مىداند و مىفرمايد: «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ...»(50). «لاريب فيه» اين كتاب بيانگر راه درست و كتاب حق و هدايت و معجزه جاودانه است؛ از اين رو نزيبد كه در درستى و حقّانيت آن ترديد شود. برخى معتقدند كه در اين آيه، چيزى در تقدير است؛ بدينصورت: «لا سبب ريب فيه» (هرگز مطلبى كه به ترديد در حقّانيت و آسمانىبودن قرآن بينجامد، در كران تا كران آن وجود ندارد؛ نه تضاد و تناقض و نه ادّعاهاى بدون دليل و برهان). و عدّهاى نيز «لاريب» را نهى گرفتهاند و مىگويند: معناى آيه شريفه آن است كه: در اينكه اين كتاب حق است، هيچگونه شك و دودلى به خود راه ندهيد؛ مانند اين آيه شريفه: «...فَلارَفَثَ وَ لا فُسُوقَ...»(51). چرا خطاب اين آيه، فقط پرواپيشگان است؟ با اينكه قرآن كتاب هدايت همه انسانها است، چرا اين آيه تنها از پرواپيشگان ياد مىكند و قرآن را وسيلهاى براى هدايت آنان مىنگرد؟ شايد اين اختصاص بدان دليل باشد كه تنها آنان از اين كتاب پرشكوه بهره مىگيرند و درس مىآموزند و از نور درخشان آن، چراغ زندگى مىافروزند. اين آيه بسان آيه ديگرى از قرآن است كه مىفرمايد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشاها»(52) (تو تنها كسى را هشدار مىدهى كه از آن مىترسد). و بدينسان، قرآن و پيامبر (ص) را با اينكه هر دو جهانى و براى تمامى عصرها و نسلها هستند، ويژه كسانى مىشمارد كه از رستاخيز و حساب و كتاب آن روز سهمگين مىهراسند. با اين بيان، هدايتبودن قرآن براى پرواپيشگان، با جهانى و جاودانگىبودن آن و نيز راهنماى بشريتبودنش هيچ ناهماهنگى ندارد. تقوا چيست؟ واژه «تقوا»، از واژههاى مخصوص قرآن و از عناوين ويژه اسلام است، كه پيامبر گرامى (ص) آن را جمع ميان عدالت و نيكى معرّفى مىكند. برخى را اعتقاد بر آن است كه تقواپيشه كسى است كه از گناهان پروا مىكند و برنامههاى دينى را انجام مىدهد؛ و بعضى گفتهاند: از آنجا كه فرد تقواپيشه با كارهاى شايسته، خود را از آتش دوزخ نگاه مىدارد، به او «متّقى» گفته مىشود. «كعب» در پاسخ به پرسش «عمر» درمورد تقوا گفت: آيا تاكنون راهى خاردار را پيمودهاى؟ عمر گفت: آرى. پرسيد: براى پيمايش چنين راهى، چه تدبيرى مىانديشى؟ پاسخ داد: دامن لباس را بالا مىزنم و با دقّت و احتياط گام مىسپارم. كعب گفت: تقوا و پرواى خدا همين است(53). از پيامبر گرامى (ص) نقل كردهاندكه فرمود: «انّما سُمّىالمتّقون لتركهم مالا بأس به حذراً للوقوع فيما به بأس.» پرواپيشگان را بدان دليل باتقوا گفتهاند كه آنان از انجام كارى كه گناه نيست امّا ممكن است باعث گناه شود، دورى مىجويند. يكى از مشاهير مىگويد: همانگونه كه شخص ِ مُحرم از انجامدادن پارهاى امور در حرم خوددارى مىكند، فرد پرواپيشه و باتقوا نيز در همه شرايط خود را كنترل مىكند. عدّهاى نيز گفتهاند تقوا آن است كه خدا انسان را نزديك زشتيها و نارواها و دور از ارزشها و والاييها ننگرد.
تفسیر الميزان
(2) سوره بقره مشتمل بر دويست و هشتاد و شش آيه (286) [سوره البقرة (2): آيات 1 تا 5] ترجمه آيات بنام خدايى آغاز مىكنم كه بر همه موجودات رحمتى عمومى و بر نيكان از بندگانش رحمتى خاص دارد. الف- لام- ميم- (1) اين كتاب كه در آن هيچ نقطه ابهامى نيست راهنماى كسانى است كه تقواى فطرى خود را دارند. (2) آنها كه بعالم غيب ايمان دارند و با نماز كه بهترين مظهر عبوديت است خدا را عبادت و با زكاة ______________________________________________________ صفحه 69 كه بهترين خدمت بنوع است وظائف اجتماعى خود را انجام ميدهند. (3) و همانهايى كه با آنچه بر تو نازل شده و بدانچه قبل از تو نازل شده ايمان، و بآخرت يقين دارند. (4) چنين كسان بر طريق هدايتى از پروردگار خويش و هم ايشان تنها رستگارانند (5). بيان [قسمتهاى عمده حقائق بيان شده در اين سوره مباركه] از آنجايى كه اين سوره بتدريج، و بطور متفرق نازل شده، نمىتوان غرض واحدى كه مورد نظر همه آياتش باشد در آن يافت، تنها مىتوان گفت: كه قسمت عمده آن از يك غرض واحد و چشمگير خبر مىدهد، و آن عبارتست از بيان اين حقيقت كه عبادت حقيقى خداى سبحان باين است كه بنده او بتمامى كتابهايى كه او بمنظور هدايت وى و بوسيله انبيايش نازل كرده، ايمان داشته باشد، و ميان اين وحى و آن وحى، اين كتاب و آن كتاب، اين رسول و آن رسول، فرقى نگذارد. در اين سوره علاوه بر بيان حقيقت نامبرده، كفار و منافقين، تخطئه، و اهل كتاب ملامت شدهاند، كه چرا ميانه اديان آسمانى و رسولان الهى فرق گذاشتند؟ و در هر فرازى بمناسبت عدهاى از احكام از قبيل برگشتن قبله از بيت المقدس بسوى كعبه، و احكام حج، وارث، و روزه، و غير آن را بيان نموده، بفرازى ديگر پرداخته است. (الف- لام- ميم)، گفتار پيرامون حروف بريدهاى كه در اول بعضى از سورههاى قرآن آمده، انشاء اللَّه در ابتداى سوره شورى، از نظر خواننده خواهد گذشت، و همچنين گفتار در معناى هدايت بودن، و كتاب بودن قرآن مىآيد. [متقين داراى دو هدايتند هم چنان كه كفار و منافقين در دو ضلالت مىباشند] (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ) الخ، متقين عبارتند از مؤمنين، چون تقوى از اوصاف خاصه طبقه معينى از مؤمنين نيست، و اينطور نيست كه تقوى صفت مرتبهاى از مراتب ايمان باشد، كه دارندگان مرتبه پائينتر، مؤمن بى تقوى باشند، و در نتيجه تقوى مانند احسان و اخبات و خلوص، يكى از مقامات ايمان باشد، بلكه صفتى است كه با تمامى مراتب ايمان جمع ميشود، مگر آنكه ايمان، ايمان واقعى نباشد. دليل اين مدعا اين است: خداى تعالى دنبال اين كلمه، يعنى كلمه (متقين)، وقتى اوصاف آن را بيان مىكند، از ميانه طبقات مؤمنين، با آن همه اختلاف كه در طبقات آنان است، طبقه معينى را مورد نظر قرار نميدهد، و طورى متقين را توصيف نميكند كه شامل طبقه معينى شود. [هدايت اول متقين از سلامت فطرت و هدايت دوم از ناحيه قرآن و فرع بر هدايت اول است] و در اين آيات نوزدهگانه كه حال مؤمنين و كفار و منافقين را بيان مىكند، از اوصاف معرف تقوى، تنها پنج صفت را ذكر مىكند، و آن عبارتست از ايمان بغيب، و اقامه نماز، و انفاق از آنچه خداى سبحان روزى كرده، و ايمان بآنچه بر انبياء خود نازل فرموده، و بتحصيل يقين ______________________________________________________ صفحه 70 بآخرت، و دارندگان اين پنج صفت را باين خصوصيت توصيف كرده: كه چنين كسانى بر طريق هدايت الهى و داراى آن هستند. و اين طرز بيان بخوبى مىفهماند كه نامبردگان بخاطر اينكه از ناحيه خداى سبحان هدايت شدهاند، داراى اين پنج صفت كريمه گشتهاند، سادهتر اينكه ايشان متقى و (داراى پنج صفت نامبرده نشدهاند)، مگر بهدايتى از خداى تعالى، آن گاه كتاب خود را چنين معرفى مىكند: كه هدايت همين متقين است، (لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ)، پس مىفهميم كه هدايت كتاب، غير آن هدايتى است كه اوصاف نامبرده را در پى داشت، و نيز مىفهميم كه متقين، داراى دو هدايتند، يك هدايت اولى كه بخاطر آن متقى شدند، و يك هدايت دومى كه خداى سبحان بپاس تقوايشان بايشان كرامت فرمود. آن وقت مقابله بين متقين كه گفتيم داراى دو هدايتند، با كفار و منافقين درست ميشود، چون كفار هم داراى دو ضلالت، و منافقين داراى دو كورى هستند، يكى ضلالت و كورى اول، كه باعث اوصاف خبيثه آنان از كفر و نفاق و غيره شد، دوم ضلالت و كورىاى كه ضلالت و كورى اولشان را بيشتر كرد، اولى را بخود آنان نسبت داد، و دومى را بخودش، كه بعنوان مجازات دچار ضلالت و كورى بيشترىشان كرد، و در خصوص كفار فرمود: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ، وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)، «1» غشاوت را بخود آنان نسبت داد، و مهر زدن بر دلهاشان را بخودش. هم چنان كه در آيات بعد در باره منافقين مىفرمايد: (فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً)، «2» مرض اولى را بخود منافقين نسبت ميدهد، و مرض دومى ايشان را بخودش، بهمان معنايى كه از آيه (يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً، وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً، وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ، خدا با اين قرآنش بسيارى را گمراه، و بسيارى را هدايت مىكند، و با آن گمراه نميكند مگر فاسقان را، «3» (آنهايى را كه قبل از برخورد با قرآن فاسق بودهاند)،، و آيه: (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ، وقتى خودشان از راه راست منحرف شوند، خدا هم دلهاشان را منحرف مىكند) «4» استفاده ميشود. و كوتاه سخن آنكه: متقين ميان دو هدايت واقعند، هم چنان كه كفار و منافقين ميانه دو ضلالت قرار گرفتهاند، و هر سه طبقه از دو خصيصه خود، يكى را يعنى اولى را خودشان داشتهاند، و دومى را خداوند بعنوان جزا بر اوليشان اضافه كرده است. و چون هدايت دومى متقين بوسيله قرآن صورت مىگيرد، معلوم ميشود هدايت اولى قبل از قرآن بوده، و علت آن سلامت فطرت بوده است (و اما اينكه چرا بعضى فطرتشان سالم است، _______________ 1- سوره بقره آيه 7 2- سوره بقره آيه 10 3- سوره بقره آيه 26 4- سوره صف آيه 5 ______________________________________________________ صفحه 71 و بعضى ناسالم، و آيا علت تامه آن وراثت و خوبى و بدى پدر و مادر و شير و امثال آنها است، و يا علت تامهاش خود انسان است؟ در پاسخ مىگوييم هيچيك از اينها علت تامه نيست، ولى همه آنها بمقدار اقتضاء اثر دارد. مترجم). اين وجدانى همه ما است كه اگر فطرت كسى سالم باشد، ممكن نيست كه باين حقيقت اعتراف نكند، كه من موجود محتاجم، و احتياجم بچيزى است كه خارج از ذات خودم است، و همچنين غير من تمامى موجودات، و آنچه كه بتصور و وهم يا عقل درآيد، محتاج بامرى هستند خارج از ذاتشان، و آن امر و آن چيز، امرى است كه سلسله همه حوائج بدو منتهى ميشود. پس شخصى كه سلامت فطرت داشته باشد خواه ناخواه ايمان به موجودى غايب از حس خودش دارد: موجودى كه هستى خودش و هستى همه عالم، مستند بان موجود است. شخص سليم الفطره بعد از آنكه بچنين موجودى غيبى ايمان آورد، و اعتراف كرد، فكر مىكند كه اين مبدء كه حتى دقيقهاى از دقائق از حوائج موجودات غافل نميماند، و براى هر موجودى آن چنان سرپرستى دارد كه گويى غير از آن ديگر مخلوقى ندارد، چگونه ممكن است از هدايت بندگانش غافل بماند، و راه نجات از اعمال مهلك، و اخلاق مهلك را بانان ننمايد؟ همين سؤالى كه از خود مىكند، و سؤالات ديگرى كه از آن زائيده ميشود سر از مسئله توحيد و نبوت و معاد در مىآورد، و در نتيجه خود را ملزم ميداند كه در برابر آن مبدء يكتا خضوع كند چون خالق و رب او و رب همه عالم است، و نيز خود را ملزم ميداند كه در جستجوى هدايت او برآيد، و وقتى بهدايت او رسيد، آنچه در وسع او هست از مال و جاه و علم و فضيلت همه را در راه احياء آن هدايت و نشر آن دين بكار بندد، و اين همان نماز و انفاق است، اما نه نماز و زكاة قرآن، چون گفتار ما در باره شخص سليم الفطرهاى است كه اينها را در فطرت خود مىيابد، بلكه نماز و زكاتى كه فطرتش بگردنش مىاندازد، و او هم از فطرتش مىپذيرد. از اينجا معلوم شد كه اين پنج صفتى كه خداى تعالى آنها را زمينه هدايت قرآنى خود قرار داده، صفاتى است كه فطرت سالم در آدمى ايجاد مىكند، و در آيات مورد بحث بدارندگان چنين فطرتى وعده ميدهد كه بزودى بوسيله قرآنش ايشان را هدايت مىكند، البته هدايتى زائد بر هدايت فطرتشان، پس اعمال پنجگانه نامبرده، متوسط ميان دو هدايتند، هدايتى سابق بر آن اعمال، و هدايتى لا حق بانها، و اعتقاد صادق و اعمال صالح ميان دو هدايت واسطهاند، بطورى كه اگر بعد از هدايت فطرت، آن اعتقاد و آن اعمال نباشد، هدايت دومى دست نمىدهد. دليل بر اينكه هدايت دومى از ناحيه خداى سبحان، و فرع هدايت اولى است، آيات بسيارى است كه چند آيه از آنها ذيلا از نظر خواننده مىگذرد: (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ، فِي ______________________________________________________ صفحه 72 الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ، خدا كسانى را كه ايمان آوردند، به قول ثابت در حياة دنيا و در آخرت پا بر جا مىكند، و خلاصه آن چنانشان را آن چنانتر ميسازد)، «1» پس معلوم ميشود بقول معروف چشمه بايد از خودش آب داشته باشد، تا با لايهروبى زيادترش كرد (مترجم) (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ، وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ، يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ، اى كسانى كه ايمان آوردهايد. از خدا بترسيد، و برسول او ايمان بياوريد، تا خدا از رحمتش دو برابر بشما بدهد، و برايتان نورى قرار دهد، تا با آن نور مشى كنيد) «2» (فراموش نشود كه فرمود: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، ايمان بياوريد، معلوم مىشود ايمان اولى فطرى است، و ايمان دومى برسول و بكتاب او است. مترجم. إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ، اگر خدا را يارى كنيد، خدا ياريتان مىكند، و ايمانتان را قوى مىسازد)، «3» (معلوم مىشود يارى كردن دين خدا كه همان هدايت اولى است سبب مىشود ثبات قدم را، كه خود هدايت دومى و زائد بر اولى است). (وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ، خدا مردم تبهكار را هدايت نمىكند) «4»، پس معلوم ميشود انحراف از هدايت اولى، كه همان تبهكارى باشد، باعث محروميت از هدايت خدا مىگردد، و از اين قبيل آياتى ديگر. و مسئله ضلالت كفار و منافقين، عينا مانند هدايت متقين، داراى دو مرحله است، يكى از ناحيه خود مردم، و يكى بعنوان مجازات از ناحيه خدا، كه انشاء اللَّه بزودى بيانش خواهد آمد. و در آيات مورد بحث بحياة ديگرى اشاره شده، كه انسانها در آن حياة زندگى را از سر مىگيرند، حياتى است كه فعلا پنهان است، و نسبت بحياة دنيا جنبه باطن را دارد نسبت بظاهر، حياتى است كه زندگى انسان بوسيله آن حياة در همين دنيا و بعد از مردن و در بعث و قيامت يكسره مىشود، و در بين، مرگى، و انعدامى فاصله نمىگردد، هم چنان كه فرمود: (أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ، وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً، يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها؟ آيا كسى كه مرده و بى جان بود، او را زنده كرديم، و برايش نورى قرار داديم، تا با آن در ميانه مردم آمد و شد كرد، مثل كسى است كه در ظلمتها قرار دارد، و بيرون شدنى برايش نيست؟) «5» كه انشاء اللَّه بزودى بحث ما پيرامون اين زندگى خواهد آمد. [معنى ايمان] (يؤمنون): ايمان، عبارتست از جايگير شدن اعتقاد در قلب، و اين كلمه از ماده (ء- م- ن) اشتقاق يافته، كانه شخص با ايمان، بكسى كه بدرستى و راستى و پاكى وى اعتقاد _______________ 1- سوره ابراهيم آيه 27 2- سوره حديد آيه 28 3- سوره محمد آيه 7 4- سوره صف آيه 5 5- سوره انعام آيه 122 ______________________________________________________ صفحه 73 پيدا كرده، امنيت مىدهد، يعنى آن چنان دل گرمى و اطمينان مىدهد كه هرگز در اعتقاد خودش دچار شك و ترديد نمىشود، چون آفت اعتقاد و ضد آن شك و ترديد است. [اشاره به مراتب ايمان] و ايمان همانطور كه قبلا هم گفتيم، معنايى است داراى مراتبى بسيار چون اذعان و اعتقاد، گاهى بخود چيزى پيدا ميشود و تنها اثر وجود آن چيز بر آن اعتقاد مترتب ميشود، و گاهى از اين شديدتر است، بطورى كه به پارهاى لوازم آن نيز متعلق مىگردد و گاهى از اين نيز شديدتر ميشود، و به همه لوازم آن متعلق ميشود، و از همين جا نتيجه مىگيريم: كه مؤمنين هم در اعتقادشان بغيب، و بخداى حاضر و ناظر، و بروز جزاى او، در يك طبقه نيستند، بلكه طبقات مختلفى دارند. [معنى غيب و ايمان به غيب] (بالغيب): كلمه غيب بر خلاف شهادت، عبارتست از چيزى كه در تحت حس و درك آدمى قرار ندارد، و آن عبارتست از خداى سبحان، و آيات كبراى او، كه همه از حواس ما غايبند، و يكى از آنها وحى است، كه در جمله (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ) الخ، به آن اشاره فرموده. «1» پس مراد از ايمان به غيب در مقابل ايمان بوحى، و ايمان بآخرت، عبارتست از ايمان بخداى تعالى، و در نتيجه در اين چند آيه به ايمان بهمه اصول سهگانه دين اشاره شده است، و قرآن كريم همواره اصرار و تاكيد دارد در اينكه بندگان خدا نظر خود را منحصر در محسوسات و ماديات نكنند، و ايشان را تحريك مىكند به اينكه: از عقل سليم و لب خالص پيروى كنند. [وجه تعبير به" ايقان" در" وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ"] (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ) الخ، قبلا اعتقاد راسخ به توحيد و نبوت را به كلمه ايمان تعبير آورد، و در اين جمله اعتقاد راسخ بخصوص به آخرت را به ايقان تعبير كرده، و اين بدان جهت است كه بلازمه يقين، كه عبارتست از فراموش نكردن آخرت، نيز اشاره كرده باشد، چون بسيار ميشود انسان نسبت بچيزى ايمان دارد و هيچ شكى در آن ندارد، اما پارهاى از لوازم آن را فراموش مىكند، و در نتيجه عملى منافى با ايمانش انجام ميدهد، بخلاف يقين كه ديگر با فراموشى نميسازد، و ممكن نيست انسان، عالم و مؤمن بروز حساب باشد، و همواره آن روز را در خاطر داشته و بياد آن باشد، بياد روزى باشد كه در آن روز بحساب كوچك و بزرگ اعمالش مىرسند، و در عين حال پارهاى گناهان را مرتكب شود، چنين كسى نه تنها مرتكب گناه نميشود، بلكه از ترس، بقرقگاههاى خدا نزديك هم نمىگردد. هم چنان كه خداى تعالى در باره آنان فرموده: (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى، فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ، بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ، خواهش نفس را پيروى _______________ 1- سوره بقره آيه 4 ______________________________________________________ صفحه 74 مكن، كه تو را از راه خدا گمراه مىكند، كسانى كه از راه خدا گمراه ميشوند، عذابى شديد دارند، بخاطر اينكه روز حساب را فراموش كردند) «1»، و فهمانيد كه ضلالت از راه خدا تنها بخاطر فراموشى روز حساب است، و بدين جهت در آيات مورد بحث فرمود: (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ)، چون بياد آخرت بودن، و بدان يقين داشتن، تقوى را نتيجه ميدهد. (أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ) الخ، هدايت همهاش از خداى سبحان است، و هيچ قسمى از آن بهيچ كس نسبت داده نميشود، مگر بطريق مجاز گويى، كه بحث مفصلش انشاء اللَّه بزودى خواهد آمد. در جمله مورد بحث، مؤمنين را بهدايت توصيف كرده، و در موردى ديگر هدايت را اينطور تعريف كرده كه: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ، يعنى كسى را كه خدا بخواهد هدايت كند سينهاش را گشاده ميسازد) «2» و گشادگى سينه، بمعناى وسعت ان است، وسعتى كه هر تنگى و تنگ نظرى و بخل را از آن دور ميسازد، و چون در جاى ديگر فرموده: (وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، كسى كه او را از بخل درونى حفظ كرده باشند چنين كسانى از رستگارانند)، «3» لذا مىبينيم در آخر آيه مورد بحث هم نامى از رستگارى برده، مىفرمايد: (أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). «4» بحث روايتى [(شامل دو روايت در باره غيب و انفاق در آيه كريمه)] در كتاب معانى الاخبار از امام صادق (ع) روايت آمده، كه در ذيل آيه: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) فرموده: يعنى (كسى كه ايمان بقيام قائم (ع) داشته باشد، و آن را حق بداند) «5». مؤلف: اين معنا در غير اين روايت نيز آمده، ولى اين روايات همه از باب تطبيق كلى بر مصداق بارز آنست. و در تفسير عياشى از امام صادق (ع) روايت شده كه در ذيل جمله: (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ)، فرموده: يعنى از آنچه ما بايشان تعليم كردهايم، بديگران تعليم مىكنند، و علم را گسترش ميدهند. «6» و نيز در كتاب معانى الاخبار از آن جناب، و در ذيل همان جمله روايت آمده، كه فرمود: يعنى از آنچه ما بايشان تعليم دادهايم بديگران داده، علم را گسترش ميدهند، و از آنچه از قرآن بايشان _______________ 1- سوره ص آيه 26 2- سوره انعام آيه 125 3- سوره حشر آيه 9 4- سوره بقره آيه 5 5- كمال الدين ج 2 ص 340 ح 19 6- تفسير عياشى ج 1 ص 25 ح 1 ______________________________________________________ صفحه 75 آموختيم، تلاوت مىكنند. «1» مؤلف: اين دو روايت مبنى بر اين هستند كه انفاق، اعم از انفاق مالى باشد، و همين طور هم هست، هم چنان كه قبلا گفتگويش گذشت. بحث فلسفى [(پيرامون اعتماد به غير ادراكات حسى و پاسخ به دانشمندان حسگرا)] در اين بحث پيرامون اين معنا گفتگو داريم، كه آيا جائز است انسان بر غير از ادراكهاى حسى، يعنى بر مبانى عقلى اعتماد كند، يا نه؟ و اين مسئله خود يكى از مسائلى است كه معركه آراء دانشمندان غربى اخير قرار گرفته، و روى آن از دو طرف حرفها زدهاند، البته همانطور كه گفتيم متاخرين از دانشمندان غرب روى آن ايستادگى كردهاند، و گر نه بيشتر قدماء و حكماى اسلام، فرقى ميان ادراكات حسى و عقلى نگذاشته، هر دو را مثل هم جائز دانستهاند. بلكه گفتهاند: كه برهان علمى شانش اجل از آنست كه پيرامون محسوسات اقامه شود، اصلا محسوسات را بدان جهت كه محسوسند شامل نميشود. در مقابل، بيشتر دانشمندان غرب، و مخصوصا طبيعىدانهاى آنان، بر آن شدهاند كه اعتماد بر غير حس صحيح نيست، باين دليل كه مطالب عقلى محض، غالبا غلط از آب در مىآيد، و براهين آن بخطا مىانجامد، و معيارى كه خطاى آن را از صوابش جدا كند، در دست نيست، چون معيار بايد حس باشد، كه دست حس و تجربه هم بدامن كليات عقلى نمىرسد، و چون سر و كار حس تنها با جزئيات است، و وقتى اين معيار بان براهين راه نداشت، تا خطاى آنها را از صوابش جدا كند، ديگر بچه جرأت ميتوان بان براهين اعتماد كرد؟! بخلاف ادراكهاى حسى، كه راه خطاى آن بسته است، براى اينكه وقتى مثلا يك حبه قند را چشيديم، و ديديم كه شيرين است، و اين ادراك خود را دنبال نموده، در ده حبه، و صد حبه و بيشتر تجربه كرديم، يقين مىكنيم كه پس بطور كلى قند شيرين است، و اين دركهاى ذهنى چندين باره را در خارج نيز اثبات مىكنيم. اين دليل غربىها است، بر عدم جواز اعتماد بر براهين عقلى، اما دليلشان عليل، و مورد اشكال است، آنهم چند اشكال. اول اينكه همه مقدماتى كه براى بدست آوردن آن نتيجه چيدند مقدماتى بود عقلى، و غير حسى پس آقايان با مقدماتى عقلى، اعتماد بر مقدمات عقلى را باطل كردهاند، غافل از آنكه اگر اين دليلشان صحيح باشد، مستلزم فساد خودش ميشود. دوم اينكه غلط و خطاء در حس، كمتر از خطاء در عقليات نيست، و اگر باور ندارند بايد تا _______________ 1- معانى الاخبار ص 23 ح 2 ______________________________________________________ صفحه 76 بجايى مراجعه كنند، كه در محسوسات و ديدنيها ايراد شده، پس اگر صرف خطاء در بابى از ابواب علم، باعث شود كه ما از آن علم سد باب نموده، و بكلى از درجه اعتبار ساقطش بدانيم، بايد در علوم حسى نيز اعتمادمان سلب شده، و بكلى درب علوم حسى را هم تخته كنيم. سوم اينكه در علوم حسى نيز تشخيص ميان خطا و صواب مطالب، با حس و تجربه نيست، و در آنجا نيز مانند علوم عقلى تشخيص با عقل و قواعد عقلى است، و مسئله حس و تجربه تنها يكى از مقدمات برهان است، توضيح اينكه مثلا وقتى با حس خود خاصيت فلفل را درك كنيم، و تشخيص دهيم كه در ذائقه چه اثرى دارد، و آن گاه اين حس خود را با تجربه تكرار كرديم، تازه مقدمات يك قياس برهانى براى ما فراهم شده، و آن قياس بدين شكل است: اين تندى مخصوص براى فلفل دائمى و يا غالبى است، و اگر اثر چيز ديگرى ميبود براى فلفل دائمى يا غالبى نميشد ولى دائمى و غالبى است، و اين برهان بطورى كه ملاحظه مىفرمائيد همه مقدماتش عقلى و غير حسى است، و در هيچيك آنها پاى تجربه در ميان نيامده. چهارم اينكه تمامى علوم حسى در باب عمل با تجربه تاييد ميشوند، و اما خود تجربه اثباتش با تجربه ديگر نيست، و گر نه لازم مىآمد يك تجربه تا لا نهايت تجربه بخواهد، بلكه علم بصحت تجربه از طريق عقل بدست مىآيد، نه حس و تجربه، پس اعتماد بر علوم حسى و تجربى بطور ناخودآگاه اعتماد بر علوم عقلى نيز هست. پنجم اينكه حس، جز امور جزئى را كه هر لحظه در تغيير و تبديل است درك نمىكند، در حالى كه علوم حتى علوم حسى و تجربى، آنچه بدست ميدهند، كليات است، و اصلا جز براى بدست آوردن نتائج كلى بكار نمىروند، و اين نتائج محسوس و مجرب نيستند، مثلا علم تشريح از بدن انسان، تنها اين معنا را درك مىكند، كه مثلا قلب و كبد دارد، و در اثر تكرار از اين مشاهده، و ديدن اعضاى چند انسان، يا كم و يا زياد، همين دركهاى جزئى تكرار ميشود، و اما حكم كلى هرگز نتيجه نميدهد، يعنى اگر بنا باشد در اعتماد و اتكاء تنها بآنچه از حس و تجربه استفاده ميشود اكتفاء كنيم، و اعتماد به عقليات را بكلى ترك كنيم، ديگر ممكن نيست بادراكى كلى، و فكرى نظرى، و بحثى علمى، دست يابيم، پس همانطور كه در مسائل حسى كه سر و كار تنها با حس است، ممكن است و بلكه لازم است كه به حس اعتماد نموده، و درك آن را پذيرفت، همچنين در مسائلى كه سر و كار با قوه عقل، و نيروى فكر است، بايد بدرك آن اعتماد نموده، و آن را پذيرفت. و مرادمان از عقل آن مبدئى است كه اين تصديقهاى كلى، و احكام عمومى بدان منتهى ميشود، و جاى هيچ ترديد نيست، كه با انسان چنين نيرويى هست، يعنى نيرويى بنام عقل دارد، كه ميتواند مبدء صدور احكام كلى باشد، با اين حال چطور تصور دارد، كه قلم صنع و تكوين چيزى را ______________________________________________________ صفحه 77 در آدمى قرار دهد، كه كارش همه جا و همواره خطا باشد؟ و يا حد اقل در آن وظيفهاى كه صنع و تكوين برايش تعيين كرده امكان خطا داشته باشد؟ مگر غير اين است كه تكوين وقتى موجودى از موجودات را بوظيفهاى و كارى اختصاص ميدهد، كه قبلا رابطهاى خارجى ميان آن موجود و آن فعل برقرار كرده باشد، و در موجود مورد بحث يعنى عقل، وقتى صنع و تكوين آن را در انسانها بوديعت مىگذارد، تا حق را از باطل تميز دهد، كه قبلا خود صنع ميان عقل و تميز بين حق و باطل رابطهاى خارجى برقرار كرده باشد، و چطور ممكن است رابطهاى ميان موجودى (عقل) و معدومى (خطا) بر قرار كند؟ پس نه تنها عقل هميشه خطا نمىرود، بلكه اصلا ميان عقل و خطا رابطهاى نيست. و اما اينكه مىبينيم گاهى عقل و يا حواس ما در درك مسائل عقلى و يا حسى بخطا مىروند، اين نه بخاطر اين است كه ميان عقل و حواس ما با خطا رابطهاى است، بلكه علت ديگرى دارد، كه بايد براى بدست آوردن آن بجايى ديگر مراجعه كرد، چون اينجا جاى بيان آن نيست (و راهنما خدا است). بحث فلسفى ديگر [(در اثبات وجود علم و رد بر سوفسطائيان و شكاكان)] انسان سادهاى كه هنوز باصطلاح پشت و روى دست را نشناخته اين معنا را در خود مىيابد، كه از هر چيز عين خارجى آن را درك ميكند بدون اينكه توجه داشته باشد به اينكه علم واسطه ميان او و آن موجود است، و اين سادگى را همواره دارد تا آنكه در موردى دچار شك و ترديد، و يا ظن- كه پائينتر از علم، و بالاتر از شك است- بگردد، آن وقت متوجه ميشود كه تا كنون در مسير زندگى و معاش دنيويش هر چه را مىفهميده و درك ميكرده بوسيله علم بوده، و علم بين او و مدركاتش واسطه بوده، و از اين به بعد هم بايد سعى كند با چراغ علم قدم بردارد، مخصوصا وقتى مىبيند كه گاهى در فهم و دركش دچار اشتباه مىشود، اين توجهش بيشتر مىشود، چون فكر مىكند در عالم خارج و بيرون از ذهن كه هيچ خطا و غلطى وجود ندارد- چون گفتيم خطا و غلط يعنى چيزى كه در خارج نيست- اينجاست كه يقين مىكند در وجودش حقيقتى هست بنام علم، (يعنى ادراكى ذهنى، كه مانع از ورود نقيض خود در ذهن است) و اين واقعيتى است كه ذهن ساده يك انسان آن را در مىيابد. وقتى مسئله را در زير قعر انبيق علمى هم وارسى مىكنيم بعد از بحثهاى طولانى و جستجوهاى پىگير، باز بهمان نتيجه مىرسيم كه ذهن ساده ما بان برخورده بود. زيرا وقتى ادراكهاى خود را در زير قعر انبيق قرار مىدهيم، و آن را تجزيه و تحليل مىكنيم، ______________________________________________________ صفحه 78 مىبينيم كه همه آنها به دو مسئله منتهى مىشوند، كه ديگر ابتدايىتر از آنها هيچ مسئلهاى نيست، و آن دو مسئله ابتدايى و بديهى اين است كه 1- (هست و نيست در يك مورد با هم جمع نمىشوند)، 2- (هست و نيست از يك مورد سلب نميشوند)، سادهتر آنكه ممكن نيست موجودى هم باشد و هم نباشد، و نه باشد و نه نباشد. دليل اين مطلب آنست كه هيچ مسئله بديهى و يا علمى نيست، مگر آنكه در تماميتش محتاج باين دو قضيه بديهى و اولى است، حتى اگر فرض كنيم كه در اين دو مسئله شك داريم، باز در همين شك خود محتاج باين دو قضيه هستيم، چون ممكن نيست هم شك داشته باشيم و هم در عين حال شك نداشته باشيم، و وقتى بداهت اين دو قضيه ثابت شد، هزاران مسئله تصديقى و علمى كه ما محتاج به اثبات آنيم ثابت ميشود، مسائلى كه آدمى در نظريههاى علميش، و در اعمالش محتاج بدانها است. آرى هيچ موقفى علمى و هيچ واقعهاى علمى پيش نميايد، مگر آنكه تكيهگاه آدمى در آن موقف علم است، حتى آدمى شك خود را هم با علم تشخيص ميدهد، و همچنين ظن خود، و يا جهل خود را، يك جا يقين دارد كه علم دارد، جايى ديگر يقين دارد كه شك دارد، و جايى ديگر يقين دارد كه ظن دارد و جاى چهارم يقين دارد كه نادان است. تا بجايى رسيد دانش من *** كه بدانم همى كه نادانم مترجم پس احتياج انسان در تمامى مواقف زندگيش بعلم، بدان حد است كه حتى در تشخيص علم و شك و ظن و جهلش نيز محتاج بعلم است. ولى مع الاسف در عصر يونانيها جماعتى پيدا شدند، بنام سوفسطائيها، كه وجود علم را انكار كردند، و گفتند اصلا بهيچ چيز علم نداريم، و در باره هر چيزى شك مىكردند، حتى در خودشان، و در شكشان هم شك مىكردند، جمعى ديگر بنام شكاكها، كه مسلكى نزديك مسلك آنها داشتند، از آنان پيروى نمودند، آنها هم وجود علم را از خارج از خود، و افكار خود، يعنى ادراكات خود، نفى نموده، و براى خود ادلهاى تراشيدند. اول اينكه قوىترين و روشنترين علوم و ادراكات، (كه عبارتست از ادراكهاى حاصل از حواس ظاهرى ما)، سرشار است از خطا و غلط، شعله آتشگردان را بصورت دائره مىبينيم، و حال آنكه آن طور نيست، و از اين قبيل خطاها در حس بسيار است، دست خود از آب پنجاه درجه حرارت در آورده در آب پانزده درجه حرارت فرو مىكنيم، بنظر آب سرد مىآيد، و دست ديگرمان را از آب يخ در آورده، در همان آب فرو مىكنيم، داغ بنظر مىآيد، با اين حال ديگر چطور ممكن است، نسبت بموجوداتى كه خارج از وجود ما است، علم پيدا كنيم، و بان علم اعتماد هم بكنيم. دوم اينكه ما بهر چيز كه خارج از وجود ما است، بخواهيم دست بيابيم كه چيست؟ و چگونه ______________________________________________________ صفحه 79 است؟ بوسيله علم دست مىيابيم، پس در حقيقت ما بعلم خود دست يافتهايم، نه بان چيز، مثلا مىخواهيم ببينيم كبوتر چيست؟ و چگونه است؟ ما از راه علم يعنى ارتسام نقشى از كبوتر در ذهن خود كبوتر را مىشناسيم، پس ما در حقيقت كبوتر ذهن خود را ديده، و شناختهايم، نه كبوترى كه در خارج از وجود ما، و لب بام خانه ما است، با اين حال ما چگونه مىتوانيم بحقيقت موجودى از موجودات دست پيدا كنيم؟ و يقين كنيم كه آن موجود همانطور است كه ما درك كردهايم؟ وجوهى ديگر براى اثبات نظريه خود آوردهاند، كه مهمتر آنها همين دو وجه بود. جواب وجه اولشان اين است كه: اين دليل خودش خود را باطل مىكند، براى اينكه وقتى بنا باشد بهيچ قضيه تصديقى اعتماد نكنيم، بقضايايى هم كه دليل شما از آن تشكيل شده، نبايد اعتماد كرد، علاوه بر اينكه اعتراف بوجود خطاهاى بسيار، خود اعتراف بوجود صواب هم هست، حال يا صوابهايى معادل خطاها، و يا بيشتر، چون وقتى در عالم به خطايى بر مىخوريم، كه بصواب هم بر خورده باشيم و گر نه از كجا خطا را شناختهايم. علاوه بر اينكه بايشان مىگوييم: مگر غير سوفسطائيان كه بعلم اعتماد مىكنند، ادعاء كردهاند كه تمامى تصديقهايشان صحيح، و بدون خطا است؟ كسى چنين ادعايى نكرده، بلكه در مقابل شما كه بطور كلى مىگوييد: هيچ علمى قابل اعتماد نيست، ادعاء مىكنند كه بعضى از علوم قابل اعتماد هست، و اين موجبه جزئيه براى ابطال سلب كلى شما كافى است، و دليلى كه شما اقامه كرديد نمىتواند موجبه جزئيه خصم شما را باطل كند. و اما وجه دوم، پاسخ از آن اين است كه: محل نزاع بين ما و شما علم بود، كه ما مىگفتيم هست، و ميتوان بدان اعتماد كرد، و شما مىگفتيد اصلا علم نيست، آن وقت در دليل دوم خود اعتراف كرديد كه بهر چيزى علم پيدا مىكنيد، چيزى كه هست مىگوييد علم ما غير آن موجود خارجى است، و اين مسئله مورد بحث ما و شما نبود، و ما نخواستيم بگوئيم واحدى هم نگفته كه واقعيت هر چيزى كه ما درك كنيم همانطور است كه ما درك كردهايم. علاوه بر اين، اينكه خود آقايان روزمره بحكم اضطرار مجبور ميشوند، بر خلاف نظريه خود عمل كنند، چون از صبح تا بشام در حركتند، حركت بسوى كسب، بسوى كشت، بسوى غذا، بسوى آب، از ايشان مىپرسيم: آقا شما اين همه براى غذا تلاش مىكنى، براى اين است كه واقعا غذا بخورى، و آب بنوشى، و رفع گرسنگى، و عطش از خود كنى، يا تنها تصور غذا، و آب تو را اينچنين كوك كرده، و يا اگر از شير درنده مىگريزى، و يا از مرضهاى مهلك فرار مىكنى، و بدر خانه طبيب مىروى، آيا از واقعيت آنها مىترسى، يا از تصور آنها، تصور شير كه كسى را پاره نمىكند، و تصور مرض كسى را نمىكشد، پس واقعيت شير و مرض را درك كردهاى، و ______________________________________________________ صفحه 80 ناخودآگاه بدست خودت نظريه فلسفيت را باطل كردهاى، و از صبح تا بشام مشغول باطل كردن آنى. و كوتاه سخن آنكه هر حاجت نفسانى كه احساسات ما آنها را بما الهام مىكند، در ما ايجاد حركتى مىكند، كه بپا خيزيم، و براى رفع آن حاجت تلاش كنيم، با اينكه اگر اين احساس حاجت نبود و ما روزى هزار بار تصور حاجت ميكرديم هرگز از جا برنميخاستيم، پس معلوم ميشود ميان آن تصور حاجت، و اين تصور حاجت فرق است، در اولى واقع و خارج را ديدهايم، و در دومى تنها نقش ذهنى را، اولى واقعيت خارجى دارد، و دومى ندارد، و يا بگو اولى بوسيله امرى خارجى و مؤثر، در نفس آدمى پيدا مىشود، ولى دومى را خود انسان و باختيار خودش در دل ايجاد مىكند، اولى را علم كشف مىكند، ولى دومى خود علم است، پس معلوم ميشود كه علم هست. [شبهه ماديون در وجود علم و رد بر آنها و اثبات تجرد و غير مادى بودن علم و ادراك] البته اين را هم بايد دانست كه در وجود علم، از جهت ديگر شبههاى است قوى، كه همان شبهه، اساس علوم مادى قرار گرفته است، كه علم ثابت را (با اينكه هر علمى ثابت است)، نفى كنند. توضيح اينكه: بحثهاى علمى اين معنا را به ثبوت رسانده كه علم طبيعت در تحول و تكامل است، و هر جزء از اجزاء عالم طبيعت كه فرض شود، در مسير حركت قرار دارد، و رو بسوى كمال دارد، و بنا بر اين اساس، هيچ موجودى نيست، مگر آنكه در آن دوم از وجودش، غير آن موجود، در آن اول وجودش ميباشد. از سوى ديگر ميدانيم، و هيچ شكى نداريم، در اينكه فكر و انديشه از خواص مغز و دماغ است، و چون دماغ، خود موجودى مادى است، فكر نيز اثرى مادى خواهد بود، و قهرا مانند ساير موجودات در تحت قانون تحول و تكامل قرار دارد، پس تمامى ادراكات ما كه يكى از آنها ادراكهايى است كه نامش را علم نهادهايم، در مسير تغير و تحول قرار دارد، و ديگر معنا و مفهومى براى علم ثابت و لا يتغير باقى نمىماند، بله اين معنا هست، كه ادراكهاى ما دوام نسبى دارند، آنهم نه بطور مساوى، بلكه بعضى از تصديقات، دوام و بقاء بيشترى دارد، و عمرش طولانىتر، و يا نقيض آن پنهانتر از ساير تصديقات است، كه ما نام اينگونه تصديقات را علم گذاشتهايم، و مىگوييم بفلان چيز علم داريم، در حالى كه علم بمعناى واقعى كلمه كه عبارتست از علم بعدم نقيض، نداريم، بلكه تا كنون به نقض و نقيض آن بر نخوردهايم، و احتمال ميدهيم دير يا زود نقيضش ثابت شود، پس علمى در عالم وجود ندارد. جواب از شبهه اين است كه: اين شبهه وقتى صحيح و قابل اعتناء است، كه علم، همانطور كه گفتند، مادى، و از ترشحات دماغ و مغز باشد، نه موجودى مجرد، در حالى كه اين ادعا نه در حد خود روشن است، و نه دليلى بر آن دارند، بلكه حق مطلب آنست كه علم بهيچ وجه مادى نيست، براى ______________________________________________________ صفحه 81 اينكه مىبينيم هيچيك از آثار و خواص ماديت در آن وجود ندارد. 1- يكى از آثار ماديت كه در همه ماديات هست، اين است كه امر مادى قابل انقسام است، چون مادى آن را گويند كه داراى ابعاد ثلاثه باشد، و چيزى كه داراى بعد است، قابل انقسام نيز هست، ولى علم، بدان جهت كه علم است بهيچ وجه قابل انقسام نيست، (مثلا وقتى ما زيد پسر عمرو را تصور مىكنيم اين صورت علميه ما قابل انقسام نيست بشهادت اينكه نيم زيد نداريم). 2- اثر مشترك ماديات اين است كه در حيطه زمان و مكان قرار دارند، و هيچ موجود مادى سراغ نداريم كه از مكان و زمان بيرون باشد، و علم، بدان جهت كه علم است، نه مكان مىپذيرد، و نه زمان، بدليل اينكه مىبينيم يك حادثه معين، و جزئى، كه در فلان زمان، و فلان مكان واقع شده، در تمامى مكانها، و زمانها قابل تعقل است، و ما ميتوانيم همه جا و همه وقت آن را با حفظ همه خصوصياتش تصور و تصديق كنيم. 3- اثر سوم و مشترك ماديات اين است كه ماديات بتماميشان در تحت سيطره حركت عمومى قرار دارند، و بهمين جهت تغير و تحول، خاصيت عمومى ماديات شده است، ولى مىبينيم كه علم، بدان جهت كه علم است در مجراى حركت قرار ندارد و بهمين جهت محكوم باين تحول و دگرگونى نيست، بلكه اصلا حيثيت علم ذاتا با حيثيت تغير و تبدل منافات دارد، علم عبارتست از ثبوت، و تحول عبارتست از بى ثباتى. 4- اگر علم از چيزهايى بود كه بحسب ذاتش تغير مىپذيرفت، و مانند ماديات محكوم به تحول و دگرگونگى بود، ديگر ممكن نبود يك چيز را و يك حادثه را در دو وقت مختلف با هم تعقل كرد، بلكه بايد اول حادثه قبلى را تعقل كنيم بعد آن را از ذهن بيرون نموده حادثه بعدى را وارد ذهن سازيم، در حالى كه مىبينيم كه دو حادثه مختلف الزمان را، در يك آن تعقل مىكنيم، و نيز اگر علم، مادى بود، بايد اصلا نتوانيم حوادث گذشته را در زمان بعد تعقل كنيم، براى اينكه خودتان گفتيد: هر چيزى در آن دوم غير آن چيز در آن اول است. پس اين وجوه و وجوه ديگرى كه ذكر نكرديم، دلالت دارند بر اينكه علم، بدان جهت كه علم است مادى نيست، و اما آنچه در عضو حساس و يا بگو در دماغ پيدا ميشود، و آن فعل و انفعالى كه در اين عضو حاصل مىگردد، ما در باره آن حرفى نداريم، چون تخصصى در آن نداريم، اما شما هم دليلى نداريد كه اين فعل و انفعالهاى طبيعى همان علم است، و صرف اينكه در هنگام مثلا تصور يك حادثه، در دماغ عملى صورت مىگيرد، دليل بر آن نيست كه تصور، همان عمل دماغى است، و همين مقدار بحثى كه پيرامون مسئله علم كرديم كافى است، بحث بيشتر از اين را بايد در جاى ديگر جستجو كرد.
پاورقی :
(2) سوره بقره مشتمل بر دويست و هشتاد و شش آيه (286) [سوره البقرة (2): آيات 1 تا 5] ترجمه آيات بنام خدايى آغاز مىكنم كه بر همه موجودات رحمتى عمومى و بر نيكان از بندگانش رحمتى خاص دارد. الف- لام- ميم- (1) اين كتاب كه در آن هيچ نقطه ابهامى نيست راهنماى كسانى است كه تقواى فطرى خود را دارند. (2) آنها كه بعالم غيب ايمان دارند و با نماز كه بهترين مظهر عبوديت است خدا را عبادت و با زكاة ______________________________________________________ صفحه 69 كه بهترين خدمت بنوع است وظائف اجتماعى خود را انجام ميدهند. (3) و همانهايى كه با آنچه بر تو نازل شده و بدانچه قبل از تو نازل شده ايمان، و بآخرت يقين دارند. (4) چنين كسان بر طريق هدايتى از پروردگار خويش و هم ايشان تنها رستگارانند (5). بيان [قسمتهاى عمده حقائق بيان شده در اين سوره مباركه] از آنجايى كه اين سوره بتدريج، و بطور متفرق نازل شده، نمىتوان غرض واحدى كه مورد نظر همه آياتش باشد در آن يافت، تنها مىتوان گفت: كه قسمت عمده آن از يك غرض واحد و چشمگير خبر مىدهد، و آن عبارتست از بيان اين حقيقت كه عبادت حقيقى خداى سبحان باين است كه بنده او بتمامى كتابهايى كه او بمنظور هدايت وى و بوسيله انبيايش نازل كرده، ايمان داشته باشد، و ميان اين وحى و آن وحى، اين كتاب و آن كتاب، اين رسول و آن رسول، فرقى نگذارد. در اين سوره علاوه بر بيان حقيقت نامبرده، كفار و منافقين، تخطئه، و اهل كتاب ملامت شدهاند، كه چرا ميانه اديان آسمانى و رسولان الهى فرق گذاشتند؟ و در هر فرازى بمناسبت عدهاى از احكام از قبيل برگشتن قبله از بيت المقدس بسوى كعبه، و احكام حج، وارث، و روزه، و غير آن را بيان نموده، بفرازى ديگر پرداخته است. (الف- لام- ميم)، گفتار پيرامون حروف بريدهاى كه در اول بعضى از سورههاى قرآن آمده، انشاء اللَّه در ابتداى سوره شورى، از نظر خواننده خواهد گذشت، و همچنين گفتار در معناى هدايت بودن، و كتاب بودن قرآن مىآيد. [متقين داراى دو هدايتند هم چنان كه كفار و منافقين در دو ضلالت مىباشند] (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ) الخ، متقين عبارتند از مؤمنين، چون تقوى از اوصاف خاصه طبقه معينى از مؤمنين نيست، و اينطور نيست كه تقوى صفت مرتبهاى از مراتب ايمان باشد، كه دارندگان مرتبه پائينتر، مؤمن بى تقوى باشند، و در نتيجه تقوى مانند احسان و اخبات و خلوص، يكى از مقامات ايمان باشد، بلكه صفتى است كه با تمامى مراتب ايمان جمع ميشود، مگر آنكه ايمان، ايمان واقعى نباشد. دليل اين مدعا اين است: خداى تعالى دنبال اين كلمه، يعنى كلمه (متقين)، وقتى اوصاف آن را بيان مىكند، از ميانه طبقات مؤمنين، با آن همه اختلاف كه در طبقات آنان است، طبقه معينى را مورد نظر قرار نميدهد، و طورى متقين را توصيف نميكند كه شامل طبقه معينى شود. [هدايت اول متقين از سلامت فطرت و هدايت دوم از ناحيه قرآن و فرع بر هدايت اول است] و در اين آيات نوزدهگانه كه حال مؤمنين و كفار و منافقين را بيان مىكند، از اوصاف معرف تقوى، تنها پنج صفت را ذكر مىكند، و آن عبارتست از ايمان بغيب، و اقامه نماز، و انفاق از آنچه خداى سبحان روزى كرده، و ايمان بآنچه بر انبياء خود نازل فرموده، و بتحصيل يقين ______________________________________________________ صفحه 70 بآخرت، و دارندگان اين پنج صفت را باين خصوصيت توصيف كرده: كه چنين كسانى بر طريق هدايت الهى و داراى آن هستند. و اين طرز بيان بخوبى مىفهماند كه نامبردگان بخاطر اينكه از ناحيه خداى سبحان هدايت شدهاند، داراى اين پنج صفت كريمه گشتهاند، سادهتر اينكه ايشان متقى و (داراى پنج صفت نامبرده نشدهاند)، مگر بهدايتى از خداى تعالى، آن گاه كتاب خود را چنين معرفى مىكند: كه هدايت همين متقين است، (لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ)، پس مىفهميم كه هدايت كتاب، غير آن هدايتى است كه اوصاف نامبرده را در پى داشت، و نيز مىفهميم كه متقين، داراى دو هدايتند، يك هدايت اولى كه بخاطر آن متقى شدند، و يك هدايت دومى كه خداى سبحان بپاس تقوايشان بايشان كرامت فرمود. آن وقت مقابله بين متقين كه گفتيم داراى دو هدايتند، با كفار و منافقين درست ميشود، چون كفار هم داراى دو ضلالت، و منافقين داراى دو كورى هستند، يكى ضلالت و كورى اول، كه باعث اوصاف خبيثه آنان از كفر و نفاق و غيره شد، دوم ضلالت و كورىاى كه ضلالت و كورى اولشان را بيشتر كرد، اولى را بخود آنان نسبت داد، و دومى را بخودش، كه بعنوان مجازات دچار ضلالت و كورى بيشترىشان كرد، و در خصوص كفار فرمود: (خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ، وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)، «1» غشاوت را بخود آنان نسبت داد، و مهر زدن بر دلهاشان را بخودش. هم چنان كه در آيات بعد در باره منافقين مىفرمايد: (فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً)، «2» مرض اولى را بخود منافقين نسبت ميدهد، و مرض دومى ايشان را بخودش، بهمان معنايى كه از آيه (يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً، وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً، وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ، خدا با اين قرآنش بسيارى را گمراه، و بسيارى را هدايت مىكند، و با آن گمراه نميكند مگر فاسقان را، «3» (آنهايى را كه قبل از برخورد با قرآن فاسق بودهاند)،، و آيه: (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ، وقتى خودشان از راه راست منحرف شوند، خدا هم دلهاشان را منحرف مىكند) «4» استفاده ميشود. و كوتاه سخن آنكه: متقين ميان دو هدايت واقعند، هم چنان كه كفار و منافقين ميانه دو ضلالت قرار گرفتهاند، و هر سه طبقه از دو خصيصه خود، يكى را يعنى اولى را خودشان داشتهاند، و دومى را خداوند بعنوان جزا بر اوليشان اضافه كرده است. و چون هدايت دومى متقين بوسيله قرآن صورت مىگيرد، معلوم ميشود هدايت اولى قبل از قرآن بوده، و علت آن سلامت فطرت بوده است (و اما اينكه چرا بعضى فطرتشان سالم است، _______________ 1- سوره بقره آيه 7 2- سوره بقره آيه 10 3- سوره بقره آيه 26 4- سوره صف آيه 5 ______________________________________________________ صفحه 71 و بعضى ناسالم، و آيا علت تامه آن وراثت و خوبى و بدى پدر و مادر و شير و امثال آنها است، و يا علت تامهاش خود انسان است؟ در پاسخ مىگوييم هيچيك از اينها علت تامه نيست، ولى همه آنها بمقدار اقتضاء اثر دارد. مترجم). اين وجدانى همه ما است كه اگر فطرت كسى سالم باشد، ممكن نيست كه باين حقيقت اعتراف نكند، كه من موجود محتاجم، و احتياجم بچيزى است كه خارج از ذات خودم است، و همچنين غير من تمامى موجودات، و آنچه كه بتصور و وهم يا عقل درآيد، محتاج بامرى هستند خارج از ذاتشان، و آن امر و آن چيز، امرى است كه سلسله همه حوائج بدو منتهى ميشود. پس شخصى كه سلامت فطرت داشته باشد خواه ناخواه ايمان به موجودى غايب از حس خودش دارد: موجودى كه هستى خودش و هستى همه عالم، مستند بان موجود است. شخص سليم الفطره بعد از آنكه بچنين موجودى غيبى ايمان آورد، و اعتراف كرد، فكر مىكند كه اين مبدء كه حتى دقيقهاى از دقائق از حوائج موجودات غافل نميماند، و براى هر موجودى آن چنان سرپرستى دارد كه گويى غير از آن ديگر مخلوقى ندارد، چگونه ممكن است از هدايت بندگانش غافل بماند، و راه نجات از اعمال مهلك، و اخلاق مهلك را بانان ننمايد؟ همين سؤالى كه از خود مىكند، و سؤالات ديگرى كه از آن زائيده ميشود سر از مسئله توحيد و نبوت و معاد در مىآورد، و در نتيجه خود را ملزم ميداند كه در برابر آن مبدء يكتا خضوع كند چون خالق و رب او و رب همه عالم است، و نيز خود را ملزم ميداند كه در جستجوى هدايت او برآيد، و وقتى بهدايت او رسيد، آنچه در وسع او هست از مال و جاه و علم و فضيلت همه را در راه احياء آن هدايت و نشر آن دين بكار بندد، و اين همان نماز و انفاق است، اما نه نماز و زكاة قرآن، چون گفتار ما در باره شخص سليم الفطرهاى است كه اينها را در فطرت خود مىيابد، بلكه نماز و زكاتى كه فطرتش بگردنش مىاندازد، و او هم از فطرتش مىپذيرد. از اينجا معلوم شد كه اين پنج صفتى كه خداى تعالى آنها را زمينه هدايت قرآنى خود قرار داده، صفاتى است كه فطرت سالم در آدمى ايجاد مىكند، و در آيات مورد بحث بدارندگان چنين فطرتى وعده ميدهد كه بزودى بوسيله قرآنش ايشان را هدايت مىكند، البته هدايتى زائد بر هدايت فطرتشان، پس اعمال پنجگانه نامبرده، متوسط ميان دو هدايتند، هدايتى سابق بر آن اعمال، و هدايتى لا حق بانها، و اعتقاد صادق و اعمال صالح ميان دو هدايت واسطهاند، بطورى كه اگر بعد از هدايت فطرت، آن اعتقاد و آن اعمال نباشد، هدايت دومى دست نمىدهد. دليل بر اينكه هدايت دومى از ناحيه خداى سبحان، و فرع هدايت اولى است، آيات بسيارى است كه چند آيه از آنها ذيلا از نظر خواننده مىگذرد: (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ، فِي ______________________________________________________ صفحه 72 الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ، خدا كسانى را كه ايمان آوردند، به قول ثابت در حياة دنيا و در آخرت پا بر جا مىكند، و خلاصه آن چنانشان را آن چنانتر ميسازد)، «1» پس معلوم ميشود بقول معروف چشمه بايد از خودش آب داشته باشد، تا با لايهروبى زيادترش كرد (مترجم) (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ، وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ، يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ، اى كسانى كه ايمان آوردهايد. از خدا بترسيد، و برسول او ايمان بياوريد، تا خدا از رحمتش دو برابر بشما بدهد، و برايتان نورى قرار دهد، تا با آن نور مشى كنيد) «2» (فراموش نشود كه فرمود: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، ايمان بياوريد، معلوم مىشود ايمان اولى فطرى است، و ايمان دومى برسول و بكتاب او است. مترجم. إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ، اگر خدا را يارى كنيد، خدا ياريتان مىكند، و ايمانتان را قوى مىسازد)، «3» (معلوم مىشود يارى كردن دين خدا كه همان هدايت اولى است سبب مىشود ثبات قدم را، كه خود هدايت دومى و زائد بر اولى است). (وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ، خدا مردم تبهكار را هدايت نمىكند) «4»، پس معلوم ميشود انحراف از هدايت اولى، كه همان تبهكارى باشد، باعث محروميت از هدايت خدا مىگردد، و از اين قبيل آياتى ديگر. و مسئله ضلالت كفار و منافقين، عينا مانند هدايت متقين، داراى دو مرحله است، يكى از ناحيه خود مردم، و يكى بعنوان مجازات از ناحيه خدا، كه انشاء اللَّه بزودى بيانش خواهد آمد. و در آيات مورد بحث بحياة ديگرى اشاره شده، كه انسانها در آن حياة زندگى را از سر مىگيرند، حياتى است كه فعلا پنهان است، و نسبت بحياة دنيا جنبه باطن را دارد نسبت بظاهر، حياتى است كه زندگى انسان بوسيله آن حياة در همين دنيا و بعد از مردن و در بعث و قيامت يكسره مىشود، و در بين، مرگى، و انعدامى فاصله نمىگردد، هم چنان كه فرمود: (أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ، وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً، يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها؟ آيا كسى كه مرده و بى جان بود، او را زنده كرديم، و برايش نورى قرار داديم، تا با آن در ميانه مردم آمد و شد كرد، مثل كسى است كه در ظلمتها قرار دارد، و بيرون شدنى برايش نيست؟) «5» كه انشاء اللَّه بزودى بحث ما پيرامون اين زندگى خواهد آمد. [معنى ايمان] (يؤمنون): ايمان، عبارتست از جايگير شدن اعتقاد در قلب، و اين كلمه از ماده (ء- م- ن) اشتقاق يافته، كانه شخص با ايمان، بكسى كه بدرستى و راستى و پاكى وى اعتقاد _______________ 1- سوره ابراهيم آيه 27 2- سوره حديد آيه 28 3- سوره محمد آيه 7 4- سوره صف آيه 5 5- سوره انعام آيه 122 ______________________________________________________ صفحه 73 پيدا كرده، امنيت مىدهد، يعنى آن چنان دل گرمى و اطمينان مىدهد كه هرگز در اعتقاد خودش دچار شك و ترديد نمىشود، چون آفت اعتقاد و ضد آن شك و ترديد است. [اشاره به مراتب ايمان] و ايمان همانطور كه قبلا هم گفتيم، معنايى است داراى مراتبى بسيار چون اذعان و اعتقاد، گاهى بخود چيزى پيدا ميشود و تنها اثر وجود آن چيز بر آن اعتقاد مترتب ميشود، و گاهى از اين شديدتر است، بطورى كه به پارهاى لوازم آن نيز متعلق مىگردد و گاهى از اين نيز شديدتر ميشود، و به همه لوازم آن متعلق ميشود، و از همين جا نتيجه مىگيريم: كه مؤمنين هم در اعتقادشان بغيب، و بخداى حاضر و ناظر، و بروز جزاى او، در يك طبقه نيستند، بلكه طبقات مختلفى دارند. [معنى غيب و ايمان به غيب] (بالغيب): كلمه غيب بر خلاف شهادت، عبارتست از چيزى كه در تحت حس و درك آدمى قرار ندارد، و آن عبارتست از خداى سبحان، و آيات كبراى او، كه همه از حواس ما غايبند، و يكى از آنها وحى است، كه در جمله (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ) الخ، به آن اشاره فرموده. «1» پس مراد از ايمان به غيب در مقابل ايمان بوحى، و ايمان بآخرت، عبارتست از ايمان بخداى تعالى، و در نتيجه در اين چند آيه به ايمان بهمه اصول سهگانه دين اشاره شده است، و قرآن كريم همواره اصرار و تاكيد دارد در اينكه بندگان خدا نظر خود را منحصر در محسوسات و ماديات نكنند، و ايشان را تحريك مىكند به اينكه: از عقل سليم و لب خالص پيروى كنند. [وجه تعبير به" ايقان" در" وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ"] (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ) الخ، قبلا اعتقاد راسخ به توحيد و نبوت را به كلمه ايمان تعبير آورد، و در اين جمله اعتقاد راسخ بخصوص به آخرت را به ايقان تعبير كرده، و اين بدان جهت است كه بلازمه يقين، كه عبارتست از فراموش نكردن آخرت، نيز اشاره كرده باشد، چون بسيار ميشود انسان نسبت بچيزى ايمان دارد و هيچ شكى در آن ندارد، اما پارهاى از لوازم آن را فراموش مىكند، و در نتيجه عملى منافى با ايمانش انجام ميدهد، بخلاف يقين كه ديگر با فراموشى نميسازد، و ممكن نيست انسان، عالم و مؤمن بروز حساب باشد، و همواره آن روز را در خاطر داشته و بياد آن باشد، بياد روزى باشد كه در آن روز بحساب كوچك و بزرگ اعمالش مىرسند، و در عين حال پارهاى گناهان را مرتكب شود، چنين كسى نه تنها مرتكب گناه نميشود، بلكه از ترس، بقرقگاههاى خدا نزديك هم نمىگردد. هم چنان كه خداى تعالى در باره آنان فرموده: (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى، فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ، بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ، خواهش نفس را پيروى _______________ 1- سوره بقره آيه 4 ______________________________________________________ صفحه 74 مكن، كه تو را از راه خدا گمراه مىكند، كسانى كه از راه خدا گمراه ميشوند، عذابى شديد دارند، بخاطر اينكه روز حساب را فراموش كردند) «1»، و فهمانيد كه ضلالت از راه خدا تنها بخاطر فراموشى روز حساب است، و بدين جهت در آيات مورد بحث فرمود: (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ)، چون بياد آخرت بودن، و بدان يقين داشتن، تقوى را نتيجه ميدهد. (أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ) الخ، هدايت همهاش از خداى سبحان است، و هيچ قسمى از آن بهيچ كس نسبت داده نميشود، مگر بطريق مجاز گويى، كه بحث مفصلش انشاء اللَّه بزودى خواهد آمد. در جمله مورد بحث، مؤمنين را بهدايت توصيف كرده، و در موردى ديگر هدايت را اينطور تعريف كرده كه: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ، يعنى كسى را كه خدا بخواهد هدايت كند سينهاش را گشاده ميسازد) «2» و گشادگى سينه، بمعناى وسعت ان است، وسعتى كه هر تنگى و تنگ نظرى و بخل را از آن دور ميسازد، و چون در جاى ديگر فرموده: (وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، كسى كه او را از بخل درونى حفظ كرده باشند چنين كسانى از رستگارانند)، «3» لذا مىبينيم در آخر آيه مورد بحث هم نامى از رستگارى برده، مىفرمايد: (أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). «4» بحث روايتى [(شامل دو روايت در باره غيب و انفاق در آيه كريمه)] در كتاب معانى الاخبار از امام صادق (ع) روايت آمده، كه در ذيل آيه: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) فرموده: يعنى (كسى كه ايمان بقيام قائم (ع) داشته باشد، و آن را حق بداند) «5». مؤلف: اين معنا در غير اين روايت نيز آمده، ولى اين روايات همه از باب تطبيق كلى بر مصداق بارز آنست. و در تفسير عياشى از امام صادق (ع) روايت شده كه در ذيل جمله: (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ)، فرموده: يعنى از آنچه ما بايشان تعليم كردهايم، بديگران تعليم مىكنند، و علم را گسترش ميدهند. «6» و نيز در كتاب معانى الاخبار از آن جناب، و در ذيل همان جمله روايت آمده، كه فرمود: يعنى از آنچه ما بايشان تعليم دادهايم بديگران داده، علم را گسترش ميدهند، و از آنچه از قرآن بايشان _______________ 1- سوره ص آيه 26 2- سوره انعام آيه 125 3- سوره حشر آيه 9 4- سوره بقره آيه 5 5- كمال الدين ج 2 ص 340 ح 19 6- تفسير عياشى ج 1 ص 25 ح 1 ______________________________________________________ صفحه 75 آموختيم، تلاوت مىكنند. «1» مؤلف: اين دو روايت مبنى بر اين هستند كه انفاق، اعم از انفاق مالى باشد، و همين طور هم هست، هم چنان كه قبلا گفتگويش گذشت. بحث فلسفى [(پيرامون اعتماد به غير ادراكات حسى و پاسخ به دانشمندان حسگرا)] در اين بحث پيرامون اين معنا گفتگو داريم، كه آيا جائز است انسان بر غير از ادراكهاى حسى، يعنى بر مبانى عقلى اعتماد كند، يا نه؟ و اين مسئله خود يكى از مسائلى است كه معركه آراء دانشمندان غربى اخير قرار گرفته، و روى آن از دو طرف حرفها زدهاند، البته همانطور كه گفتيم متاخرين از دانشمندان غرب روى آن ايستادگى كردهاند، و گر نه بيشتر قدماء و حكماى اسلام، فرقى ميان ادراكات حسى و عقلى نگذاشته، هر دو را مثل هم جائز دانستهاند. بلكه گفتهاند: كه برهان علمى شانش اجل از آنست كه پيرامون محسوسات اقامه شود، اصلا محسوسات را بدان جهت كه محسوسند شامل نميشود. در مقابل، بيشتر دانشمندان غرب، و مخصوصا طبيعىدانهاى آنان، بر آن شدهاند كه اعتماد بر غير حس صحيح نيست، باين دليل كه مطالب عقلى محض، غالبا غلط از آب در مىآيد، و براهين آن بخطا مىانجامد، و معيارى كه خطاى آن را از صوابش جدا كند، در دست نيست، چون معيار بايد حس باشد، كه دست حس و تجربه هم بدامن كليات عقلى نمىرسد، و چون سر و كار حس تنها با جزئيات است، و وقتى اين معيار بان براهين راه نداشت، تا خطاى آنها را از صوابش جدا كند، ديگر بچه جرأت ميتوان بان براهين اعتماد كرد؟! بخلاف ادراكهاى حسى، كه راه خطاى آن بسته است، براى اينكه وقتى مثلا يك حبه قند را چشيديم، و ديديم كه شيرين است، و اين ادراك خود را دنبال نموده، در ده حبه، و صد حبه و بيشتر تجربه كرديم، يقين مىكنيم كه پس بطور كلى قند شيرين است، و اين دركهاى ذهنى چندين باره را در خارج نيز اثبات مىكنيم. اين دليل غربىها است، بر عدم جواز اعتماد بر براهين عقلى، اما دليلشان عليل، و مورد اشكال است، آنهم چند اشكال. اول اينكه همه مقدماتى كه براى بدست آوردن آن نتيجه چيدند مقدماتى بود عقلى، و غير حسى پس آقايان با مقدماتى عقلى، اعتماد بر مقدمات عقلى را باطل كردهاند، غافل از آنكه اگر اين دليلشان صحيح باشد، مستلزم فساد خودش ميشود. دوم اينكه غلط و خطاء در حس، كمتر از خطاء در عقليات نيست، و اگر باور ندارند بايد تا _______________ 1- معانى الاخبار ص 23 ح 2 ______________________________________________________ صفحه 76 بجايى مراجعه كنند، كه در محسوسات و ديدنيها ايراد شده، پس اگر صرف خطاء در بابى از ابواب علم، باعث شود كه ما از آن علم سد باب نموده، و بكلى از درجه اعتبار ساقطش بدانيم، بايد در علوم حسى نيز اعتمادمان سلب شده، و بكلى درب علوم حسى را هم تخته كنيم. سوم اينكه در علوم حسى نيز تشخيص ميان خطا و صواب مطالب، با حس و تجربه نيست، و در آنجا نيز مانند علوم عقلى تشخيص با عقل و قواعد عقلى است، و مسئله حس و تجربه تنها يكى از مقدمات برهان است، توضيح اينكه مثلا وقتى با حس خود خاصيت فلفل را درك كنيم، و تشخيص دهيم كه در ذائقه چه اثرى دارد، و آن گاه اين حس خود را با تجربه تكرار كرديم، تازه مقدمات يك قياس برهانى براى ما فراهم شده، و آن قياس بدين شكل است: اين تندى مخصوص براى فلفل دائمى و يا غالبى است، و اگر اثر چيز ديگرى ميبود براى فلفل دائمى يا غالبى نميشد ولى دائمى و غالبى است، و اين برهان بطورى كه ملاحظه مىفرمائيد همه مقدماتش عقلى و غير حسى است، و در هيچيك آنها پاى تجربه در ميان نيامده. چهارم اينكه تمامى علوم حسى در باب عمل با تجربه تاييد ميشوند، و اما خود تجربه اثباتش با تجربه ديگر نيست، و گر نه لازم مىآمد يك تجربه تا لا نهايت تجربه بخواهد، بلكه علم بصحت تجربه از طريق عقل بدست مىآيد، نه حس و تجربه، پس اعتماد بر علوم حسى و تجربى بطور ناخودآگاه اعتماد بر علوم عقلى نيز هست. پنجم اينكه حس، جز امور جزئى را كه هر لحظه در تغيير و تبديل است درك نمىكند، در حالى كه علوم حتى علوم حسى و تجربى، آنچه بدست ميدهند، كليات است، و اصلا جز براى بدست آوردن نتائج كلى بكار نمىروند، و اين نتائج محسوس و مجرب نيستند، مثلا علم تشريح از بدن انسان، تنها اين معنا را درك مىكند، كه مثلا قلب و كبد دارد، و در اثر تكرار از اين مشاهده، و ديدن اعضاى چند انسان، يا كم و يا زياد، همين دركهاى جزئى تكرار ميشود، و اما حكم كلى هرگز نتيجه نميدهد، يعنى اگر بنا باشد در اعتماد و اتكاء تنها بآنچه از حس و تجربه استفاده ميشود اكتفاء كنيم، و اعتماد به عقليات را بكلى ترك كنيم، ديگر ممكن نيست بادراكى كلى، و فكرى نظرى، و بحثى علمى، دست يابيم، پس همانطور كه در مسائل حسى كه سر و كار تنها با حس است، ممكن است و بلكه لازم است كه به حس اعتماد نموده، و درك آن را پذيرفت، همچنين در مسائلى كه سر و كار با قوه عقل، و نيروى فكر است، بايد بدرك آن اعتماد نموده، و آن را پذيرفت. و مرادمان از عقل آن مبدئى است كه اين تصديقهاى كلى، و احكام عمومى بدان منتهى ميشود، و جاى هيچ ترديد نيست، كه با انسان چنين نيرويى هست، يعنى نيرويى بنام عقل دارد، كه ميتواند مبدء صدور احكام كلى باشد، با اين حال چطور تصور دارد، كه قلم صنع و تكوين چيزى را ______________________________________________________ صفحه 77 در آدمى قرار دهد، كه كارش همه جا و همواره خطا باشد؟ و يا حد اقل در آن وظيفهاى كه صنع و تكوين برايش تعيين كرده امكان خطا داشته باشد؟ مگر غير اين است كه تكوين وقتى موجودى از موجودات را بوظيفهاى و كارى اختصاص ميدهد، كه قبلا رابطهاى خارجى ميان آن موجود و آن فعل برقرار كرده باشد، و در موجود مورد بحث يعنى عقل، وقتى صنع و تكوين آن را در انسانها بوديعت مىگذارد، تا حق را از باطل تميز دهد، كه قبلا خود صنع ميان عقل و تميز بين حق و باطل رابطهاى خارجى برقرار كرده باشد، و چطور ممكن است رابطهاى ميان موجودى (عقل) و معدومى (خطا) بر قرار كند؟ پس نه تنها عقل هميشه خطا نمىرود، بلكه اصلا ميان عقل و خطا رابطهاى نيست. و اما اينكه مىبينيم گاهى عقل و يا حواس ما در درك مسائل عقلى و يا حسى بخطا مىروند، اين نه بخاطر اين است كه ميان عقل و حواس ما با خطا رابطهاى است، بلكه علت ديگرى دارد، كه بايد براى بدست آوردن آن بجايى ديگر مراجعه كرد، چون اينجا جاى بيان آن نيست (و راهنما خدا است). بحث فلسفى ديگر [(در اثبات وجود علم و رد بر سوفسطائيان و شكاكان)] انسان سادهاى كه هنوز باصطلاح پشت و روى دست را نشناخته اين معنا را در خود مىيابد، كه از هر چيز عين خارجى آن را درك ميكند بدون اينكه توجه داشته باشد به اينكه علم واسطه ميان او و آن موجود است، و اين سادگى را همواره دارد تا آنكه در موردى دچار شك و ترديد، و يا ظن- كه پائينتر از علم، و بالاتر از شك است- بگردد، آن وقت متوجه ميشود كه تا كنون در مسير زندگى و معاش دنيويش هر چه را مىفهميده و درك ميكرده بوسيله علم بوده، و علم بين او و مدركاتش واسطه بوده، و از اين به بعد هم بايد سعى كند با چراغ علم قدم بردارد، مخصوصا وقتى مىبيند كه گاهى در فهم و دركش دچار اشتباه مىشود، اين توجهش بيشتر مىشود، چون فكر مىكند در عالم خارج و بيرون از ذهن كه هيچ خطا و غلطى وجود ندارد- چون گفتيم خطا و غلط يعنى چيزى كه در خارج نيست- اينجاست كه يقين مىكند در وجودش حقيقتى هست بنام علم، (يعنى ادراكى ذهنى، كه مانع از ورود نقيض خود در ذهن است) و اين واقعيتى است كه ذهن ساده يك انسان آن را در مىيابد. وقتى مسئله را در زير قعر انبيق علمى هم وارسى مىكنيم بعد از بحثهاى طولانى و جستجوهاى پىگير، باز بهمان نتيجه مىرسيم كه ذهن ساده ما بان برخورده بود. زيرا وقتى ادراكهاى خود را در زير قعر انبيق قرار مىدهيم، و آن را تجزيه و تحليل مىكنيم، ______________________________________________________ صفحه 78 مىبينيم كه همه آنها به دو مسئله منتهى مىشوند، كه ديگر ابتدايىتر از آنها هيچ مسئلهاى نيست، و آن دو مسئله ابتدايى و بديهى اين است كه 1- (هست و نيست در يك مورد با هم جمع نمىشوند)، 2- (هست و نيست از يك مورد سلب نميشوند)، سادهتر آنكه ممكن نيست موجودى هم باشد و هم نباشد، و نه باشد و نه نباشد. دليل اين مطلب آنست كه هيچ مسئله بديهى و يا علمى نيست، مگر آنكه در تماميتش محتاج باين دو قضيه بديهى و اولى است، حتى اگر فرض كنيم كه در اين دو مسئله شك داريم، باز در همين شك خود محتاج باين دو قضيه هستيم، چون ممكن نيست هم شك داشته باشيم و هم در عين حال شك نداشته باشيم، و وقتى بداهت اين دو قضيه ثابت شد، هزاران مسئله تصديقى و علمى كه ما محتاج به اثبات آنيم ثابت ميشود، مسائلى كه آدمى در نظريههاى علميش، و در اعمالش محتاج بدانها است. آرى هيچ موقفى علمى و هيچ واقعهاى علمى پيش نميايد، مگر آنكه تكيهگاه آدمى در آن موقف علم است، حتى آدمى شك خود را هم با علم تشخيص ميدهد، و همچنين ظن خود، و يا جهل خود را، يك جا يقين دارد كه علم دارد، جايى ديگر يقين دارد كه شك دارد، و جايى ديگر يقين دارد كه ظن دارد و جاى چهارم يقين دارد كه نادان است. تا بجايى رسيد دانش من *** كه بدانم همى كه نادانم مترجم پس احتياج انسان در تمامى مواقف زندگيش بعلم، بدان حد است كه حتى در تشخيص علم و شك و ظن و جهلش نيز محتاج بعلم است. ولى مع الاسف در عصر يونانيها جماعتى پيدا شدند، بنام سوفسطائيها، كه وجود علم را انكار كردند، و گفتند اصلا بهيچ چيز علم نداريم، و در باره هر چيزى شك مىكردند، حتى در خودشان، و در شكشان هم شك مىكردند، جمعى ديگر بنام شكاكها، كه مسلكى نزديك مسلك آنها داشتند، از آنان پيروى نمودند، آنها هم وجود علم را از خارج از خود، و افكار خود، يعنى ادراكات خود، نفى نموده، و براى خود ادلهاى تراشيدند. اول اينكه قوىترين و روشنترين علوم و ادراكات، (كه عبارتست از ادراكهاى حاصل از حواس ظاهرى ما)، سرشار است از خطا و غلط، شعله آتشگردان را بصورت دائره مىبينيم، و حال آنكه آن طور نيست، و از اين قبيل خطاها در حس بسيار است، دست خود از آب پنجاه درجه حرارت در آورده در آب پانزده درجه حرارت فرو مىكنيم، بنظر آب سرد مىآيد، و دست ديگرمان را از آب يخ در آورده، در همان آب فرو مىكنيم، داغ بنظر مىآيد، با اين حال ديگر چطور ممكن است، نسبت بموجوداتى كه خارج از وجود ما است، علم پيدا كنيم، و بان علم اعتماد هم بكنيم. دوم اينكه ما بهر چيز كه خارج از وجود ما است، بخواهيم دست بيابيم كه چيست؟ و چگونه ______________________________________________________ صفحه 79 است؟ بوسيله علم دست مىيابيم، پس در حقيقت ما بعلم خود دست يافتهايم، نه بان چيز، مثلا مىخواهيم ببينيم كبوتر چيست؟ و چگونه است؟ ما از راه علم يعنى ارتسام نقشى از كبوتر در ذهن خود كبوتر را مىشناسيم، پس ما در حقيقت كبوتر ذهن خود را ديده، و شناختهايم، نه كبوترى كه در خارج از وجود ما، و لب بام خانه ما است، با اين حال ما چگونه مىتوانيم بحقيقت موجودى از موجودات دست پيدا كنيم؟ و يقين كنيم كه آن موجود همانطور است كه ما درك كردهايم؟ وجوهى ديگر براى اثبات نظريه خود آوردهاند، كه مهمتر آنها همين دو وجه بود. جواب وجه اولشان اين است كه: اين دليل خودش خود را باطل مىكند، براى اينكه وقتى بنا باشد بهيچ قضيه تصديقى اعتماد نكنيم، بقضايايى هم كه دليل شما از آن تشكيل شده، نبايد اعتماد كرد، علاوه بر اينكه اعتراف بوجود خطاهاى بسيار، خود اعتراف بوجود صواب هم هست، حال يا صوابهايى معادل خطاها، و يا بيشتر، چون وقتى در عالم به خطايى بر مىخوريم، كه بصواب هم بر خورده باشيم و گر نه از كجا خطا را شناختهايم. علاوه بر اينكه بايشان مىگوييم: مگر غير سوفسطائيان كه بعلم اعتماد مىكنند، ادعاء كردهاند كه تمامى تصديقهايشان صحيح، و بدون خطا است؟ كسى چنين ادعايى نكرده، بلكه در مقابل شما كه بطور كلى مىگوييد: هيچ علمى قابل اعتماد نيست، ادعاء مىكنند كه بعضى از علوم قابل اعتماد هست، و اين موجبه جزئيه براى ابطال سلب كلى شما كافى است، و دليلى كه شما اقامه كرديد نمىتواند موجبه جزئيه خصم شما را باطل كند. و اما وجه دوم، پاسخ از آن اين است كه: محل نزاع بين ما و شما علم بود، كه ما مىگفتيم هست، و ميتوان بدان اعتماد كرد، و شما مىگفتيد اصلا علم نيست، آن وقت در دليل دوم خود اعتراف كرديد كه بهر چيزى علم پيدا مىكنيد، چيزى كه هست مىگوييد علم ما غير آن موجود خارجى است، و اين مسئله مورد بحث ما و شما نبود، و ما نخواستيم بگوئيم واحدى هم نگفته كه واقعيت هر چيزى كه ما درك كنيم همانطور است كه ما درك كردهايم. علاوه بر اين، اينكه خود آقايان روزمره بحكم اضطرار مجبور ميشوند، بر خلاف نظريه خود عمل كنند، چون از صبح تا بشام در حركتند، حركت بسوى كسب، بسوى كشت، بسوى غذا، بسوى آب، از ايشان مىپرسيم: آقا شما اين همه براى غذا تلاش مىكنى، براى اين است كه واقعا غذا بخورى، و آب بنوشى، و رفع گرسنگى، و عطش از خود كنى، يا تنها تصور غذا، و آب تو را اينچنين كوك كرده، و يا اگر از شير درنده مىگريزى، و يا از مرضهاى مهلك فرار مىكنى، و بدر خانه طبيب مىروى، آيا از واقعيت آنها مىترسى، يا از تصور آنها، تصور شير كه كسى را پاره نمىكند، و تصور مرض كسى را نمىكشد، پس واقعيت شير و مرض را درك كردهاى، و ______________________________________________________ صفحه 80 ناخودآگاه بدست خودت نظريه فلسفيت را باطل كردهاى، و از صبح تا بشام مشغول باطل كردن آنى. و كوتاه سخن آنكه هر حاجت نفسانى كه احساسات ما آنها را بما الهام مىكند، در ما ايجاد حركتى مىكند، كه بپا خيزيم، و براى رفع آن حاجت تلاش كنيم، با اينكه اگر اين احساس حاجت نبود و ما روزى هزار بار تصور حاجت ميكرديم هرگز از جا برنميخاستيم، پس معلوم ميشود ميان آن تصور حاجت، و اين تصور حاجت فرق است، در اولى واقع و خارج را ديدهايم، و در دومى تنها نقش ذهنى را، اولى واقعيت خارجى دارد، و دومى ندارد، و يا بگو اولى بوسيله امرى خارجى و مؤثر، در نفس آدمى پيدا مىشود، ولى دومى را خود انسان و باختيار خودش در دل ايجاد مىكند، اولى را علم كشف مىكند، ولى دومى خود علم است، پس معلوم ميشود كه علم هست. [شبهه ماديون در وجود علم و رد بر آنها و اثبات تجرد و غير مادى بودن علم و ادراك] البته اين را هم بايد دانست كه در وجود علم، از جهت ديگر شبههاى است قوى، كه همان شبهه، اساس علوم مادى قرار گرفته است، كه علم ثابت را (با اينكه هر علمى ثابت است)، نفى كنند. توضيح اينكه: بحثهاى علمى اين معنا را به ثبوت رسانده كه علم طبيعت در تحول و تكامل است، و هر جزء از اجزاء عالم طبيعت كه فرض شود، در مسير حركت قرار دارد، و رو بسوى كمال دارد، و بنا بر اين اساس، هيچ موجودى نيست، مگر آنكه در آن دوم از وجودش، غير آن موجود، در آن اول وجودش ميباشد. از سوى ديگر ميدانيم، و هيچ شكى نداريم، در اينكه فكر و انديشه از خواص مغز و دماغ است، و چون دماغ، خود موجودى مادى است، فكر نيز اثرى مادى خواهد بود، و قهرا مانند ساير موجودات در تحت قانون تحول و تكامل قرار دارد، پس تمامى ادراكات ما كه يكى از آنها ادراكهايى است كه نامش را علم نهادهايم، در مسير تغير و تحول قرار دارد، و ديگر معنا و مفهومى براى علم ثابت و لا يتغير باقى نمىماند، بله اين معنا هست، كه ادراكهاى ما دوام نسبى دارند، آنهم نه بطور مساوى، بلكه بعضى از تصديقات، دوام و بقاء بيشترى دارد، و عمرش طولانىتر، و يا نقيض آن پنهانتر از ساير تصديقات است، كه ما نام اينگونه تصديقات را علم گذاشتهايم، و مىگوييم بفلان چيز علم داريم، در حالى كه علم بمعناى واقعى كلمه كه عبارتست از علم بعدم نقيض، نداريم، بلكه تا كنون به نقض و نقيض آن بر نخوردهايم، و احتمال ميدهيم دير يا زود نقيضش ثابت شود، پس علمى در عالم وجود ندارد. جواب از شبهه اين است كه: اين شبهه وقتى صحيح و قابل اعتناء است، كه علم، همانطور كه گفتند، مادى، و از ترشحات دماغ و مغز باشد، نه موجودى مجرد، در حالى كه اين ادعا نه در حد خود روشن است، و نه دليلى بر آن دارند، بلكه حق مطلب آنست كه علم بهيچ وجه مادى نيست، براى ______________________________________________________ صفحه 81 اينكه مىبينيم هيچيك از آثار و خواص ماديت در آن وجود ندارد. 1- يكى از آثار ماديت كه در همه ماديات هست، اين است كه امر مادى قابل انقسام است، چون مادى آن را گويند كه داراى ابعاد ثلاثه باشد، و چيزى كه داراى بعد است، قابل انقسام نيز هست، ولى علم، بدان جهت كه علم است بهيچ وجه قابل انقسام نيست، (مثلا وقتى ما زيد پسر عمرو را تصور مىكنيم اين صورت علميه ما قابل انقسام نيست بشهادت اينكه نيم زيد نداريم). 2- اثر مشترك ماديات اين است كه در حيطه زمان و مكان قرار دارند، و هيچ موجود مادى سراغ نداريم كه از مكان و زمان بيرون باشد، و علم، بدان جهت كه علم است، نه مكان مىپذيرد، و نه زمان، بدليل اينكه مىبينيم يك حادثه معين، و جزئى، كه در فلان زمان، و فلان مكان واقع شده، در تمامى مكانها، و زمانها قابل تعقل است، و ما ميتوانيم همه جا و همه وقت آن را با حفظ همه خصوصياتش تصور و تصديق كنيم. 3- اثر سوم و مشترك ماديات اين است كه ماديات بتماميشان در تحت سيطره حركت عمومى قرار دارند، و بهمين جهت تغير و تحول، خاصيت عمومى ماديات شده است، ولى مىبينيم كه علم، بدان جهت كه علم است در مجراى حركت قرار ندارد و بهمين جهت محكوم باين تحول و دگرگونى نيست، بلكه اصلا حيثيت علم ذاتا با حيثيت تغير و تبدل منافات دارد، علم عبارتست از ثبوت، و تحول عبارتست از بى ثباتى. 4- اگر علم از چيزهايى بود كه بحسب ذاتش تغير مىپذيرفت، و مانند ماديات محكوم به تحول و دگرگونگى بود، ديگر ممكن نبود يك چيز را و يك حادثه را در دو وقت مختلف با هم تعقل كرد، بلكه بايد اول حادثه قبلى را تعقل كنيم بعد آن را از ذهن بيرون نموده حادثه بعدى را وارد ذهن سازيم، در حالى كه مىبينيم كه دو حادثه مختلف الزمان را، در يك آن تعقل مىكنيم، و نيز اگر علم، مادى بود، بايد اصلا نتوانيم حوادث گذشته را در زمان بعد تعقل كنيم، براى اينكه خودتان گفتيد: هر چيزى در آن دوم غير آن چيز در آن اول است. پس اين وجوه و وجوه ديگرى كه ذكر نكرديم، دلالت دارند بر اينكه علم، بدان جهت كه علم است مادى نيست، و اما آنچه در عضو حساس و يا بگو در دماغ پيدا ميشود، و آن فعل و انفعالى كه در اين عضو حاصل مىگردد، ما در باره آن حرفى نداريم، چون تخصصى در آن نداريم، اما شما هم دليلى نداريد كه اين فعل و انفعالهاى طبيعى همان علم است، و صرف اينكه در هنگام مثلا تصور يك حادثه، در دماغ عملى صورت مىگيرد، دليل بر آن نيست كه تصور، همان عمل دماغى است، و همين مقدار بحثى كه پيرامون مسئله علم كرديم كافى است، بحث بيشتر از اين را بايد در جاى ديگر جستجو كرد.
پاورقی :
تفسیر نور
دربارهى حروف مقطّعه، اقوال مختلفى گفته شده است، از جمله: 1- قرآن، معجزهى الهى از همين حروف الفبا تأليف يافته كه در اختيار همه است، اگر مىتوانيد شما نيز از اين حروف، كلام معجزهآميز بياوريد. 2- اين حروف، نام همان سورهاى است كه در ابتدايش آمده است. 3- اين حروف، اشاره به اسم اعظم الهى دارد. <97> 4- اين حروف، نوعى سوگند و قسم الهى است. <98> 5 - اين حروف، از اسرار بين خداوند و پيامبر است. <99> ومطابق بعضى روايات رموزى است كه كسى جز خداوند نمىداند. <100> امّا شايد بهترين نظر همان وجه اوّل باشد. زيرا در ميان صد و چهارده سوره قرآن، كه 29 سوره آن با حروف مقطّعه شروع مىشود، در بيست و چهار مورد بعد از اين حروف، سخن از قرآن و معجزه بودن آن است. چنانكه در اين سوره به دنبال «الم»، «ذلك الكتاب» آمده و به عظمت قرآن اشاره شده است. در آغاز سوره شورى نيز حروف مقطّعهى «حم عسق» آمده است كه بعد از آن مىفرمايد: «كذلك يُوحى اليك والى الّذين مِن قبلك اللّه العزيزُ الحكيم» خداوندِ عزيز و حكيم، اين چنين بر تو و پيامبران پيش از تو وحى مىكند. يعنى وحى خداوند نيز با استفاده از همين حروف است. حروفى كه در دسترس همه افراد بشرى است. البتّه خداوند با اين حروف، كتابى نازل كرده كه معجزه است. آيا انسان نيز مىتواند چنين كتابى فراهم كند؟! آرى، خداوند از حروف الفبا، كتاب معجزه نازل مىكند، همچنان كه از دل خاك صدها نوع ميوه و گل و گياه مىآفريند و انسان مىسازد. ولى نهايتِ هنر مردم اين است كه از خاك و گل، خشت و آجر بسازند! ندارد
پاورقی :
دربارهى حروف مقطّعه، اقوال مختلفى گفته شده است، از جمله: 1- قرآن، معجزهى الهى از همين حروف الفبا تأليف يافته كه در اختيار همه است، اگر مىتوانيد شما نيز از اين حروف، كلام معجزهآميز بياوريد. 2- اين حروف، نام همان سورهاى است كه در ابتدايش آمده است. 3- اين حروف، اشاره به اسم اعظم الهى دارد. <97> 4- اين حروف، نوعى سوگند و قسم الهى است. <98> 5 - اين حروف، از اسرار بين خداوند و پيامبر است. <99> ومطابق بعضى روايات رموزى است كه كسى جز خداوند نمىداند. <100> امّا شايد بهترين نظر همان وجه اوّل باشد. زيرا در ميان صد و چهارده سوره قرآن، كه 29 سوره آن با حروف مقطّعه شروع مىشود، در بيست و چهار مورد بعد از اين حروف، سخن از قرآن و معجزه بودن آن است. چنانكه در اين سوره به دنبال «الم»، «ذلك الكتاب» آمده و به عظمت قرآن اشاره شده است. در آغاز سوره شورى نيز حروف مقطّعهى «حم عسق» آمده است كه بعد از آن مىفرمايد: «كذلك يُوحى اليك والى الّذين مِن قبلك اللّه العزيزُ الحكيم» خداوندِ عزيز و حكيم، اين چنين بر تو و پيامبران پيش از تو وحى مىكند. يعنى وحى خداوند نيز با استفاده از همين حروف است. حروفى كه در دسترس همه افراد بشرى است. البتّه خداوند با اين حروف، كتابى نازل كرده كه معجزه است. آيا انسان نيز مىتواند چنين كتابى فراهم كند؟! آرى، خداوند از حروف الفبا، كتاب معجزه نازل مىكند، همچنان كه از دل خاك صدها نوع ميوه و گل و گياه مىآفريند و انسان مىسازد. ولى نهايتِ هنر مردم اين است كه از خاك و گل، خشت و آجر بسازند! ندارد
پاورقی :
تفسیر اطيب البيان
(1)(الم ):اجمالابين حروف مقطعه درسوره هايي كه باحروف مقطعه آغازمي شود و بين معني كلي آن سوره ارتباطي وجود دارد و گفته شده كه مراد ازآن دلالت براسماءخداي تعالي است ،والله يعلم .
پاورقی
تفسیر کشاف
(الم ) اعلم أن الالفاظ التي يتهجي بها أسماء، مسمياتها الحروف المبسوطة التي منها ركبت الكلم ، فقولك ضاد اسم سمي به "ضه " من ضرب إذا تهجيته ، و كذلك : را، با: اسمان لقولك : ره ، به ، و قد روعيت في هذه التسمية لطيفة، و هي أن المسميات لما كانت ألفاظا كأساميها و هي حروف و حدان و الاسامي عدد حروفها مرتق إلي الثلاثة، اتجه لهم طريق إلي أن يدلوا في التسمية علي المسمي فلم يغفلوها، و جعلوا المسمي صدر كل اسم منها كما تري ، إلا الالف فإنهم استعاروا الهمزة مكان مسماها، لانه لايكون إلا ساكنا. و مما يضاهيها في إيداع اللفظ دلالة علي المعني : التهليل ، و الحولقة، و الحيعلة، و البسملة، و حكمها ما لم تلها العوامل أن تكون ساكنة الاعجاز موقوفة كأسماء الاعداد، فيقال : ألف لام ميم ، كما يقال : واحد اثنان ثلاثة، فإذا و ليتها العوامل أدركها الاعراب . تقول : هذه ألف ، و كتبت ألفا، و نظرت إلي ألف ، و هكذا كل اسم عمدت إلي تأدية ذاته فحسب ، قبل أن يحدث فيه بدخول العوامل شي ء من تأثيراتها، فحقك أن تلفظ به موقوفا. ألا تري أنك إذا أردت أن تلقي علي الحاسب أجناسا مختلفة ليرفع حسبانها، كيف تصنع و كيف تلقيها أغفالا من سمة الاعراب ؟ فتقول : دار، غلام ، جارية، ثوب ، بساط. ولو أعربت ركبت شططا. فإن قلت : لم قضيت لهذه الالفاظ بالاسمية ؟ و هلا زعمت أنها حروف كما وقع في عبارات المتقدمين ؟ قلت : قد استو ضحت بالبرهان النير أنها أسماء غير حروف ، فعلمت أن قولهم خليق بأن يصرف إلي التسامح ، و قد وجدناهم متسامحين في تسمية كثير من الاسماء التي لا يقدح إشكال في اسميتها كالظروف و غيرها بالحروف ، مستعملين الحرف في معني الكلمة، و ذلك أن قولك : "ألف " دلالته علي أوسط حروف "قال ، وقام " دلالة "فرس " علي الحيوان المخصوص ، لافضل فيما يرجع إلي التسمية بين الدلالتين . ألاتري أن الحرف : مادل علي معني في غيره ، و هذا كما تري دال علي معني في نفسه ، و لانها متصرف فيها بالامالة كقولك : با، تا. و بالتفخيم كقولك : يا، ها. و بالتعريف ، و التنكير، و الجمع و التصغير، و الوصف ، و الاسناد، و الاضافة، و جميع ما للاسماء المتصرفة. ثم إني عثرت من جانب الخليل علي نص في ذلك . قال سيبويه : قال الخليل يوما و سأل أصحابه : كيف تقولون إذا أردتم أن تلفظوا بالكاف التي في لك ، و الباء التي في ضرب ؟ فقيل : نقول : باء، كاف ، فقال : إنما جئتم بالاسم ، و لم تلفظوا بالحرف ، و قال : أقول : كه ، به . و ذكر أبو علي في كتاب الحجة في (يس ): و إمالة يا، أنهم قالوا: يا زيد، في النداء، فأمالوا و إن كان حرفا، قال : فإذا كانوا قد أمالوا ما لا يمال من الحروف من أجل الياء، فلان يميلوا الاسم الذي هو يس أجدر. ألاتري أن هذه الحروف أسماء لما يلفظ بها ؟ فإن قلت : من أي قبيل هي من الاسماء ، أمعربة أم مبنية ؟ قلت : بل هي أسماء معربة، و إنما سكنت سكون زيد و عمرو و غيرهما من الاسماء حيث لايمسها إعراب لفقد مقتضيه و موجبه . و الدليل علي أن سكونها وقف و ليس ببناء: أنها لو بنيت لحذي بها حذو: كيف ، و أين ، و هؤلاء. و لم يقل : ص ، ق ، ن مجموعا فيها بين الساكنين . فإن قلت : فلم لفظ المتهجي بما آخره ألف منها مقصورا، فلما أعرب مد فقال هذه باء، و ياء، و هاء، و ذلك يخيل أن و زانها و زان قولك "لا" مقصورة، فإذا جعلتها اسما مددت فقلت : كتبت لاء ؟ قلت : هذا التخيل يضمحل بما لخصته من الدليل ، و السبب في أن قصرت متهجاة، و مدت حين مسها الاعراب : أن حال التهجي خليقة بالاخف الاوجز، و استعمالها فيه أكثر. فإن قلت : قد تبين أنها أسماء لحروف المعجم ، و أنها من قبيل المعربة، و أن سكون أعجازها عند الهجاء لاجل الوقف ، فما وجه وقوعها علي هذه الصورة فواتح للسور ؟ قلت : فيه أوجه : أحدها و عليه إطباق الاكثر: أنها أسماء السور. و قد ترجم صاحب الكتاب الباب الذي كسره علي ذكرها في حد مالا ينصرف ب "باب أسماء السور" و هي في ذلك علي ضربين : أحدهما مالا يتأتي فيه إعراب ، نحو: كهيعص ، و المر. و الثاني : ما يتأتي فيه الاعراب ، و هو إما أن يكون اسما فردا كص وق ون ، أو أسماء عدة مجموعها علي زنة مفرد ك "حم و طس و يس ،" فإنها موازنة لقابيل و هابيل ، و كذلك طسم يتأتي فيها أن تفتح نونها، و تصير ميم مضمومة إلي طس فيجعلا اسما واحد، كدارابجرد، فالنوع الاول محكي ليس إلا، و أما النوع الثاني فسائغ فيه الامران : الاعراب ،و الحكاية، قال قاتل محمد بن طلحة السجاد و هو شريح ابن أوفي العبسي يذكرني حاميم و الرمح شاجر فهلا تلا حاميم قبل التقدم فأعرب حاميم و منعها الصرف ، و هكذا كل ما أعرب من أخواتها، لاجتماع سببي منع الصرف فيها، و هما: العلمية، و التأنيث . و الحكاية أن تجي ء بالقول بعد نقله علي استبقاء صورته الاولي . كقولك : دعني من تمرتان ، و بدأت بالحمد لله ، و قرأت سورة أنزلناها. قال : وجدنا في كتاب بني تميم أحق الخيل بالركض المعار و قال ذوالرمة: سمعت الناس ينتجعون غيثا فقلت لصيدح انتجعي بلالا و قال آخر: تنادوا بالرحيل غدا و في ترحالهم نفسي و روي منصوبا و مجرورا. و يقول أهل الحجاز في استعلام من يقول : رأيت زيدا، من زيدا؟ و قال سيبويه : سمعت من العرب : لامن أين يافتي . فإن قلت : فما وجه قراءة من قرأ: ص ، و ق ، و ن مفتوحات ؟ قلت : الاوجه أن يقال : ذاك نصب و ليس بفتح ، و إنما لم يصحبه التنوين لامتناع الصرف علي ما ذكرت . و انتصابها بفعل مضمر. نحو: اذكر، و قدا جاز سيبويه مثل ذلك في : حم ، و طس ، و يس لو قري به . و حكي أبوسعيد السيرافي أن بعضهم قرأ: يس .و يجوز أن يقال : حركت لالتقاء الساكنين ، كما قرأ: (ولا الضألين ). فإن قلت : هلا زعمت أنها مقسم بها ؟ و أنها نصبت قولهم : نعم الله لافعلن ، و آي الله لافعلن ، علي حذف حرف الجر و إعمال فعل القسم ؟ و قال ذوالرمة: * ألا رب من قلبي له الله ناصح * و قال آخر: * فذاك أمانة الله الثريد * ؟ قلت : إن القرآن و القلم بعد هذه الفواتح محلوف بهما، فلو زعمت ذلك لجمعت بين قسمين علي مقسم واحد و قد استكرهوا ذلك . قال الخليل في قوله عز و جل : (والليل إذا يغشي ، و النهار إذا تجلي ، و ما خلق الذكر و الانثي ): الواوان الاخريان ليستا بمنزلة الاولي ، ولكنهما الواوان اللتان تضمان الاسماء إلي الاسماء في قولك : مررت بزيد و عمرو، و الاولي بمنزلة الباء و التاء. قال سيبويه : قلت للخليل : فلم لاتكون الاخريان بمنزلة الاولي ؟ فقال : إنما أقسم بهذه الاشياء علي شي ء، ولو كان انقضي قسمه بالاول علي شي ء لجاز أن يستعمل كلاما آخر، فيكون كقولك بالله لافعلن ، بالله لاخرجن اليوم . و لا يقوي أن تقول : و حقك و حق زيد لافعلن . والواو الاخيرة واو قسم لايجوز إلا مستكرها قال : و تقول و حياتي ثم حياتك لافعلن ، فثم ههنا بمنزلة الواو. هذا و لاسبيل فيما نحن بصدده إلي أن تجعل الواو للعطف ، لمخالفة الثاني الاول في الاعراب . فان قلت : فقدرها مجرورة بإضمار الباء القسمية لابحذفها، فقد جاء عنهم : الله لافعلن مجرورا، و نظيره قولهم : لاه أبوك ، غير أنها فتحت في موضع الجر لكونها غير مصروفة، و اجعل الواو للعطف حتي يستتب لك المصير إلي نحو ما أشرت إليه . قلت : هذا لايبعد عن الصواب ، و يعضده مارووا عن ابن عباس رضي الله عنه أنه قال : أقسم الله بهذه الحروف . فإن قلت : فما وجه قراءة بعضهم ص و ق بالكسر ؟ قلت : وجهها ما ذكرت من التحريك لالتقاء الساكنين ، و الذي يبسط من عذر المحرك : أن الوقف لما استمر بهذه الاسامي ، شاكلت لذلك ما اجتمع في آخره ساكنان من المبنيات ، فعوملت تارة معاملة "الان " و أخري معاملة "هؤلاء". فإن قلت : هل تسوغ لي في المحكية مثل ما سوغت لي في المعربة من إرادة معني القسم ؟ قلت : لا عليك في ذلك ، و أن تقدر حرف القسم مضمرا في نحو قوله عز و جل : (حم و الكتاب المبين )، كأنه قيل : أقسم بهذه السورة، و بالكتاب المبين : إنا جعلناه . و أما قوله صلي الله عليه و سلم "حم لا يبصرون " فيصلح أن يقضي له بالجر و النصب جميعا علي حذف الجار و إضماره . فان قلت : فما معني تسمية السور بهذه الالفاظ خاصة ؟ قلت : كأن المعني في ذلك الاشعار بأن الفرقان ليس إلا كلما عربية معروفة التركيب من مسميات هذه الالفاظ، كما قال عز من قائل : (قرآنا عربيا). فان قلت : فما بالها مكتوبة في المصحف علي صور الحروف أنفسها، لا علي صور أساميها ؟ قلت : لان الكلم لما كانت مركبة من ذوات الحروف ، و استمرت العادة متي تهجيت و متي قيل للكاتب : اكتب كيت و كيت أن يلفظ بالاسماء و تقع في الكتابة الحروف أنفسها، عمل علي تلك الشاكلة المألوفة في كتابة هذه الفواتح . وأيضا فإن شهرة أمرها، و إقامة ألسن الاسود و الاحمر لها، و أن اللافظ بها غير متهجاة لا يحلي بطائل منها و أن بعضها مفرد لايخطر ببال غير ما هو عليه من مورده : أمنت وقوع اللبس فيها، و قد اتفقت في خط المصحف أشياء خارجة عن القياسات التي بني عليها علم الخط و الهجاء، ثم ما عاد ذلك بضير و لا نقصان ، لاستقامة اللفظ و بقاء الحفظ، و كان اتباع خط المصحف سنة لا تخالف . قال عبدالله بن درستويه في كتابه : المترجم بكتاب الكتاب المتمم : في الخط و الهجاء خطان لايقاسان : خط المصحف ، لانه سنة، و خط العروض ، لانه يثبت فيه ما أثبته اللفظ و يسقط عنه ما أسقطه . الوجه الثاني : أن يكون ورود هذه الاسماء هكذا مسرودة علي نمط التعديد كالايقاظ وقرع العصا لمن تحدي بالقرآن و بغرابة نظمه ، و كالتحريك للنظر في أن هذا المتلو عليهم و قد عجزوا عنه عن آخرهم كلام منظوم من عين ما ينظمون منه كلامهم ليؤديهم النظر إلي أن يستيقنوا أن لم تتساقط مقدرتهم دونه ، و لم تظهر معجزتهم عن أن ياتوا بمثله بعد المراجعات المتطاولة، و هم أمراء الكلام و زعماء الحوار، و هم الحراص علي التساجل في اقتصاب الخطب ، و المتهالكون علي الافتنان في القصيد و الرجز، و لم يبلغ من الجزالة و حسن النظم المبالغ التي بزت بلاغة كل ناطق ، و شقت غبار كل سابق ، و لم يتجاوز الحد الخارج من قوي الفصحاء، و لم يقع و راء مطامح أعين البصراء، إلا لانه ليس بكلام البشر، و أنه كلام خالق القوي و القدر. و هذا القول من القوة و الخلاقة بالقبول بمنزل ، و لناصره علي الاول أن يقول : إن القرآن إنما نزل بلسان العرب مصبوبا في أساليهم و استعمالاتهم ، و العرب لم تتجاوز ما سموا به مجموع اسمين ، و لم يسم أحد منهم بمجموع ثلاثة أسماء و أربعة و خسمة، و القول بأنها أسماء السور حقيقة: يخرج إلي ما ليس في لغة العرب ، و يؤدي أيضا إلي صيرورة الاسم و المسمي واحدا. فإن اعترضت عليه بأنه قول مقول علي وجه الدهر و أنه لاسبيل إلي رده ، أجابك بأن له محملا سوي ما يذهب إليه ، و أنه نظير قول الناس : فلان يروي : قفا نبك ، و عفت الديار. و يقول الرجل لصاحبه : ما قرأت ؟ فيقول (الحمدلله ) و (براءة من الله و رسوله ) و (يوصيكم الله في أولادكم ) و (الله نور السموات و الارض ). و ليست هذه الجمل بأسامي هذه القصائد و هذه السور و الاي ، و إنما تعني رواية القصيدة التي ذاك استهلالها، و تلاوة السورة أو الاية التي تلك فاتحتها. فلما جري الكلام علي أسلوب من يقصد التسمية، و استفيد منها ما يستفاد من التسمية، قالوا ذلك علي سبيل المجاز دون الحقيقة. و للمجيب عن الاعتراضين علي الوجه الاول أن يقول : التسمية بثلاثة أسماء فصاعدا مستنكرة لعمري و خروج عن كلام العرب ، و لكن إذا جعلت اسما واحدا علي طريقة حضرموت ، فأما غير مركبة منثورة نثر أسماء العدد فلا استنكار فيها، لانها من باب التسمية بما حقه أن يحكي حكاية، كما سموا: بتأبط شرا، و برق نحره ، و شاب قرناها. و كما لو سمي : بزيد منطلق ، أو بيت شعر. و ناهيك بتسوية سيبويه بين التسمية بالجملة و البيت من الشعر، و بين التسمية بطائفة من أسماء حروف المعجم ، دلالة قاطعة علي صحة ذلك . و أما تسمية السورة كلها بفاتحتها، فليست بتصيير الاسم المسمي واحدا، لانها تسمية مؤلف بمفرده ، و المؤلف غير المفرد. الاتري أنهم جعلوا اسم الحرف مؤلفا منه و من حرفين مضمومين إليه ، كقولهم : صاد، فلم يكن من جعل الاسم و المسمي واحدا حيث كان الاسم مؤلفا و المسمي مفردا. الوجه الثالث : أن ترد السور مصدرة بذلك ليكون اول ما يقرع الاسماع مستقلا بوجه من الاعراب ، و تقدمة من دلائل الاعجاز. و ذلك أن النطق بالحروف أنفسها كانت العرب فيه مستوية الاقدام : الاميون منهم و أهل الكتاب ، بخلاف النطق بأسامي الحروف ، فإنه كان مختصا بمن خط و قرأ و خالط أهل الكتاب و تعلم منهم ، و كان مستغربا مستبعدا من الامي التكلم بها استبعاد الخط و التلاوة، كما قال عز و جل : (و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لاتخطه بيمينك أذا لارتاب المبطون ). فكان حكم النطق بذلك مع اشتهار أنه لم يكن ممن اقتبس شيئا من أهله حكم الاقاصيص المذكورة في القرآن ، التي لم تكن قريش و من دان بدينها في شي ء من الاحاطة بها، في أن ذلك حاصل له من جهة الوحي ، و شاهد بصحة نبوته ، و بمنزلة أن يتكلم بالرطانة من غير أن يسمعها من أحد. و اعلم أنك إذا تأملت ما أورده الله عز سلطانه في الفواتح من هذه الاسماء. وجدتها نصف أسامي حروف المعجم أربعة عشر سواء، وهي : الالف ، و اللام ، و الميم ، و الصاد، و الراء، و الكاف ، و الهاء، و الياء، و العين ، و الطاء، و السين ، و الحاء، و القاف ، و النون في تسع و عشرين سورة علي عدد حروف المعجم . ثم إذا نظرت في هذه الاربعة عشر وجدتها مشتملة علي أنصاف أجناس الحروف ، بيان ذلك أن فيها من المهموسة نصفها: الصاد، و الكاف ، و الهاء، و السين ، و الحاء. و من المجهورة نصفها: الالف ، و اللام ، و الميم ، و الراء، و العين ، و الطاء، و القاف ، و الياء، و النون . و من الشديدة نصفها: الالف و الكاف ، و الطاء، و القاف . و من الرخوة نصفها: اللام ، و الميم ، و الراء، و الصاد، و الهاء، و العين ، و السين ، و الحاء، و الياء، و النون . و من المطبقة نصفها: الصاد، و الطاء. و من المنفتحة نصفها: الالف ، و اللام ، و الميم ، و الراء، و الكاف ، و الهاء، و العين ، و السين ، و الحاء، و القاف ، و الياء، و النون . و من المستعلية نصفها: القاف ، و الصاد، و الطاء. و من المنخفضة نصفها: الالف ، و اللام ، و الميم ، و الراء، و الكاف ، و الهاء، و الياء، و العين ، و السين ، و الحاء، و النون . و من حروف القلقلة نصفها: القاف ، و الطاء. ثم إذا استقريت الكلم و تراكيبها، رأيت الحروف التي ألغي الله ذكرها من هذه الاجناس المعدودة مكثورة بالمذكورة منها، فسبحان الذي دقت في كل شي ء حكمته . و قد علمت أن معظم الشي ء و جله ينزل منزلة كله ، و هو المطابق للطائف التنزيل و اختصاراته ، فكأن الله عز اسمه عدد علي العرب الالفاظ التي منها تراكيب كلامهم ، أشارة إلي ما ذكرت من التبكيت لهم و إلزام الحجة إياهم . و مما يدل علي أنه تغمد بالذكر من حروف المعجم أكثرها و قوعا في تراكيب الكلم ، أن الالف و اللام لما تكاثر وقوعهما فيها جاءتا في معظم هذه الفواتح مكررتين ، و هي : فواتح سورة البقرة، و آل عمران ، و الروم ، و العنكبوت و لقمان ، و السجدة، و الاعراف ، و الرعد، و يونس ، و إبراهيم ، و هود، و يوسف ، و الحجر. فان قلت : فهلا عددت بأجمعها في أول القرآن ؟ و مالها جاءت مفرقة علي السور ؟ قلت : لان أعادة التنبيه علي أن المتحدي به مؤلف منها لاغير، و تجديده في غير موضع واحد أوصل إلي الغرض و أقر له في الاسماع و القلوب من أن يفرد ذكره مرة، و كذلك مذهب كل تكرير جاء في القرآن فمطلوب به تمكين المكرر في النفوس و تقريره . فان قلت : فهلا جاءت علي و تيرة واحدة ؟ و لم اختلفت أعداد حروفها فوردت ص و ق و ن علي حرف ، و طه و طس و يس و حم علي حرفين ، و الم و الر و طسم علي ثلاثة أحرف ، و المص و المر علي أربعة أحرف ، و كهيعص و حم عسق علي خمسة أحرف ؟ قلت : هذا علي إعادة افتنانهم في أساليب الكلام ، و تصرفهم فيه علي طرق شي و مذاهب متنوعة. و كما أن أبنية كلماتهم علي حرف و حرفين إلي خمسة أحرف لم تتجاوز ذلك ، سلك بهذه الفواتح ذلك المسلك . فإن قلت : فما وجه اختصاص كل سورة بالفاتحة التي اختصت بها ؟ قلت : إذا كان الغرض هو التنبيه و المبادي كلها في تأدية هذا الغرض سواء لامفاضلة كان تطلب وجه الاختصاص ساقطا، كما إذا سمي الرجل بعض أولاده زيدا و الاخر عمرا، لم يقل له : لم خصصت و لدك هذا بزيد و ذاك بعمرو ؟ لان الغرض هو التمييز و هو حاصل أية سلك ، و لذلك لايقال : لم سمي هذا الجنس بالرجل و ذاك بالفرس ؟ و لم قيل للاعتماد الضرب ؟ و للانتصاب القيام ؟ و لنقيضه القعود ؟ فإن قلت : ما بالهم عدوا بعض هذه الفواتح آية دون بعض ؟ قلت : هذا علم توقيفي لامجال للقياس فيه كمعرفة السور. أما الم فَية حيث وقعت من السور المفتتحة بها. و هي ست . و كذلك المص آية، و المرلم تعد آية، و الر ليست بَية في سورها الخمس ، و طسم آية في سورتيها، و طه و يس آيتان ، و طس ليست بَية، و حم آية في سورها كلها، و حم عسق آيتان ، و كهيعص آية واحدة، و ص و ق و ن ثلاثتها لم تعد آية. هذا مذهب الكوفيين و من عداهم ، لم يعدوا شيئا منها آية. فإن قلت : فكيف عد ما هو في حكم كلمة واحدة آية ؟ قلت : كما عد الرحمن وحده و مدهامتان وحدها آيتين علي طريق التوقيف . فإن قلت : ما حكمها في باب الوقف ؟ قلت : يوقف علي جميعها وقف التمام إذا حملت علي معني مستقل غير محتاج إلي ما بعده ، و ذلك إذا لم تجعل أسماء للسور و نعق بها كما ينعق بالاصوات أو جعلت وحدها أخبار ابتداء محذوف كقوله عزقائلا: (الم الله ) أي هذه الم ثم ابتدأ فقال (الله لا إله إلا هو). فإن قلت : هل لهذه الفواتح محل من الاعراب ؟ قلت : نعم لها محل فيمن جعلها أسماء للسور لانها عنده كسائر الاسماء الاعلام . فإن قلت : ما محلها ؟ قلت : يحتمل الاوجه الثلاثة، أما الرفع : فعلي الابتداء، و أما النصب و الجر، فلما مر من صحة القسم بها و كونها بمنزلة الله و الله علي اللغتين . و من لم يجعلها أسماء للسور، لم يتصور أن يكون لها محل في مذهبه ، كما لا محل للجمل المبتدأة و للمفردات المعددة.
(الم ) اعلم أن الالفاظ التي يتهجي بها أسماء، مسمياتها الحروف المبسوطة التي منها ركبت الكلم ، فقولك ضاد اسم سمي به "ضه " من ضرب إذا تهجيته ، و كذلك : را، با: اسمان لقولك : ره ، به ، و قد روعيت في هذه التسمية لطيفة، و هي أن المسميات لما كانت ألفاظا كأساميها و هي حروف و حدان و الاسامي عدد حروفها مرتق إلي الثلاثة، اتجه لهم طريق إلي أن يدلوا في التسمية علي المسمي فلم يغفلوها، و جعلوا المسمي صدر كل اسم منها كما تري ، إلا الالف فإنهم استعاروا الهمزة مكان مسماها، لانه لايكون إلا ساكنا. و مما يضاهيها في إيداع اللفظ دلالة علي المعني : التهليل ، و الحولقة، و الحيعلة، و البسملة، و حكمها ما لم تلها العوامل أن تكون ساكنة الاعجاز موقوفة كأسماء الاعداد، فيقال : ألف لام ميم ، كما يقال : واحد اثنان ثلاثة، فإذا و ليتها العوامل أدركها الاعراب . تقول : هذه ألف ، و كتبت ألفا، و نظرت إلي ألف ، و هكذا كل اسم عمدت إلي تأدية ذاته فحسب ، قبل أن يحدث فيه بدخول العوامل شي ء من تأثيراتها، فحقك أن تلفظ به موقوفا. ألا تري أنك إذا أردت أن تلقي علي الحاسب أجناسا مختلفة ليرفع حسبانها، كيف تصنع و كيف تلقيها أغفالا من سمة الاعراب ؟ فتقول : دار، غلام ، جارية، ثوب ، بساط. ولو أعربت ركبت شططا. فإن قلت : لم قضيت لهذه الالفاظ بالاسمية ؟ و هلا زعمت أنها حروف كما وقع في عبارات المتقدمين ؟ قلت : قد استو ضحت بالبرهان النير أنها أسماء غير حروف ، فعلمت أن قولهم خليق بأن يصرف إلي التسامح ، و قد وجدناهم متسامحين في تسمية كثير من الاسماء التي لا يقدح إشكال في اسميتها كالظروف و غيرها بالحروف ، مستعملين الحرف في معني الكلمة، و ذلك أن قولك : "ألف " دلالته علي أوسط حروف "قال ، وقام " دلالة "فرس " علي الحيوان المخصوص ، لافضل فيما يرجع إلي التسمية بين الدلالتين . ألاتري أن الحرف : مادل علي معني في غيره ، و هذا كما تري دال علي معني في نفسه ، و لانها متصرف فيها بالامالة كقولك : با، تا. و بالتفخيم كقولك : يا، ها. و بالتعريف ، و التنكير، و الجمع و التصغير، و الوصف ، و الاسناد، و الاضافة، و جميع ما للاسماء المتصرفة. ثم إني عثرت من جانب الخليل علي نص في ذلك . قال سيبويه : قال الخليل يوما و سأل أصحابه : كيف تقولون إذا أردتم أن تلفظوا بالكاف التي في لك ، و الباء التي في ضرب ؟ فقيل : نقول : باء، كاف ، فقال : إنما جئتم بالاسم ، و لم تلفظوا بالحرف ، و قال : أقول : كه ، به . و ذكر أبو علي في كتاب الحجة في (يس ): و إمالة يا، أنهم قالوا: يا زيد، في النداء، فأمالوا و إن كان حرفا، قال : فإذا كانوا قد أمالوا ما لا يمال من الحروف من أجل الياء، فلان يميلوا الاسم الذي هو يس أجدر. ألاتري أن هذه الحروف أسماء لما يلفظ بها ؟ فإن قلت : من أي قبيل هي من الاسماء ، أمعربة أم مبنية ؟ قلت : بل هي أسماء معربة، و إنما سكنت سكون زيد و عمرو و غيرهما من الاسماء حيث لايمسها إعراب لفقد مقتضيه و موجبه . و الدليل علي أن سكونها وقف و ليس ببناء: أنها لو بنيت لحذي بها حذو: كيف ، و أين ، و هؤلاء. و لم يقل : ص ، ق ، ن مجموعا فيها بين الساكنين . فإن قلت : فلم لفظ المتهجي بما آخره ألف منها مقصورا، فلما أعرب مد فقال هذه باء، و ياء، و هاء، و ذلك يخيل أن و زانها و زان قولك "لا" مقصورة، فإذا جعلتها اسما مددت فقلت : كتبت لاء ؟ قلت : هذا التخيل يضمحل بما لخصته من الدليل ، و السبب في أن قصرت متهجاة، و مدت حين مسها الاعراب : أن حال التهجي خليقة بالاخف الاوجز، و استعمالها فيه أكثر. فإن قلت : قد تبين أنها أسماء لحروف المعجم ، و أنها من قبيل المعربة، و أن سكون أعجازها عند الهجاء لاجل الوقف ، فما وجه وقوعها علي هذه الصورة فواتح للسور ؟ قلت : فيه أوجه : أحدها و عليه إطباق الاكثر: أنها أسماء السور. و قد ترجم صاحب الكتاب الباب الذي كسره علي ذكرها في حد مالا ينصرف ب "باب أسماء السور" و هي في ذلك علي ضربين : أحدهما مالا يتأتي فيه إعراب ، نحو: كهيعص ، و المر. و الثاني : ما يتأتي فيه الاعراب ، و هو إما أن يكون اسما فردا كص وق ون ، أو أسماء عدة مجموعها علي زنة مفرد ك "حم و طس و يس ،" فإنها موازنة لقابيل و هابيل ، و كذلك طسم يتأتي فيها أن تفتح نونها، و تصير ميم مضمومة إلي طس فيجعلا اسما واحد، كدارابجرد، فالنوع الاول محكي ليس إلا، و أما النوع الثاني فسائغ فيه الامران : الاعراب ،و الحكاية، قال قاتل محمد بن طلحة السجاد و هو شريح ابن أوفي العبسي يذكرني حاميم و الرمح شاجر فهلا تلا حاميم قبل التقدم فأعرب حاميم و منعها الصرف ، و هكذا كل ما أعرب من أخواتها، لاجتماع سببي منع الصرف فيها، و هما: العلمية، و التأنيث . و الحكاية أن تجي ء بالقول بعد نقله علي استبقاء صورته الاولي . كقولك : دعني من تمرتان ، و بدأت بالحمد لله ، و قرأت سورة أنزلناها. قال : وجدنا في كتاب بني تميم أحق الخيل بالركض المعار و قال ذوالرمة: سمعت الناس ينتجعون غيثا فقلت لصيدح انتجعي بلالا و قال آخر: تنادوا بالرحيل غدا و في ترحالهم نفسي و روي منصوبا و مجرورا. و يقول أهل الحجاز في استعلام من يقول : رأيت زيدا، من زيدا؟ و قال سيبويه : سمعت من العرب : لامن أين يافتي . فإن قلت : فما وجه قراءة من قرأ: ص ، و ق ، و ن مفتوحات ؟ قلت : الاوجه أن يقال : ذاك نصب و ليس بفتح ، و إنما لم يصحبه التنوين لامتناع الصرف علي ما ذكرت . و انتصابها بفعل مضمر. نحو: اذكر، و قدا جاز سيبويه مثل ذلك في : حم ، و طس ، و يس لو قري به . و حكي أبوسعيد السيرافي أن بعضهم قرأ: يس .و يجوز أن يقال : حركت لالتقاء الساكنين ، كما قرأ: (ولا الضألين ). فإن قلت : هلا زعمت أنها مقسم بها ؟ و أنها نصبت قولهم : نعم الله لافعلن ، و آي الله لافعلن ، علي حذف حرف الجر و إعمال فعل القسم ؟ و قال ذوالرمة: * ألا رب من قلبي له الله ناصح * و قال آخر: * فذاك أمانة الله الثريد * ؟ قلت : إن القرآن و القلم بعد هذه الفواتح محلوف بهما، فلو زعمت ذلك لجمعت بين قسمين علي مقسم واحد و قد استكرهوا ذلك . قال الخليل في قوله عز و جل : (والليل إذا يغشي ، و النهار إذا تجلي ، و ما خلق الذكر و الانثي ): الواوان الاخريان ليستا بمنزلة الاولي ، ولكنهما الواوان اللتان تضمان الاسماء إلي الاسماء في قولك : مررت بزيد و عمرو، و الاولي بمنزلة الباء و التاء. قال سيبويه : قلت للخليل : فلم لاتكون الاخريان بمنزلة الاولي ؟ فقال : إنما أقسم بهذه الاشياء علي شي ء، ولو كان انقضي قسمه بالاول علي شي ء لجاز أن يستعمل كلاما آخر، فيكون كقولك بالله لافعلن ، بالله لاخرجن اليوم . و لا يقوي أن تقول : و حقك و حق زيد لافعلن . والواو الاخيرة واو قسم لايجوز إلا مستكرها قال : و تقول و حياتي ثم حياتك لافعلن ، فثم ههنا بمنزلة الواو. هذا و لاسبيل فيما نحن بصدده إلي أن تجعل الواو للعطف ، لمخالفة الثاني الاول في الاعراب . فان قلت : فقدرها مجرورة بإضمار الباء القسمية لابحذفها، فقد جاء عنهم : الله لافعلن مجرورا، و نظيره قولهم : لاه أبوك ، غير أنها فتحت في موضع الجر لكونها غير مصروفة، و اجعل الواو للعطف حتي يستتب لك المصير إلي نحو ما أشرت إليه . قلت : هذا لايبعد عن الصواب ، و يعضده مارووا عن ابن عباس رضي الله عنه أنه قال : أقسم الله بهذه الحروف . فإن قلت : فما وجه قراءة بعضهم ص و ق بالكسر ؟ قلت : وجهها ما ذكرت من التحريك لالتقاء الساكنين ، و الذي يبسط من عذر المحرك : أن الوقف لما استمر بهذه الاسامي ، شاكلت لذلك ما اجتمع في آخره ساكنان من المبنيات ، فعوملت تارة معاملة "الان " و أخري معاملة "هؤلاء". فإن قلت : هل تسوغ لي في المحكية مثل ما سوغت لي في المعربة من إرادة معني القسم ؟ قلت : لا عليك في ذلك ، و أن تقدر حرف القسم مضمرا في نحو قوله عز و جل : (حم و الكتاب المبين )، كأنه قيل : أقسم بهذه السورة، و بالكتاب المبين : إنا جعلناه . و أما قوله صلي الله عليه و سلم "حم لا يبصرون " فيصلح أن يقضي له بالجر و النصب جميعا علي حذف الجار و إضماره . فان قلت : فما معني تسمية السور بهذه الالفاظ خاصة ؟ قلت : كأن المعني في ذلك الاشعار بأن الفرقان ليس إلا كلما عربية معروفة التركيب من مسميات هذه الالفاظ، كما قال عز من قائل : (قرآنا عربيا). فان قلت : فما بالها مكتوبة في المصحف علي صور الحروف أنفسها، لا علي صور أساميها ؟ قلت : لان الكلم لما كانت مركبة من ذوات الحروف ، و استمرت العادة متي تهجيت و متي قيل للكاتب : اكتب كيت و كيت أن يلفظ بالاسماء و تقع في الكتابة الحروف أنفسها، عمل علي تلك الشاكلة المألوفة في كتابة هذه الفواتح . وأيضا فإن شهرة أمرها، و إقامة ألسن الاسود و الاحمر لها، و أن اللافظ بها غير متهجاة لا يحلي بطائل منها و أن بعضها مفرد لايخطر ببال غير ما هو عليه من مورده : أمنت وقوع اللبس فيها، و قد اتفقت في خط المصحف أشياء خارجة عن القياسات التي بني عليها علم الخط و الهجاء، ثم ما عاد ذلك بضير و لا نقصان ، لاستقامة اللفظ و بقاء الحفظ، و كان اتباع خط المصحف سنة لا تخالف . قال عبدالله بن درستويه في كتابه : المترجم بكتاب الكتاب المتمم : في الخط و الهجاء خطان لايقاسان : خط المصحف ، لانه سنة، و خط العروض ، لانه يثبت فيه ما أثبته اللفظ و يسقط عنه ما أسقطه . الوجه الثاني : أن يكون ورود هذه الاسماء هكذا مسرودة علي نمط التعديد كالايقاظ وقرع العصا لمن تحدي بالقرآن و بغرابة نظمه ، و كالتحريك للنظر في أن هذا المتلو عليهم و قد عجزوا عنه عن آخرهم كلام منظوم من عين ما ينظمون منه كلامهم ليؤديهم النظر إلي أن يستيقنوا أن لم تتساقط مقدرتهم دونه ، و لم تظهر معجزتهم عن أن ياتوا بمثله بعد المراجعات المتطاولة، و هم أمراء الكلام و زعماء الحوار، و هم الحراص علي التساجل في اقتصاب الخطب ، و المتهالكون علي الافتنان في القصيد و الرجز، و لم يبلغ من الجزالة و حسن النظم المبالغ التي بزت بلاغة كل ناطق ، و شقت غبار كل سابق ، و لم يتجاوز الحد الخارج من قوي الفصحاء، و لم يقع و راء مطامح أعين البصراء، إلا لانه ليس بكلام البشر، و أنه كلام خالق القوي و القدر. و هذا القول من القوة و الخلاقة بالقبول بمنزل ، و لناصره علي الاول أن يقول : إن القرآن إنما نزل بلسان العرب مصبوبا في أساليهم و استعمالاتهم ، و العرب لم تتجاوز ما سموا به مجموع اسمين ، و لم يسم أحد منهم بمجموع ثلاثة أسماء و أربعة و خسمة، و القول بأنها أسماء السور حقيقة: يخرج إلي ما ليس في لغة العرب ، و يؤدي أيضا إلي صيرورة الاسم و المسمي واحدا. فإن اعترضت عليه بأنه قول مقول علي وجه الدهر و أنه لاسبيل إلي رده ، أجابك بأن له محملا سوي ما يذهب إليه ، و أنه نظير قول الناس : فلان يروي : قفا نبك ، و عفت الديار. و يقول الرجل لصاحبه : ما قرأت ؟ فيقول (الحمدلله ) و (براءة من الله و رسوله ) و (يوصيكم الله في أولادكم ) و (الله نور السموات و الارض ). و ليست هذه الجمل بأسامي هذه القصائد و هذه السور و الاي ، و إنما تعني رواية القصيدة التي ذاك استهلالها، و تلاوة السورة أو الاية التي تلك فاتحتها. فلما جري الكلام علي أسلوب من يقصد التسمية، و استفيد منها ما يستفاد من التسمية، قالوا ذلك علي سبيل المجاز دون الحقيقة. و للمجيب عن الاعتراضين علي الوجه الاول أن يقول : التسمية بثلاثة أسماء فصاعدا مستنكرة لعمري و خروج عن كلام العرب ، و لكن إذا جعلت اسما واحدا علي طريقة حضرموت ، فأما غير مركبة منثورة نثر أسماء العدد فلا استنكار فيها، لانها من باب التسمية بما حقه أن يحكي حكاية، كما سموا: بتأبط شرا، و برق نحره ، و شاب قرناها. و كما لو سمي : بزيد منطلق ، أو بيت شعر. و ناهيك بتسوية سيبويه بين التسمية بالجملة و البيت من الشعر، و بين التسمية بطائفة من أسماء حروف المعجم ، دلالة قاطعة علي صحة ذلك . و أما تسمية السورة كلها بفاتحتها، فليست بتصيير الاسم المسمي واحدا، لانها تسمية مؤلف بمفرده ، و المؤلف غير المفرد. الاتري أنهم جعلوا اسم الحرف مؤلفا منه و من حرفين مضمومين إليه ، كقولهم : صاد، فلم يكن من جعل الاسم و المسمي واحدا حيث كان الاسم مؤلفا و المسمي مفردا. الوجه الثالث : أن ترد السور مصدرة بذلك ليكون اول ما يقرع الاسماع مستقلا بوجه من الاعراب ، و تقدمة من دلائل الاعجاز. و ذلك أن النطق بالحروف أنفسها كانت العرب فيه مستوية الاقدام : الاميون منهم و أهل الكتاب ، بخلاف النطق بأسامي الحروف ، فإنه كان مختصا بمن خط و قرأ و خالط أهل الكتاب و تعلم منهم ، و كان مستغربا مستبعدا من الامي التكلم بها استبعاد الخط و التلاوة، كما قال عز و جل : (و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لاتخطه بيمينك أذا لارتاب المبطون ). فكان حكم النطق بذلك مع اشتهار أنه لم يكن ممن اقتبس شيئا من أهله حكم الاقاصيص المذكورة في القرآن ، التي لم تكن قريش و من دان بدينها في شي ء من الاحاطة بها، في أن ذلك حاصل له من جهة الوحي ، و شاهد بصحة نبوته ، و بمنزلة أن يتكلم بالرطانة من غير أن يسمعها من أحد. و اعلم أنك إذا تأملت ما أورده الله عز سلطانه في الفواتح من هذه الاسماء. وجدتها نصف أسامي حروف المعجم أربعة عشر سواء، وهي : الالف ، و اللام ، و الميم ، و الصاد، و الراء، و الكاف ، و الهاء، و الياء، و العين ، و الطاء، و السين ، و الحاء، و القاف ، و النون في تسع و عشرين سورة علي عدد حروف المعجم . ثم إذا نظرت في هذه الاربعة عشر وجدتها مشتملة علي أنصاف أجناس الحروف ، بيان ذلك أن فيها من المهموسة نصفها: الصاد، و الكاف ، و الهاء، و السين ، و الحاء. و من المجهورة نصفها: الالف ، و اللام ، و الميم ، و الراء، و العين ، و الطاء، و القاف ، و الياء، و النون . و من الشديدة نصفها: الالف و الكاف ، و الطاء، و القاف . و من الرخوة نصفها: اللام ، و الميم ، و الراء، و الصاد، و الهاء، و العين ، و السين ، و الحاء، و الياء، و النون . و من المطبقة نصفها: الصاد، و الطاء. و من المنفتحة نصفها: الالف ، و اللام ، و الميم ، و الراء، و الكاف ، و الهاء، و العين ، و السين ، و الحاء، و القاف ، و الياء، و النون . و من المستعلية نصفها: القاف ، و الصاد، و الطاء. و من المنخفضة نصفها: الالف ، و اللام ، و الميم ، و الراء، و الكاف ، و الهاء، و الياء، و العين ، و السين ، و الحاء، و النون . و من حروف القلقلة نصفها: القاف ، و الطاء. ثم إذا استقريت الكلم و تراكيبها، رأيت الحروف التي ألغي الله ذكرها من هذه الاجناس المعدودة مكثورة بالمذكورة منها، فسبحان الذي دقت في كل شي ء حكمته . و قد علمت أن معظم الشي ء و جله ينزل منزلة كله ، و هو المطابق للطائف التنزيل و اختصاراته ، فكأن الله عز اسمه عدد علي العرب الالفاظ التي منها تراكيب كلامهم ، أشارة إلي ما ذكرت من التبكيت لهم و إلزام الحجة إياهم . و مما يدل علي أنه تغمد بالذكر من حروف المعجم أكثرها و قوعا في تراكيب الكلم ، أن الالف و اللام لما تكاثر وقوعهما فيها جاءتا في معظم هذه الفواتح مكررتين ، و هي : فواتح سورة البقرة، و آل عمران ، و الروم ، و العنكبوت و لقمان ، و السجدة، و الاعراف ، و الرعد، و يونس ، و إبراهيم ، و هود، و يوسف ، و الحجر. فان قلت : فهلا عددت بأجمعها في أول القرآن ؟ و مالها جاءت مفرقة علي السور ؟ قلت : لان أعادة التنبيه علي أن المتحدي به مؤلف منها لاغير، و تجديده في غير موضع واحد أوصل إلي الغرض و أقر له في الاسماع و القلوب من أن يفرد ذكره مرة، و كذلك مذهب كل تكرير جاء في القرآن فمطلوب به تمكين المكرر في النفوس و تقريره . فان قلت : فهلا جاءت علي و تيرة واحدة ؟ و لم اختلفت أعداد حروفها فوردت ص و ق و ن علي حرف ، و طه و طس و يس و حم علي حرفين ، و الم و الر و طسم علي ثلاثة أحرف ، و المص و المر علي أربعة أحرف ، و كهيعص و حم عسق علي خمسة أحرف ؟ قلت : هذا علي إعادة افتنانهم في أساليب الكلام ، و تصرفهم فيه علي طرق شي و مذاهب متنوعة. و كما أن أبنية كلماتهم علي حرف و حرفين إلي خمسة أحرف لم تتجاوز ذلك ، سلك بهذه الفواتح ذلك المسلك . فإن قلت : فما وجه اختصاص كل سورة بالفاتحة التي اختصت بها ؟ قلت : إذا كان الغرض هو التنبيه و المبادي كلها في تأدية هذا الغرض سواء لامفاضلة كان تطلب وجه الاختصاص ساقطا، كما إذا سمي الرجل بعض أولاده زيدا و الاخر عمرا، لم يقل له : لم خصصت و لدك هذا بزيد و ذاك بعمرو ؟ لان الغرض هو التمييز و هو حاصل أية سلك ، و لذلك لايقال : لم سمي هذا الجنس بالرجل و ذاك بالفرس ؟ و لم قيل للاعتماد الضرب ؟ و للانتصاب القيام ؟ و لنقيضه القعود ؟ فإن قلت : ما بالهم عدوا بعض هذه الفواتح آية دون بعض ؟ قلت : هذا علم توقيفي لامجال للقياس فيه كمعرفة السور. أما الم فَية حيث وقعت من السور المفتتحة بها. و هي ست . و كذلك المص آية، و المرلم تعد آية، و الر ليست بَية في سورها الخمس ، و طسم آية في سورتيها، و طه و يس آيتان ، و طس ليست بَية، و حم آية في سورها كلها، و حم عسق آيتان ، و كهيعص آية واحدة، و ص و ق و ن ثلاثتها لم تعد آية. هذا مذهب الكوفيين و من عداهم ، لم يعدوا شيئا منها آية. فإن قلت : فكيف عد ما هو في حكم كلمة واحدة آية ؟ قلت : كما عد الرحمن وحده و مدهامتان وحدها آيتين علي طريق التوقيف . فإن قلت : ما حكمها في باب الوقف ؟ قلت : يوقف علي جميعها وقف التمام إذا حملت علي معني مستقل غير محتاج إلي ما بعده ، و ذلك إذا لم تجعل أسماء للسور و نعق بها كما ينعق بالاصوات أو جعلت وحدها أخبار ابتداء محذوف كقوله عزقائلا: (الم الله ) أي هذه الم ثم ابتدأ فقال (الله لا إله إلا هو). فإن قلت : هل لهذه الفواتح محل من الاعراب ؟ قلت : نعم لها محل فيمن جعلها أسماء للسور لانها عنده كسائر الاسماء الاعلام . فإن قلت : ما محلها ؟ قلت : يحتمل الاوجه الثلاثة، أما الرفع : فعلي الابتداء، و أما النصب و الجر، فلما مر من صحة القسم بها و كونها بمنزلة الله و الله علي اللغتين . و من لم يجعلها أسماء للسور، لم يتصور أن يكون لها محل في مذهبه ، كما لا محل للجمل المبتدأة و للمفردات المعددة.
تفسیر نمونه
سوره بقرة مقدمه اين سوره در ((مدينه )) نازل شده ، و 286 آيه است محتواى سوره بقره اين سوره كه طولانى ترين سوره هاى قرآن مجيد است مسلما يكجا نازل نشده ، بلكه در فواصل مختلف ، و به مناسبتهاى نيازهاى گوناگون جامعه اسلامى ، در مدينه نازل گرديده است . ولى با اين حال جامعيت آن از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى اجتماعى ، سياسى و اقتصادى ) قابل انكار نيست . چه اينكه در اين سوره : 1 بحثهائى پيرامون توحيد و شناسائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرار آفرينش آمده است . 2 بحثهائى در زمينه معاد و زندگى پس از مرگ ، مخصوصا مثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داستان عزيز. 3 بحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى . 4 بحثهائى بسيار مفصل و طولانى درباره يهود و منافقان و موضعگيريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن ، و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه . 5 بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصا ابراهيم (عليه السلام ) و موسى (عليه السلام ). 6 بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه ، جهاد در راه خدا، حج و تغيير قبله ، ازدواج و طلاق ، احكام تجارت و دين ، و قسمت مهمى از احكام ربا و مخصوصا بحثهاى فراوانى در زمينه انفاق در راه خدا، و همچنين مساءله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيت و مانند آن . و اما نامگذارى اين سوره به البقره به خاطر داستانى است در مورد گاو بنى اسرائيل كه شرح آن در آيات 67 تا 73 به خواست خدا خواهد آمد. فضيلت سوره بقره در فضيلت اين سوره روايات پر اهميتى در منابع اسلامى نقل شده است : از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل مى كند كه پرسيدند: اى سوره القرآن افضل ؟ قال : البقرة ، قيل اى آية البقرة افضل ؟ قال آية الكرسى :((كداميك از سوره هاى قرآن از همه برتر است ؟ فرمود: سوره بقره ، عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: آية الكرسى )). <1> افضليت اين سوره ظاهرا به خاطر جامعيت آنست ، و افضل بودن آية الكرسى به خاطر محتواى توحيدى خاص آن مى باشد كه به خواست خدا در تفسير آن خواهد آمد. و اين منافات ندارد كه بعضى از سوره هاى ديگر قرآن از جهات ديگرى برترى داشته باشند، چرا كه از ديدگاه هاى مختلف به آنها نظر شده است . و نيز از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل شده است كه فرمود كسى كه چهار آيه از آغاز سوره بقره و آية الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر آن را بخواند هرگز در جان و مال خود ناخوش آيندى نخواهد ديد، و شيطان به او نزديك نمى شود، و قرآن را فراموش نخواهد كرد. <2> در اينجا لازم مى دانيم كه اين حقيقت مهم را تكرار كنيم ، كه ثوابها و فضيلتها و پاداشهاى مهمى كه براى تلاوت قرآن يا سوره ها و آيات خاصى نقل شده هرگز مفهومش اين نيست كه انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت كند. بلكه خواندن قرآن براى فهميدن ، و فهميدن براى انديشيدن ، و انديشيدن براى عمل است . اتفاقا هر فضيلتى درباره سورهاى يا آيه اى ذكر شده تناسب بسيار زيادى با محتواى آن سوره يا آيه دارد. مثلا در فضيلت سوره نور چنين مى خوانيم كه هر كس بر آن مداومت كند خداوند او و فرزندانش را از آلودگى به زنا حفظ مى كند . اين به خاطر آنست كه محتواى سوره نور دستورات مهمى در زمينه مبارزه با انحرافات جنسى دارد: دستور به تسريع ازدواج افراد مجرد دستور به حجاب ، دستور به ترك چشم چرانى و نگاه هاى هوس آلود، دستور به ترك شايعه پراكنى و نسبتهاى ناروا، و بالاخره دستور به اجراى حد شرعى درباره زنان و مردان زناكار. بديهى است اگر محتواى اين سوره در جامعه يا خانوادهاى پياده شود آلودگى به زنا نخواهد بود. همچنين آياتى از سوره بقره كه در بالا اشاره شد و اتفاقا همه در زمينه توحيد و ايمان به غيب ، و خداشناسى و پرهيز از وسوسه هاى شيطانى است ، اگر كسى بخواند و محتواى آنرا در عمق جانش پياده كند، مسلما آن فضائل را خواهد داشت . درست است كه خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد، ولى ثواب اصلى و اساس و آثار سازنده هنگامى خواهد بود كه مقدمهاى براى انديشه و عمل باشد. تحقيق درباره حروف مقطعه قرآن در آغاز بيست و نه سوره از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه برخورد مى كنيم و چنانكه از نامش پيدا است اين حروف حروفى بريده از هم به نظر مى رسد، و كلمه مفهومى را ظاهرا نمى سازد. حروف مقطعه قرآن همى شه جزء كلمات اسرار آميز قرآن محسوب مى شده ، و مفسران براى آن تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند، و با گذشت زمان و تحقيقات جديد دانشمندان تفسيرهاى تازهاى براى آن پيدا مى شود. جالب اينكه در هيچيك از تواريخ نديدهايم كه عرب جاهلى و مشركان وجود حروف مقطعه را در آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن بر پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خرده بگيرند، و آن را وسيله اى براى استهزاء و سخريه قرار دهند، و اين خود مى رساند كه گويا آنها نيز از اسرار وجود حروف مقطعه كاملا بيخبر نبوده اند. به هر حال از ميان اين تفاسير چند تفسير است كه از همه مهمتر و معتبرتر به نظر مى رسد، و هماهنگ با آخرين تحقيقاتى است كه در اين زمينه به عمل آمده ، و ما اين چند تفسير را به تدريج در آغاز اين سوره ، و سوره آل عمران ، و سوره اعراف به خواست خدا بيان خواهيم كرد، اكنون به مهمترين آنها در اينجا مى پردازيم : اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميتى كه تمام سخنوران عرب و غير عرب را متحير ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است ، از نمونه همين حروفى است كه در اختيار همگان قرار دارد در عين اينكه قرآن از همان حروف الف باء و كلمات معمولى تركيب يافته ، به قدرى كلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند، روح را مملو از اعجاب و تحسين مى سازد، و افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مى نمايد، جمله بنديهاى مرتب و كلمات آن در بلندترين پايه قرار گرفته و معانى بلند را در قالب زيباترين الفاظ مى ريزدكه همانند و نظير ندارد. فصاحت و بلاغت قرآن بر كسى پوشيده نيست ، اين گفته صرف ادعا نمى باشد زيرا آفريدگار جهان همان كسى كه اين كتاب را بر پيامبر نازل كرده همه انسانها را دعوت به مقابله به مثل نموده است و از آنها خواسته كه همانند آن ، يا لااقل يك سوره مثل آنرا بياورند، او دعوت نموده است كه عموم جهانيان (جن و انس ) با همكارى و هم فكرى اگر مى توانند مانند آنرا بياورند اما همه عاجز و ناتوان ماندند، و اين نشان مى دهد كه مولود فكر آدمى نيست . درست همانطور كه خداوند بزرگ از خاك ، موجوداتى همچون انسان با آن ساختمان شگفت انگيز، و انواع پرندهگان زيبا، و جانداران متنوع ، و گياهان و گلهاى رنگارنگ ، مى آفريند و ما از آن كاسه و كوزه و مانند آن مى سازيم ، همچنين خداوند از حروف الفبا و كلمات معمولى ، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زيبا و كلمات موزون ريخته و اسلوب خاصى در آن بكار برده كه همه انگشت حيرت به دندان گرفته اند، آرى همين حروف در اختيار انسانها نيز هست ولى توانائى ندارند كه تركيبها و جملهبنديهائى بسان قرآن ابداع كنند. عصر طلائى ادبيات عرب جالب توجه اينكه : عصر جاهليت يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود همان اعراب باديه نشين ، همان پا برهنه ها و نيمه وحشيها با تمام محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، به طورى كه امروز، اشعارى كه يادگار آن دوران طلائى است ، از اصيلترين و پرمايه ترين اشعار عرب محسوب مى شود، و ذخائر گرانبهائى براى علاقمندان ادبيات عربى اصيل است ، اين خود بهترين دليل براى نبوغ ادبى و ذوق سخن پرورى اعراب در آن دوران مى باشد. عربها در زمان جاهليت يك بازار بزرگ سال به نام ((بازار عكاظ)) داشتند كه در عين حال يك مجمع مهم ادبى و كنگره سياسى و قضائى نيز محسوب مى باشد. در اين بازار علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى عاليترين نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعراء و سخنسرايان توانا، در اين كنگره بزرگ عرضه مى گرديد، و بهترين آنها به عنوان ((شعر سال )) انتخاب مى شد كه هفت قطعه (يا ده قطعه ) آن به نام ((سبعه )) يا ((عشره معلقه )) معروف است ، و البته موفقيت در اين مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله اش بود. در چنان عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كردند، و در برابر آن زانو زدند (شرح بيشتر در زمينه تحدى قرآن و ناتوان ماندن از آوردن مثل آن را ذيل آيه 23 همين سوره خواهيد خواند). شاهد گويا گواه زنده اين تفسير براى حروف مقطعه حديثى است كه از على بن الحسين (عليهماالسلام ) امام سجاد (عليه السلام ) رسيده است آنجا كه مى فرمايد: كذب قريش واليهود بالقرآن و قالوا هذا سحر مبين ، تقوله فقال الله :((الم ذلك الكتاب …)): اى يا محمد هذا الكتاب الذى انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و م و هو بلغتكم و حروف هجائكم فاتوا بمثله ان كنتم صادقين …: ((قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است ، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است ، خداوند به آنها اعلام فرمود:((الم ذلك الكتاب )) يعنى اى محمد كتابى كه بر تو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعة (الف لام م ) و مانند آن است كه همان حروف الفباى شما است . <3> شاهد ديگر: حديثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (عليهماالسلام ) رسيده است آنجا كه مى فرمايد: ((…ثم قال ان الله تبارك و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن …))… خداوند بزرگ قرآن را نازل فرمود با همين حروفى كه جميع عرب با آن تكلم مى كنند، سپس فرمود: بگو اگر انس و جن با هم همكارى كنند كه مثل قرآن را بياورند توانائى بر آن را ندارند ….)) <4> نكته ديگرى كه اين نظريه را درباره معنى حروف مقطعه قرآن تائيد مى كند اين است كه در 24 مورد از آغاز سوره هائى كه با اين حروف شروع شده است ، بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به ميان آمده ، اين خود نشان مى دهد كه ارتباطى ميان اين دو، (حروف مقطعه و عظمت قرآن ) موجود است . اينك چند نمونه از آنها را در اينجا مى آوريم : 1 الر كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير(هود: 1 2) 2 طس تلك آيات القرآن و كتاب مبين (نمل 1 و 2 ). 3 الم تلك آيات الكتاب الحكيم (لقمان 1 و 2). 4 المص كتاب انزل اليك (اعراف 1 و 2). در تمام اين موارد و موارد بسيار ديگر از آغاز سوره هاى قرآن پس از ذكر حروف مقطعه سخن از قرآن به آمده ، و از عظمت آن بحث شده است . بعد از بيان حروف مقطعه قرآن اشاره به عظمت اين كتاب آسمانى كرده مى گويد:((اين همان كتاب با عظمت است كه هيچگونه ترديد در آن وجود ندارد)) (ذلك الكتاب لا ريب فيه ). اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه خداوند به پيامبر خويش وعده داده كتابى براى راهنمائى انسانها بر او نازل كند كه براى همه حق طلبان مايه هدايت و براى حقيقت جويان جاى ترديد در آن نباشد، و اكنون به وعده خود وفا كرده است . اما اينكه مى گويد هيچگونه شك و ترديد در آن وجود ندارد اين يك ادعا نيست بلكه منظور اين است كه محتواى قرآن آنچنان است كه خود شهادت بر حقانيت خويش مى دهد، و همچون طبله عطار است خاموش و هنرنماى و به تعبير ديگر: آنچنان آثار صدق و عظمت و انسجام و استحكام و عمق معانى و شيرينى و فصاحت لغات و تعبيرات در آن نمايان است كه هر گونه وسوسه و شك را از خود دور مى كند، و مصداق آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است مى باشد. جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى كاهد، بلكه با پيشرفت علوم و برداشته شدن پرده از روى اسرار كائنات حقائق قرآن روشنتر مى گردد، و هر قدر علم به سوى تكامل پيش مى رود درخشش اين آيات بيشتر مى شود. اين يك ادعا نيست ، واقعيتى است كه به خواست خدا در لابلاى همين كتاب تفسير به آن پى خواهيم برد. 1- چرا اشاره به دور ؟ ميدانيم كلمه ((ذلك )) در لغت عرب اسم اشاره بعيد است ، بنابر اين ذلك الكتاب مفهومش ((آن كتاب )) است ، در حالى كه در اينجا بايد از اشاره به نزديك استفاده مى شد، و ((هذا الكتاب )) مى گفت چرا كه قرآن در دسترسى مردم قرار گرفته بود. اين به خاطر آن است كه گاهى از اسم اشاره بعيد براى بيان عظمت چيز يا شخصى استفاده مى شود، يعنى آنقدر مقام آن بالا است كه گوئى در نقطه دور دستى در اوج آسمانها، قرار گرفته است در تعبيرات فارسى نيز نظير آن را داريم فى المثل در حضور افراد بزرگ مى گوئيم : ((اگر آن سرور اجازه دهند چنين كار را مى كنيم )). در حالى كه بايد اين سرور گفته شود، اين تنها براى بيان عظمت و بلندى مقام است . در بعضى ديگر از آيات قرآن تعبير به ((تلك )) شده كه آنهم اشاره بعيد است مانند تلك آيات الكتاب الحكيم )) (لقمان آيه 2). 2- معنى كتاب كتاب به معنى مكتوب و نوشته شده است ، و بدون ترديد منظور از كتاب در آيه مورد بحث قرآن مجيد است . در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه مگر تمام قرآن در آن روز نوشته شده بود؟ در پاسخ اين سؤ ال مى گوئيم نوشته شدن تمام قرآن لازم نيست چرا كه قرآن هم به كل اين كتاب گفته مى شود و هم به اجزاء آن . به علاوه ((كتاب )) گاهى به معنى وسيعترى اطلاق مى شود به معنى مطالبى كه درخور نوشتن است و به صورت مكتوب بيرون خواهد آمد، هر چند تا آن زمان نوشته نشده باشد، در سوره ص آيه 29 مى خوانيم : كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته : ((اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم ، كتابى است پر بركت تا مردم در آيات آن بينديشند)) مسلم است كه قرآن قبل از نزولش به صورت نوشتهاى در ميان انسانها وجود نداشت . اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به كتاب اشاره به مكتوب بودنش در ((لوح محفوظ)) باشد (درباره لوح محفوظ در جاى خود بحث خواهيم كرد). <5> 3- هدايت چيست ؟ كلمه هدايت در قرآن در مورد فراوانى استعمال شده است ولى ريشه و اساس همه آنها به دو معنى بازگشت مى كند: 1((هدايت تكوينى )) كه در تمام موجودات جهان وجود دارد (منظور از هدايت تكوينى رهبرى موجودات به وسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمنديهاى حساب شده جهان هستى است ). قرآن مجيد در اين زمينه از زبان موسى (عليه السلام ) مى گويد: ربنا الذى اعطى كل شيى ء خلقه ثم هدى : ((پروردگار ما همان كسى است كه همه چيز را آفريد و سپس آن را هدايت كرد)) (طه 50). 2 ((هدايت تشريعى )) كه به وسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى گيرد و انسانها با تعليم و تربيت آنان در مسير تكامل پيش ميروند شاهد آن نيز در قرآن فراوان است از جمله مى خوانيم : و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا: ((آنها را راهنمايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى كنند)) (انبياء 73). 4- چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزكاران است ؟ مسلما قرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده ، ولى چرا در آيه فوق هدايت قرآن مخصوص پرهيزكاران معرفى گرديده ؟ علت آن اين است كه تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسليم در مقابل حق و پذيريش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است ) محال است انسان از هدايت كتابهاى آسمانى و دعوت انبياء بهره بگيرد. به تعبير ديگر: افراد فاقد ايمان دو گروهند: گروهى هستند كه در جستجوى حقند و اين مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد كه هر جا حق را ببينند پذيرا مى شوند. گروه ديگرى افراد لجوج و متعصب و هواپرستى هستند كه نه تنها در جستجوى حق نيستند بلكه هر جا آن را بيابند براى خاموش كردنش تلاش مى كنند. مسلما قرآن و هر كتاب آسمانى ديگر تنها به حال گروه اول مفيد بوده و هست و گروه دوم از هدايت آن بهره اى نخواهند گرفت . و باز به تعبير ديگر: علاوه بر ((فاعليت فاعل )) ((قابليت قابل )) نيز شرط است ، هم در هدايت تكوينى و هم در هدايت تشريعى . زمين شوره زار هرگز سنبل بر نيارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد بلكه بايد زمين آماده باشد تا از قطرات زنده كننده باران بهره گيرد. سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاك نشود، بذر هدايت را نمى پذيرد، و لذا خداوند مى فرمايد:((قرآن هادى و راهنماى متقيان است )).
پاورقی :
1-نورالثقلين جلد اول صفحه 26 و مجمع البيان جلد اول صفحه 32.
2-کتاب ثواب الاعمال (طبق نقل نوالثقلين ج 1 ص 26).
3-تفسير برهان جلد اول صفحه 54.
4-توحيد صدوق صفحه 162 چاپ 1375 هجري قمري.
5-به جلد دهم تفسير نمونه صفحه 241 مراجعه شود (ذيل آيه 39 سوره رعد).
سوره بقرة مقدمه اين سوره در ((مدينه )) نازل شده ، و 286 آيه است محتواى سوره بقره اين سوره كه طولانى ترين سوره هاى قرآن مجيد است مسلما يكجا نازل نشده ، بلكه در فواصل مختلف ، و به مناسبتهاى نيازهاى گوناگون جامعه اسلامى ، در مدينه نازل گرديده است . ولى با اين حال جامعيت آن از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى اجتماعى ، سياسى و اقتصادى ) قابل انكار نيست . چه اينكه در اين سوره : 1 بحثهائى پيرامون توحيد و شناسائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرار آفرينش آمده است . 2 بحثهائى در زمينه معاد و زندگى پس از مرگ ، مخصوصا مثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داستان عزيز. 3 بحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى . 4 بحثهائى بسيار مفصل و طولانى درباره يهود و منافقان و موضعگيريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن ، و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه . 5 بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصا ابراهيم (عليه السلام ) و موسى (عليه السلام ). 6 بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه ، جهاد در راه خدا، حج و تغيير قبله ، ازدواج و طلاق ، احكام تجارت و دين ، و قسمت مهمى از احكام ربا و مخصوصا بحثهاى فراوانى در زمينه انفاق در راه خدا، و همچنين مساءله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيت و مانند آن . و اما نامگذارى اين سوره به البقره به خاطر داستانى است در مورد گاو بنى اسرائيل كه شرح آن در آيات 67 تا 73 به خواست خدا خواهد آمد. فضيلت سوره بقره در فضيلت اين سوره روايات پر اهميتى در منابع اسلامى نقل شده است : از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل مى كند كه پرسيدند: اى سوره القرآن افضل ؟ قال : البقرة ، قيل اى آية البقرة افضل ؟ قال آية الكرسى :((كداميك از سوره هاى قرآن از همه برتر است ؟ فرمود: سوره بقره ، عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: آية الكرسى )). <1> افضليت اين سوره ظاهرا به خاطر جامعيت آنست ، و افضل بودن آية الكرسى به خاطر محتواى توحيدى خاص آن مى باشد كه به خواست خدا در تفسير آن خواهد آمد. و اين منافات ندارد كه بعضى از سوره هاى ديگر قرآن از جهات ديگرى برترى داشته باشند، چرا كه از ديدگاه هاى مختلف به آنها نظر شده است . و نيز از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل شده است كه فرمود كسى كه چهار آيه از آغاز سوره بقره و آية الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر آن را بخواند هرگز در جان و مال خود ناخوش آيندى نخواهد ديد، و شيطان به او نزديك نمى شود، و قرآن را فراموش نخواهد كرد. <2> در اينجا لازم مى دانيم كه اين حقيقت مهم را تكرار كنيم ، كه ثوابها و فضيلتها و پاداشهاى مهمى كه براى تلاوت قرآن يا سوره ها و آيات خاصى نقل شده هرگز مفهومش اين نيست كه انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت كند. بلكه خواندن قرآن براى فهميدن ، و فهميدن براى انديشيدن ، و انديشيدن براى عمل است . اتفاقا هر فضيلتى درباره سورهاى يا آيه اى ذكر شده تناسب بسيار زيادى با محتواى آن سوره يا آيه دارد. مثلا در فضيلت سوره نور چنين مى خوانيم كه هر كس بر آن مداومت كند خداوند او و فرزندانش را از آلودگى به زنا حفظ مى كند . اين به خاطر آنست كه محتواى سوره نور دستورات مهمى در زمينه مبارزه با انحرافات جنسى دارد: دستور به تسريع ازدواج افراد مجرد دستور به حجاب ، دستور به ترك چشم چرانى و نگاه هاى هوس آلود، دستور به ترك شايعه پراكنى و نسبتهاى ناروا، و بالاخره دستور به اجراى حد شرعى درباره زنان و مردان زناكار. بديهى است اگر محتواى اين سوره در جامعه يا خانوادهاى پياده شود آلودگى به زنا نخواهد بود. همچنين آياتى از سوره بقره كه در بالا اشاره شد و اتفاقا همه در زمينه توحيد و ايمان به غيب ، و خداشناسى و پرهيز از وسوسه هاى شيطانى است ، اگر كسى بخواند و محتواى آنرا در عمق جانش پياده كند، مسلما آن فضائل را خواهد داشت . درست است كه خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد، ولى ثواب اصلى و اساس و آثار سازنده هنگامى خواهد بود كه مقدمهاى براى انديشه و عمل باشد. تحقيق درباره حروف مقطعه قرآن در آغاز بيست و نه سوره از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه برخورد مى كنيم و چنانكه از نامش پيدا است اين حروف حروفى بريده از هم به نظر مى رسد، و كلمه مفهومى را ظاهرا نمى سازد. حروف مقطعه قرآن همى شه جزء كلمات اسرار آميز قرآن محسوب مى شده ، و مفسران براى آن تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند، و با گذشت زمان و تحقيقات جديد دانشمندان تفسيرهاى تازهاى براى آن پيدا مى شود. جالب اينكه در هيچيك از تواريخ نديدهايم كه عرب جاهلى و مشركان وجود حروف مقطعه را در آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن بر پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خرده بگيرند، و آن را وسيله اى براى استهزاء و سخريه قرار دهند، و اين خود مى رساند كه گويا آنها نيز از اسرار وجود حروف مقطعه كاملا بيخبر نبوده اند. به هر حال از ميان اين تفاسير چند تفسير است كه از همه مهمتر و معتبرتر به نظر مى رسد، و هماهنگ با آخرين تحقيقاتى است كه در اين زمينه به عمل آمده ، و ما اين چند تفسير را به تدريج در آغاز اين سوره ، و سوره آل عمران ، و سوره اعراف به خواست خدا بيان خواهيم كرد، اكنون به مهمترين آنها در اينجا مى پردازيم : اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميتى كه تمام سخنوران عرب و غير عرب را متحير ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است ، از نمونه همين حروفى است كه در اختيار همگان قرار دارد در عين اينكه قرآن از همان حروف الف باء و كلمات معمولى تركيب يافته ، به قدرى كلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند، روح را مملو از اعجاب و تحسين مى سازد، و افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مى نمايد، جمله بنديهاى مرتب و كلمات آن در بلندترين پايه قرار گرفته و معانى بلند را در قالب زيباترين الفاظ مى ريزدكه همانند و نظير ندارد. فصاحت و بلاغت قرآن بر كسى پوشيده نيست ، اين گفته صرف ادعا نمى باشد زيرا آفريدگار جهان همان كسى كه اين كتاب را بر پيامبر نازل كرده همه انسانها را دعوت به مقابله به مثل نموده است و از آنها خواسته كه همانند آن ، يا لااقل يك سوره مثل آنرا بياورند، او دعوت نموده است كه عموم جهانيان (جن و انس ) با همكارى و هم فكرى اگر مى توانند مانند آنرا بياورند اما همه عاجز و ناتوان ماندند، و اين نشان مى دهد كه مولود فكر آدمى نيست . درست همانطور كه خداوند بزرگ از خاك ، موجوداتى همچون انسان با آن ساختمان شگفت انگيز، و انواع پرندهگان زيبا، و جانداران متنوع ، و گياهان و گلهاى رنگارنگ ، مى آفريند و ما از آن كاسه و كوزه و مانند آن مى سازيم ، همچنين خداوند از حروف الفبا و كلمات معمولى ، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زيبا و كلمات موزون ريخته و اسلوب خاصى در آن بكار برده كه همه انگشت حيرت به دندان گرفته اند، آرى همين حروف در اختيار انسانها نيز هست ولى توانائى ندارند كه تركيبها و جملهبنديهائى بسان قرآن ابداع كنند. عصر طلائى ادبيات عرب جالب توجه اينكه : عصر جاهليت يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود همان اعراب باديه نشين ، همان پا برهنه ها و نيمه وحشيها با تمام محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، به طورى كه امروز، اشعارى كه يادگار آن دوران طلائى است ، از اصيلترين و پرمايه ترين اشعار عرب محسوب مى شود، و ذخائر گرانبهائى براى علاقمندان ادبيات عربى اصيل است ، اين خود بهترين دليل براى نبوغ ادبى و ذوق سخن پرورى اعراب در آن دوران مى باشد. عربها در زمان جاهليت يك بازار بزرگ سال به نام ((بازار عكاظ)) داشتند كه در عين حال يك مجمع مهم ادبى و كنگره سياسى و قضائى نيز محسوب مى باشد. در اين بازار علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى عاليترين نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعراء و سخنسرايان توانا، در اين كنگره بزرگ عرضه مى گرديد، و بهترين آنها به عنوان ((شعر سال )) انتخاب مى شد كه هفت قطعه (يا ده قطعه ) آن به نام ((سبعه )) يا ((عشره معلقه )) معروف است ، و البته موفقيت در اين مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله اش بود. در چنان عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كردند، و در برابر آن زانو زدند (شرح بيشتر در زمينه تحدى قرآن و ناتوان ماندن از آوردن مثل آن را ذيل آيه 23 همين سوره خواهيد خواند). شاهد گويا گواه زنده اين تفسير براى حروف مقطعه حديثى است كه از على بن الحسين (عليهماالسلام ) امام سجاد (عليه السلام ) رسيده است آنجا كه مى فرمايد: كذب قريش واليهود بالقرآن و قالوا هذا سحر مبين ، تقوله فقال الله :((الم ذلك الكتاب …)): اى يا محمد هذا الكتاب الذى انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و م و هو بلغتكم و حروف هجائكم فاتوا بمثله ان كنتم صادقين …: ((قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است ، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است ، خداوند به آنها اعلام فرمود:((الم ذلك الكتاب )) يعنى اى محمد كتابى كه بر تو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعة (الف لام م ) و مانند آن است كه همان حروف الفباى شما است . <3> شاهد ديگر: حديثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (عليهماالسلام ) رسيده است آنجا كه مى فرمايد: ((…ثم قال ان الله تبارك و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن …))… خداوند بزرگ قرآن را نازل فرمود با همين حروفى كه جميع عرب با آن تكلم مى كنند، سپس فرمود: بگو اگر انس و جن با هم همكارى كنند كه مثل قرآن را بياورند توانائى بر آن را ندارند ….)) <4> نكته ديگرى كه اين نظريه را درباره معنى حروف مقطعه قرآن تائيد مى كند اين است كه در 24 مورد از آغاز سوره هائى كه با اين حروف شروع شده است ، بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به ميان آمده ، اين خود نشان مى دهد كه ارتباطى ميان اين دو، (حروف مقطعه و عظمت قرآن ) موجود است . اينك چند نمونه از آنها را در اينجا مى آوريم : 1 الر كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير(هود: 1 2) 2 طس تلك آيات القرآن و كتاب مبين (نمل 1 و 2 ). 3 الم تلك آيات الكتاب الحكيم (لقمان 1 و 2). 4 المص كتاب انزل اليك (اعراف 1 و 2). در تمام اين موارد و موارد بسيار ديگر از آغاز سوره هاى قرآن پس از ذكر حروف مقطعه سخن از قرآن به آمده ، و از عظمت آن بحث شده است . بعد از بيان حروف مقطعه قرآن اشاره به عظمت اين كتاب آسمانى كرده مى گويد:((اين همان كتاب با عظمت است كه هيچگونه ترديد در آن وجود ندارد)) (ذلك الكتاب لا ريب فيه ). اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه خداوند به پيامبر خويش وعده داده كتابى براى راهنمائى انسانها بر او نازل كند كه براى همه حق طلبان مايه هدايت و براى حقيقت جويان جاى ترديد در آن نباشد، و اكنون به وعده خود وفا كرده است . اما اينكه مى گويد هيچگونه شك و ترديد در آن وجود ندارد اين يك ادعا نيست بلكه منظور اين است كه محتواى قرآن آنچنان است كه خود شهادت بر حقانيت خويش مى دهد، و همچون طبله عطار است خاموش و هنرنماى و به تعبير ديگر: آنچنان آثار صدق و عظمت و انسجام و استحكام و عمق معانى و شيرينى و فصاحت لغات و تعبيرات در آن نمايان است كه هر گونه وسوسه و شك را از خود دور مى كند، و مصداق آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است مى باشد. جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى كاهد، بلكه با پيشرفت علوم و برداشته شدن پرده از روى اسرار كائنات حقائق قرآن روشنتر مى گردد، و هر قدر علم به سوى تكامل پيش مى رود درخشش اين آيات بيشتر مى شود. اين يك ادعا نيست ، واقعيتى است كه به خواست خدا در لابلاى همين كتاب تفسير به آن پى خواهيم برد. 1- چرا اشاره به دور ؟ ميدانيم كلمه ((ذلك )) در لغت عرب اسم اشاره بعيد است ، بنابر اين ذلك الكتاب مفهومش ((آن كتاب )) است ، در حالى كه در اينجا بايد از اشاره به نزديك استفاده مى شد، و ((هذا الكتاب )) مى گفت چرا كه قرآن در دسترسى مردم قرار گرفته بود. اين به خاطر آن است كه گاهى از اسم اشاره بعيد براى بيان عظمت چيز يا شخصى استفاده مى شود، يعنى آنقدر مقام آن بالا است كه گوئى در نقطه دور دستى در اوج آسمانها، قرار گرفته است در تعبيرات فارسى نيز نظير آن را داريم فى المثل در حضور افراد بزرگ مى گوئيم : ((اگر آن سرور اجازه دهند چنين كار را مى كنيم )). در حالى كه بايد اين سرور گفته شود، اين تنها براى بيان عظمت و بلندى مقام است . در بعضى ديگر از آيات قرآن تعبير به ((تلك )) شده كه آنهم اشاره بعيد است مانند تلك آيات الكتاب الحكيم )) (لقمان آيه 2). 2- معنى كتاب كتاب به معنى مكتوب و نوشته شده است ، و بدون ترديد منظور از كتاب در آيه مورد بحث قرآن مجيد است . در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه مگر تمام قرآن در آن روز نوشته شده بود؟ در پاسخ اين سؤ ال مى گوئيم نوشته شدن تمام قرآن لازم نيست چرا كه قرآن هم به كل اين كتاب گفته مى شود و هم به اجزاء آن . به علاوه ((كتاب )) گاهى به معنى وسيعترى اطلاق مى شود به معنى مطالبى كه درخور نوشتن است و به صورت مكتوب بيرون خواهد آمد، هر چند تا آن زمان نوشته نشده باشد، در سوره ص آيه 29 مى خوانيم : كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته : ((اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم ، كتابى است پر بركت تا مردم در آيات آن بينديشند)) مسلم است كه قرآن قبل از نزولش به صورت نوشتهاى در ميان انسانها وجود نداشت . اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به كتاب اشاره به مكتوب بودنش در ((لوح محفوظ)) باشد (درباره لوح محفوظ در جاى خود بحث خواهيم كرد). <5> 3- هدايت چيست ؟ كلمه هدايت در قرآن در مورد فراوانى استعمال شده است ولى ريشه و اساس همه آنها به دو معنى بازگشت مى كند: 1((هدايت تكوينى )) كه در تمام موجودات جهان وجود دارد (منظور از هدايت تكوينى رهبرى موجودات به وسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمنديهاى حساب شده جهان هستى است ). قرآن مجيد در اين زمينه از زبان موسى (عليه السلام ) مى گويد: ربنا الذى اعطى كل شيى ء خلقه ثم هدى : ((پروردگار ما همان كسى است كه همه چيز را آفريد و سپس آن را هدايت كرد)) (طه 50). 2 ((هدايت تشريعى )) كه به وسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى گيرد و انسانها با تعليم و تربيت آنان در مسير تكامل پيش ميروند شاهد آن نيز در قرآن فراوان است از جمله مى خوانيم : و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا: ((آنها را راهنمايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى كنند)) (انبياء 73). 4- چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزكاران است ؟ مسلما قرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده ، ولى چرا در آيه فوق هدايت قرآن مخصوص پرهيزكاران معرفى گرديده ؟ علت آن اين است كه تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسليم در مقابل حق و پذيريش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است ) محال است انسان از هدايت كتابهاى آسمانى و دعوت انبياء بهره بگيرد. به تعبير ديگر: افراد فاقد ايمان دو گروهند: گروهى هستند كه در جستجوى حقند و اين مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد كه هر جا حق را ببينند پذيرا مى شوند. گروه ديگرى افراد لجوج و متعصب و هواپرستى هستند كه نه تنها در جستجوى حق نيستند بلكه هر جا آن را بيابند براى خاموش كردنش تلاش مى كنند. مسلما قرآن و هر كتاب آسمانى ديگر تنها به حال گروه اول مفيد بوده و هست و گروه دوم از هدايت آن بهره اى نخواهند گرفت . و باز به تعبير ديگر: علاوه بر ((فاعليت فاعل )) ((قابليت قابل )) نيز شرط است ، هم در هدايت تكوينى و هم در هدايت تشريعى . زمين شوره زار هرگز سنبل بر نيارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد بلكه بايد زمين آماده باشد تا از قطرات زنده كننده باران بهره گيرد. سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاك نشود، بذر هدايت را نمى پذيرد، و لذا خداوند مى فرمايد:((قرآن هادى و راهنماى متقيان است )).
پاورقی :
1-نورالثقلين جلد اول صفحه 26 و مجمع البيان جلد اول صفحه 32.
2-کتاب ثواب الاعمال (طبق نقل نوالثقلين ج 1 ص 26).
3-تفسير برهان جلد اول صفحه 54.
4-توحيد صدوق صفحه 162 چاپ 1375 هجري قمري.
5-به جلد دهم تفسير نمونه صفحه 241 مراجعه شود (ذيل آيه 39 سوره رعد).
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ ساعت 8:25 توسط صدراله - شیعه
|